(۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز
مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زی...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زی...
بزرگانی که سر در چرخ سودند همه در خدمت محمود بودند شه عالم بایشان کرد رویی که در خواهید هر یک آرزویی ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه بسی در خواستند آن روز از شاه چو نوبت با ایاز آمد ...
مگر سلطان دین محمود پیروز ایاز خویش را پرسید یک روز که از چه رشک آید در جهانت جوابی راست خواهم زین میانت چنین گفت او که در رشکم همه جای ازان سنگی که مالی در کف پای دلم از رشک سنگت ...
مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت ز مجنون کرد لیلی خواستاری که ای عاشق بیاور تا چه داری زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه چاه ندارم در جگر آبی...
یکی پیر معمر بود در شام که چون تورات می خواندی بهنگام چو پیش نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر دگر ره محو نامش کردی آغاز د...
یکی پرسید از شبلی که در راه که بودت بدرقه اول به درگاه سگی را گفت دیدم بر لب آب که یک ذره نداشت از تشنگی تاب چو دیدی روی خود در آب روشن گمان بردی سگی دیگر معین نخوردی آب از بیم دگر...
مگر پرسید موسی ازخداوند که ای داننده بی مثل و مانند ز خلقان کیست دشمن گیر یا دوست که هم محتاج و هم درویش تو اوست خدا گفت او رهین نعمت ماست کسی کو سرکشد از قسمت ماست کسی کز قسمت ما ...
به پیش کعبه ابراهیم ادهم بحق می گفت کای دارای عالم مرا معصوم خواه و بی گنه دار گناهی کان رود زانم نگه دار یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که این عصمت که می خواهی تو در راه همین بودست از م...
مگر می رفت ابراهیم ادهم براهی در دو کس را دید با هم یکی چیزی بیک جو زان دگر خواست بیک جو می نیامد کار او راست دگر ره گفت بستان یک جو از من که هست این کار را بیرون شو از من پس آن یک...
حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد به هامون بسی بز کوهی و نخچیر و آهو به گردش صف زده بودند هر سو حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند حسن چون دید آن در و...
پسر را گفت حلاج نکوکار بچیزی نفس را مشغول میدار وگرنه او ترا معزول دارد بصد ناکردنی مشغول دارد که تو در ره نه مرد قوی ذات که تنها دم توانی زد بمیقات تو را تا نفس می ماند خیالی بود ...
یکی دیوانه بی پا و سر بود که هر روزش زهر روزی بتر بود دلش بگرفته بود از خلق وز خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش زبان بگشاد کای داننده راز چو نیست این آفرینش را سری باز ترا تا کی...
یکی دیوانه بودی بر سر راه نشسته بر سر خاکستر آنگاه زمانی اشک چون گوهر فشاندی زمای نیز خاکستر فشاندی یکی گفت ای بخاکستر گرفتار چرا پیوسته می گریی چنین زار چنین گفت او که پر شورست جا...
یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ازو می خواست چیزی می ندادش بسی بر پیش دکان ایستادش زبان بگشاد دکاندار پر پیچ که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ چو کردی زخم از من نقد می جو...
مگر یک روز محمود نکو روی ز لشکر اوفتاده بود یک سوی بره در پیشش آمد پیرزالی عصایی چون الف قدی چو دالی یکی انبان بگردن برنهاده که سوی آسیا می شد پیاده شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست...
چو شبلی را زیادت گشت شورش فرو بستند در قیدی به زورش گروهی پیش او رفتند ناگاه به نظاره باستادند در راه به ایشان گفت شبلی سخن ساز که چه قومید بر گویید هین راز همه گفتند خیل دوستانیم ...
مگر یک روز مجنون در نشاطی نشسته بود در پیش رباطی یکی دیوار بود از گج ببسته در آنجا لیلی ومجنون نشسته خوشی می گفت اگر عمری دویدم هم آخر هر دو را با هم بدیدم مگر در خواب می بینم من ا...
محمد ابن عیسی کز لطیفه سبق برد از ندیمان خلیفه مگر می رفت بر رخشی نشسته سر افساری مرصع تنگ بسته غلامانش شده یک سر سواره همه بغداد مانده در نظاره ز هر کنجی یکی می گفت این کیست که بس...
چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کرده عمری فراوان چو بنده نامه برخواند سراسر نه بیند جز معاصی چیز دیگر چو در نامه نه بیند ج...
چنین گفته ست کسری باربد را که بی اندوه اگر خواهی تو خود را حسد بیرون کن از دل شاد گشتی ز حق راضی شو و آزاد گشتی
حسن در بصره استاد جهان بود یکی همسایه گبرش ناتوان بود مگر هشتاد سال آتش پرستی گرفته بود پیشه جور و مستی بنام آن گبر شمعون بود در جمع همه سر پیش آتش داشت چون شمع چو بیماری او از حد ...
مگر سلطان دین محمود پیروز سپه را خواست دادن عرض یک روز نبود آنجایگه حاضر ایاسش طلب می کرد شاه حق شناسش کسی شاه از برای او فرستاد که شاه اینجا برای تو باستاد بیا کاینجایگه عرض سپاهس...
بر دیوانه محمود بنشست نهاد او چشم برهم شاه بشکست بدو گفت این چرا کردی چنین گفت که تا رویت نه بینم شه برآشفت بدو گفتا لقای شاه عالم نمی داری روا گفت آن خود هم چو خود بینی درین مذهب ...
کنیزی داشت عبدالله مسعود که صد گونه هنر بودیش موجود مگر چون احتیاج آمدش دینار طلب کرد آن کنیزک را خریدار کنیزک را چنین گفت ای دلاور برو جامه بشوی و شانه کن سر که می بفروشمت زانک اح...