بخش ۱ - المقاله الثالث عشر
من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند ...
نخستین قدوه دار الخلافه جهان صدق و پور بوقحافه اساس دین حق بنیاد تحقیق نیابت دار شاه شرع صدیق سپهر صدق را خورشید انور چراغ اولیا صدیق ابوبکر شریعت را نخستین قره العین رفیق مصطفی و ...
دریغا دیده ره بین نداری بغفلت عمر شیرین می گذاری بسر بردی بغفلت روزگاری مگر در گور خواهی کرد کاری الا ای حرص در کارت کشیده چو شد قد الف وارت خمیده اگر طاعت کنی اکنون نه زانست که می...
الا ای سر به غفلت در نهاده به دنیا دین خود بر باد داده که گفتت داوری کن با فلک تو جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی ز بس که اندیشه ...
ثنایی نیست با ارباب بینش سزای صدر و بدر آفرینش چو می لرزد ز هیبت این دعاگوی زفانش چون تواند شد ثناگوی چو نعمت ذات او بالای گفتست زفان از کار شد چه جای گفتست چه گویم من ثنای او خدا ...
زهی عطار از بحر معانی بالماس زفان در می چکانی ترا زبید بعالم بار نامه که بر تو ختم شد اسرار نامه میان چار طان گوژ رفتار برین منوال کسی را نیست گفتار چنانم قوت طبع است کز فکر چو یک ...
چرا بودی چو بودی کارت افتاد چه گویم عقبه دشوارت افتاد ترا چه جرم کآوردندت ای دوست تویی در راه معنی مغز هر پوست معادن مغز ارکانست لیکن نباتست آنگهی مغز معادن وزو مغز نبات افتاده حیو...
عزیزا گر شوی از خواب بیدار خبر یابی ز شادیهای بسیار اگرچه جمله در اندوه و دردیم یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد چو دردی هست درمان نیز باشد اگر امروز ظاهر نیست...
مشو مغرور ملک و گنج و دینار که دنیا یاد دارد چون تو بسیار خدا را زان پرست از جان پر نور که استحقاق دارد وز طمع دور به هر کاری خدا را یاد می دار خدا را تا توی از یاد مگذار به کاری گ...
نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم...
دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را ز نور عشق شمع جان برافروز زبور عشق از جانان درآموز چو زیر از عشق رمز راز می گوی چو بلبل بی زبان اسرار می گوی چو داود آیت سرگشتگ...
خوش است این کهنه دیر پرفسانه اگر نه مردنستی در میانه درین محنت سرا اینست ماتم که ما را می بنگذارند با هم خوشستی زندگانی و کیستی اگر نه مرگ ناخوش درپیستی نشاط ار هست بی دوران غم نیس...
الا یا غافل افتاده از راه بخواهی مرد غافل وار ناگاه به غفلت می گذاری زندگانی دریغا گر چنین غافل بمانی به بوی زندگی عمری دویدی ولیک از زندگی بویی ندیدی به حسرتها چو چشمت راه یابد نگ...
تو دریا بین اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کفک دریاست خیالست این همه عالم بیندیش مبین آخر خیالی را از این پیش تو یا دیوانه یا آشفته باشی که چندین در خیالی خفته باشی تو چو مردا...
گرت ملک جهان زیر نگین است بآخر جای تو زیر زمین است نماند کس بدنیا جاودانی بگورستان نگر گر می ندانی جهان را چون رباطی با دو در دان کزین در چون درآیی بگذری زان تو غافل خفته وز هیچت خ...
یکی دریای بی پایان نهادند وزان دریا رهی با جان گشادند یکی بر روی آن دریا برون شد گهی مؤمن گهی ترسا برون شد درین دریا که بی قعر و کنارست عجایب در عجایب بی شمارست زهی دریای بی پایان ...
چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان دورخ در خاک مالید ای عزیزان براندیشید از آن ساعت که در خاک فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک در آن ساعت نه بتوانید نالید نه رخ در پیش او در خاک مالید کنون...
به توفیق خدای صانع پاک که دانش می دهد بر ملک و افلاک ز بلبل نامه بیتی چند گویم چو آب رفته باز آمد به جویم قلم برگیر و راز دل عیان کن سرآغازش به نام غیب دان کن خداوندی که جز وی کس ن...
پناه من به حیی کو نمیرد به آهی عذر صد عصیان پذیرد قدیم لم یزل معبود بی چون پدید آرنده این هفت گردون برافرازنده چرخ مدور برافروزنده خورشید انور قدیم و قادر و گویا و بینا سمیع و عالم...
بنام کردگار فرد بی چون که ما را از عدم آورد بیرون خداوندی که جان بخشید و ادراک نهاد اسرار خود را در کف خاک علیمی کاینهمه اسرار و انوار ز عشق خویش آورد او پدیدار ز ذات خویش چار ارکا...
گهنکارم ز فعل خود گنه کار خداوندا تویی دانای اسرار گنهکارم که فرمانت نبردم ولیکن باده لطفت بخوردم بکردی توبه همچون نصوحا بدادند جام معنیت مصفا تو گشتی پاک و معصوم و مطهر گرفتی دامن...
آفرین جان آفرین و جان جان آنکه هست او آشکارا و نهان در مقام لایزالی آشکار در درون عاشقان بیقرار آسمان یک پرده از اسرار او وین زمین یک نقطه از پرگار او ای منزه از همه بود ونبود وی م...
حمد بی حد آن خدای پاک را آنکه ایمان داد مشتی خاک را آنکه در آدم دمید او روح را داد از طوفان نجات او نوح را آنکه فرمان کرد قهرش باد را تا سزای داد قوم عاد را آنکه لطف خویش را اظهار ...
ابتدا برنام حی لایزال صانع اشیاء و ابداع جلال آن خردبخشی که آدم ذات اوست جمله اشیا مصحف آیات اوست خاک را بر روی آب او گسترید عقل و جان و دین و دل زو شد پدید کره چرخ فلک گردان بکرد ...