بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل
طالبی را کاو طلب می کرد راز گفت یک روزی اویس پاکباز روی آن دارد که تو در راه بیم تا که جان داری چنان باشی مقیم کاین همه خلق جهان را آشکار گوییا تو کشته از درد کار تا نباشد این چنین...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
طالبی را کاو طلب می کرد راز گفت یک روزی اویس پاکباز روی آن دارد که تو در راه بیم تا که جان داری چنان باشی مقیم کاین همه خلق جهان را آشکار گوییا تو کشته از درد کار تا نباشد این چنین...
ابن سیرین گفت جانم در جسد بر کسی هرگز نبرد الحق حسد زانکه نیست از دو برون حال ای اخی یا بهشتیست این کس ویا دوزخی گر بهشتیست او پس آن چندان کمال کو بخواهد یافت آنگه بی زوال آن همه ا...
گفت رکن الدین اکافی مگر می فشاند اندر سخن روزی گهر مجلس او پاره شوریده شد خواجه را آن از کسی پرسیده شد کاین چه افتادست وین شورش چراست ما نمیدانیم بر گویید راست آن یکی گفتش فلان مرد...
بود ازان اعرابی شوریده رنگ کرد روزی حلقه کعبه بچنگ گفت یارب بنده تو برهنه ست وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست کودکانم نیز عریان آمدند لاجرم پیوسته گریان آمدند من ز مردم شرم میدارم بسی ت...
شد جوانی پیش پیری نامدار دید او را کرده در کنجی قرار بود تنها هیچکس با او نبود یک نفس یک همنفس با او نبود گفت تنها مینگردی تنگدل پیر گفتش ای جوان سنگدل با خدای خویش دایم در حضور چو...
آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به ...
خطبه در نعت و توحید خدای کرده بود انشا بزرگی رهنمای سجع بود آن خطبه رنجی برده بود پیش شیخ کرکان آورده بود چون بخواند آن خطبه را در پیش او خواست تحسین طبع دوراندیش او شیخ گفتا بر دل...
بود آن دیوانه دل برخاسته وز غم بی نانیش جان کاسته میگریست از غم که یک نانش نبود چون نبودش نان غم جانش نبود آن یکی گفتش که مگری ای نژند کان خداوندی که این سقف بلند بی ستونی در هوا ب...
رفت دزدی در سرای رابعه خفته بود آن مرغ صاحب واقعه چادرش برداشت راه در نیافت باز بنهاد و بسوی در شتافت بازبرداشت و بیامد ره ندید باز چون بنهاد شد درگه پدید گشت عاجز هاتفیش آواز داد ...
شنودم حال بوالفش چغانی که گفتندش چرا خر می نرانی که چون خورشید روشن روی در گشت بتاریکی فرومانی درین دشت تو هم ای برده اندر دشت خوابت نراندی خر فروشد آفتابت
یکی از بایزید این شیوه درخواست که هرچیزی که پنهانست و پیداست ز عرش و فرش و کونین این همه چیست همه گفتا منم چون مردم از زیست هر آنگه کین نهاد او هم فروشد همین عالم همان عالم فروشد ن...
چنین گفته ست آن دریای پر نور که خاک او به خرقان ست مستور که در عالم فقیر آنست کامل که اندر فقر خود باشد سیه دل بگویم با تو این معنی مکن جنگ که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ سواد وجه فق...
مگر آن گربه در بریانی آویخت ربود از سفره بریانی و بگریخت یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد مگر آن گربه را ناگه بگیرد عزیزی آن بدید از دور ناگاه که می زد گربه را آن مرد در راه بدو گفت ای ز ...
چو یارم این پیامم دوش گفته ست در اسرار با ما دوش سفته است نیندیشم من از دست و زبانم اناالحق آینه شرح و بیانم نیندیشم ز دست و سر به یکبار ببازم جسم و جان اندر بر یار مرا تا یار آنجا...
بود وقتی در ره حج قافله راه دور و رهروان پر مشغله در میان قافله بد رهروی هر دو گوشش بود کر می نشنوی ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت قافله از جایگه ناگه برفت کر به خفته بود زیشان بی خبر...
شرف از علم حاصل کن تو جانا عزیز آمد همیشه مرد دانا نباشد هیچ عزت به ز دانش نباید بد دمی غافل ز دانش همیشه مرد گردد حاصل از علم مبادا هیچکس بی حاصل از علم شرف شد مرد را حاصل ز دانش ...
چارچیزست ای برادر با خطر تا توانی باش ازینها بر حذر قربت سلطان و الفت با بدان رغبت دنیا و صحبت با زنان قرب سلطان آتش سوزان بود با بدان الفت هلاک جان بود زهر دارد در درون دنیا چو ما...
الا ای دل چو جوهر باز دیدی چرا در آینه تو ناپدیدی الا ای دل کجا آخر فتادی گریزان از برم مانند بادی الا ای دل نمیدانم کجایی که این دم اوفتاده در فنایی الا ای دل نمیدانم که چونی نهان...
منم در بود تو بودم تو بنگر حقیقت عین معبودم تو بنگر منم بود رخت تا بنگری تو ز وصلم هر زمانی برخوری تو ره شرعت سپردم همچو عشاق که تا کردی مرا در جزو و کل طاق ره شرعت سپردم سالکانه ک...
خدا را آنکه محبوب و حبیبست ابوالفضل زمان ابن الربیبست دل و دین خواجه سعدالدین که امروز دل اوست آفتاب عالم افروز خراسان را وزارت داشت بابش ولی انداخت او تابرد آبش چو ابراهیم ادهم مل...
آن سلطان دنیا و دین آن سیمرغ قاف یقین آن گنج عالم عزلت آن خزینه سرای دولت آن شاه اقلیم اعظم آن پرورده لطف و کرم پیر وقت ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه متقی وقت بود و صدیق دولت بود ...
بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوش بمن رسوای عالم پرده درپوش چو کردی لطف و بنمودی بزرگی چو شیران رحم کن بگذر ز گرگی مرا بگذار تا بهر سلیمان بسازم تحفه مدح از دل و جان که شرط مرد دانا ...
ای پر آتش داشته پیوسته دل هر شکایت کان ز ما داری بهل بار عشق روی ما برجان منه تا نگردی در غم هجران خجل چشم راهی می کشم زوتر بیا العجل ای یار زیبا العجل پای ما چون سرو بستان ز انتظا...
چون خلافت رونق از عثمان گرفت شرق تا غرب جهان ایمان گرفت از کمال فضل حق وز جهد او شدجهان بر دین حق در عهد او بود دریای حیا و کوه حلم جان پاکش غرقه دریای علم در سخا همتاش در عالم نبو...