(۱۰) حکایت آن مجنون که تب داشت
یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون
عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد چو گل جان را بجای جامه شق کرد چو مرد از شرم زن را آنچن...
کسی پرسید از ابلیس کای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی چنین گفت او که لعنت تیر شاهست ولی اول نظر بر جایگاهست نظر باید در اول بر ...
چو بوالفضل حسن در نزع افتاد یکی گفتش که ای شرع از تو آباد چو برهد یوسف جان تو از چاه فلان جایی کنیمت دفن آنگاه زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار که آن جای بزرگانست و ابرار که باشد همچو من...
شبی در خواب دید آن مرد بیدار که ناگه بایزید آمد پدیدار بدو گفتا که ای شیخ زمانه چه گفتی با خداوند یگانه چنین گفت او که امر آمد ز درگاه که ای سالک چه آوردیم از راه بحق گفتم که آوردم...
چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون خروشی از میان قوم برخاست که از زنار ناید کار تو راست چگونه باشد ای سلط...
چو غالب گشت بر بهلول سوداش ز بیده داد بریانی و حلواش نشست و شاد می خورد آن یکی گفت که می ندهی کسی را او برآشفت که حق چون این طعامم این زمان داد چگونه این زمان با او توان داد ترا هر...
چنین نقلست کز آحاد امت گروهی را کند بی بهره رحمت خطاب آید که ایشان را هم اکنون سوی دوزخ برید آغشته در خون بآخر بر لب دوزخ بیکبار ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار خطاب آید ز حضرت آشکار...
یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید ک...
بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افکند تن را چو صیاد آمد او را مرده پند...
مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی به صورت وقت این پشت دو تا نیست که پشت تو چنین دیدن روا نیست چه افتاده ست...
در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده بر او چون فرود آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی نه یک لحظه سوی سلطان ن...
مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه که هرگز پیر زالی پر نیازی نسازد خویشتن را پی پیازی که تا زان پی پیاز آن زن ...
یکی شه زاده خورشید فر بود که بینایی دو چشم پدر بود مگر آن شاه بهر شاه زاده عروسی خواست داد حسن داده بخوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی ن...
بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه گروهی گرم رو را دید در راه که می رفتند بر یک شیوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای یکی را شاد بر گردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته مگر پرسید آن شیخ زمانه...
بغزالی مگر گفتند جمعی که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی بترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چون دهد دست چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه بیک بار کسی نزدیک بوشهدی فرستا...
مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی ب...
برای درمنه برخاست آن پاک درمنه چون برون می کرد از خاک برون افتاد حالی صره زر ازان غم دست می زد سخت بر سر بحق گفتا که کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم چرا چیزی دهی از پیش...
چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر...
نوشته در قصص اینم عیان بود که ابرهیم پیغامبر چنان بود که بودی چل هزارش از غلامان سگی آن هر غلامی را بفرمان قلاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ملایک چشم بر کارش گشادند ...
چنین کرد آن قوی جان نکو عقل ز خواجه بوعلی فارمد نقل که مردی را خدا فردا بمحشر دهد نامه که هین بر خوان و بنگر چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت درو نه معصیت بیند نه طاعت زبان بگشاید و ...
چو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت که شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار کردی بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو از گشت جهان پاک چرا چون می شدی می...
درختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی چنین گفت او که این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ازان ترست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه هنوزش نیست آگاه...
دعا می کرد آن دانننده دین جهانی خلق می گفتند آمین یکی دیوانه گفت آمین چه باشد که آگه نیستم تا این چه باشد بدو گفتند آمین آن بود راست کامام خواجه از حق هرچه درخواست چنان باد و چنان ...