بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
خسروی روزی غلامی میخرید کافتابش پیش مرکب میدوید در نکو رویی کسی همتا نداشت شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت چون ببالا سرو وار استاده بود سرو او را بنده آزاده بود از رخ او هم قمر در وی ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
خسروی روزی غلامی میخرید کافتابش پیش مرکب میدوید در نکو رویی کسی همتا نداشت شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت چون ببالا سرو وار استاده بود سرو او را بنده آزاده بود از رخ او هم قمر در وی ...
بود سنجر را یکی خواهر چو ماه صفیه خاتون کرده نامش پادشاه از جمال آن جهان دلبری ذره ای بود آفتاب خاوری از ملاحت وز حلاوت سر به سر هم نمک بود آن سمن بر هم شکر صد شکن در زلف آن دلبند ...
در رهی میرفت عیسی غرق نور همرهیش افتاد نیک از راه دور بود عیسی را سه گرده نان مگر خورد یک گرده بدو داد آن دگر پس ازان سه گرده یک گرده بماند در میان هر دو ناخورده بماند شد ز بهر آب ...
گفت یک روزی همایی میپرید لشکر محمود هرکورا بدید سر بسر در سایه او تاختند خویش را بر یکدیگر انداختند تا ایاز آمد بر مقصود شد در پناه سایه محمود شد پس دران سایه میان خاک راه هر زمان ...
احمد خضرویه گفت آن دیده ور دیده ام خلق جهان را سر بسر جمله بر یک آخورند از خاص و عام جمله را یک قوت میبینم مدام سایلی گفتش که ای شیخ کبار تو بر آن آخور نبودی هیچ بار گفت بودم گفت پ...
بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو...
طالبی مطلوب را گم کرده بود روز و شب سر در جهان آورده بود از غم جان وجهان بفریفته در جهان میرفت جانی شیفته پای از سر در طلب نشناخت او خویش را نعلین آهن ساخت او پس جهان صدباره چون پی...
این سخن نقل است زاسکندر که گفت هرچه گیری معتدل باید گرفت در میان رو نه بعز و نه بذل زآنکه جزویست اعتدال از عقل کل نه بنزدیک آی و نه میباش دور در وسط رو تا بود خیر الامور چون رسن را...
کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت ...
بیدلی را بود مالی بر کسی در تقاضا رنج میدادش بسی گرچه میرنجید مرد وام دار زر بدودادن نبودش اختیار چون خصومت در میان بسیارشد بر دو خصم آن کار بس دشوار شد بود درویشی به بیدل گفت خیز ...
گفت محمود آن جهان را پادشاه در شکاری دور افتاد از سپاه در دهی افتاد ویران سر بسر پیر زالی دید پیش رهگذر گاو میدوشید رویی چون بهی گفت ای زن شربتی شیرم دهی پیرزن گفتش که ای میر اجل ش...
شیر دین سفیان ثوری شمع شرع گفت قوم خویش را کای جمع شرع لذت و خوشی خوردن در طعام بیش چندان نیست کز لب تا بکام این قدر ره صبر کن آسان بود تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود میزنی بیهوده هم...
آن شنودی تو که مردی از رجال کرد از ابلیس سرگردان سؤال گفت فرمودت خداوند ودود از چه آدم را نکردی آن سجود گفت میشد صوفیی در منزلی بود در مهد بزر سنگین دلی ماه رویی دختر سلطان عهد برف...
گفت با مجنون شبی لیلی براز کای بعشق من ز عقل افتاده باز تا توانی با خرد بیگانه باش عقل را غارت کن و دیوانه باش زآنک اگر تو عاقل آیی سوی من زخم بسیاری خوری در کوی من لیک اگر دیوانه ...
چون ایاز از چشم بدرنجور شد عاقبت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت میرو تا به نزدی...
بنده را امتحان میکرد شاه خواند یک روزیش پیش خود پگاه گفت این دم دامن من بر سرآر با من از یک جیب آنگه سربرآر تا چو با من یک گریبانت بود هرچه آن من بود آنت بود چون میان ما یکی حاصل ش...
کاملی گفته ست از اهل یقین گر جهودان جمله بگزینند دین زآن مرا چندان نیاید دلخوشی کز سر دردی کسی بی سرکشی در ره این درد آید دردناک هم درین دردش بود رفتن بخاک زیسته در درد و رفته هم ب...
عیسی مریم بمردی برگذشت دید او را معبدی کرده بدشت معبدی زیبا و محرابی درو سبزه زاری چشمه آبی درو گفت هان ای زاهد یزدان پرست درچه کاری کرده اینجا نشست گفت عمری برگذشت ای نامدار تا بط...
میرزادی بود بس خورشید چهر از قدم تا فرق چون خورشید مهر مشک مویی تنگ چشمی دلبری هر دو لعلش شیر و شهد و شکری چون بترکی گفتنش رای آمدی درد دندانش شکر خای آمدی هر زمان عمدا ز پس کردی ن...
آن سگی مرده براه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید عیسی مریم چو پیش او رسید همرهی را گفت این سگ آن اوست و آن سپیدی بین که در دندان اوست نه بدی نه ز...
مصطفی چون آمد از معراج در وام میخواست از جهودی جومگر از برای قوت جو میخواستش وان جهود سگ گرو میخواستش هر دو عالم دید آن شب ارزنی روز دیگر جو نبودش یک منی لاجرم چون این و آن یکسانش ...
گفت وقت حلق خلقی در حجاز بهر سنت موی میکردند باز از یکی پرسید آن مجنون راه کز چه اندازید موی اینجایگاه گفت موی افکندن اینجا سنت است ترک این سنت دلیل محنت است چون شنود القصه آن دیوا...
چون سکندر با حکیم و با خفیر ماند اندر غار تاریکی اسیر هیچکس البته ره نشناخت باز جمله درماندند و شد کاری دراز متفق گشتند آخر سر بسر تا خری در پیش باشد راهبر پیش در کردند خر تا راه ب...
عاشقی را بود معشوقی چو ماه مهر کرده ترک پیش او کلاه مدتی در انتظارش بوده بود جان به لب پرخون دل پالوده بود داد آخر وعده وصلیش یار گفت خواهد بودت امشب روز بار مرد آمد تا در دلخواه خ...