بخش ۲۲ - الحكایة و التمثیل
در مناجات آن بزرگ دین شبی پیش حق میکرد آه و یاربی گفت الهی چون شود حشر آشکار بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار پس بدست آرم یکی خنجر ز نور خلق را میرانم از دوزخ ز دور تا ز دوزخ سر بسر ایمن ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
در مناجات آن بزرگ دین شبی پیش حق میکرد آه و یاربی گفت الهی چون شود حشر آشکار بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار پس بدست آرم یکی خنجر ز نور خلق را میرانم از دوزخ ز دور تا ز دوزخ سر بسر ایمن ...
وصال شاه می جویند جمله یقین از وصل می گویند جمله وصال شاه آن یابد یقین باز که سر دربازد از عین الیقین باز وصال شاه آن یابد ز دنیا که مر چیزی نیابد عین مولی وصال شاه آن یابد که در ر...
ای تو در زندان دنیا همچو سگ میدوی تا آهویی گیری به تک جست آهو و تو افتادی بچاه چاره چه را چه خواهی کرد آه ای تو گم کرده چه سگ آن راه را چشم بر آهو ندیده چاه را ترک صید آهوی دنیا بک...
چو در بند خودی افتاد بنده شود گوش مرادش نشنونده مقید گردد اندر راه خسته شود باب فتوحش جمله بسته بود در خاطرش که گشت واصل ولی زین ره ندارد هیچ حاصل اگر در خاطر آرد کو کسی هست تمامت ...
هر که را عقل است و دانش ای عزیز دور باید بودنش از چار چیز کار خود با ناسزا نکند رها مردمی نکند به جای ناسزا عقل داری میل بدکاری مکن زین چو بگذشتی سبکساری مکن تا شوی بیش از همه در ر...
شعر و عرش و شرع از هم خاستند تا دو عالم زین سه حرف آراستند نور گیرد چون زمین از آسمان زین سه حرف یک صفت هر دو جهان آفتاب ار چه سمایی گشته است در سنا جنس سنایی گشته است از کمال شعر ...
ز خود بگذر که مایی عین مایی که از دیدار خود ما مینمایی زخود بگذر جهان جان نظر کن از این گفتار کل خود را خبر کن زخود بگذر تمامی باش قایم که خواهی بود با ما هم تو دایم زخود بگذر تو ب...
یا الهی رحمت آور از کرم جمله را از لطف گردان محترم فیض بخش از فضل بر عطار خویش تا بگوید خاطرش اسرار خویش گر ندارد طاعتی ای ذوالجلال از کرم بخشش بفضل با نوال در حریم وصل او را شاد ک...
اگرچه سالک خوب ظریف است دمادم در همه کاری لطیف است نظام عالم از عقلست تحقیق کسی کز عقل اینجا یافت توفیق هدایت یابد اندر آخر کار درو اسرار جان آید پدیدار ممان در عقل گر تو مرد راهی ...
آن مجرد باطن و ظاهر آن مسافر غایب و حاضر آن در ورع و معرفت عامل آن درصد گونه صفت کامل آن در دریای دانایی ابوسلیمان دارایی رحمةالله علیه یگانه وقت بود و از غایت لطف او را ریحان القل...
برگذشت و پرده دیگر بدید گشت پیدا درد چشم او پدید پرده ای بس بی نهایت بی حجاب پرده ای کانرا نباشد خود حساب بود خرگاهی ز نور آن را طناب از طناب او جهان پر آفتاب خرگه نوری که پرنور آم...
بود هادی دین بی شک پیمبر امام انس و جن خود هست حیدر بود حیدر حقیقت واقف حق درو پیدا نماید وجه مطلق تو گر راهی روی راه علی رو رموز حیدر از عطار بشنو درین ره رو که تا دلشاد باشی زهر ...
بود روزی حلقه پر اهل فضل هر کسی می کرد حرفی نیز نقل تا سخن آمد به شعر و شاعری هر کسی می گفت حرفی سرسری مدح و ذم شعر میگفتند باز شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز بو محمد ابن خازن پیش ر...
آن یکی اعرابیی از عشق مست حلقه کعبه درآورده بدست زار میگفت ای خدای ذوالعلو کردم آن خویش من آن تو کو گر بحج فرمودیم حج کرده شد آنچه فرمودی بجای آورده شد ور مرا در عرفه بایست ایستاد ...
کسانی کین بهشت جاودانی طلبکارند اندر زندگانی طلبکار بهشت جاودانند حققت مر طلبکار جنانند بتقوی و کم آزاری و طاعت بسر بردند در عین سعادت شب تاریک اندر فکر بودند حقیقت روز و شب در ذکر...
جوابش داد و گفت ای چشمه نور ز رخسار تو بادا چشم بد دور چه گویم با که گویم این حقیقت زبان وهم کی داند طبیعت که باشند این دو سه پژمرده دلها بمانده پایشان در آب و گلها طمع از دام و دا...
شود واصل حجابش دور گردد به معنی صورت منصور گردد شود واصل نبیند جز یکی او حقیقت حق شود کل بیشکی او از اشترنامه این بهتر نمودم ز هر دو عالم این برتر نمودم از اشترنامه و این گرد واصل ...
در آن شب خواجه ما شد بمعراج نهاد او بر سرش از بندگی تاج درون پرده دید ارواح جمعی شده ازنور تابان همچو شمعی جمال معنیش منظور ایشان شده از نیستی در خاک راهش همه گشته ز جمعیت چو یک جا...
هست بی شک رستگاری در سه چیز با تو گویم یادگیرش ای عزیز زان یکی ترسیدنست از ذوالجلال دوم آمد جستن قوت حلال سیومین رفتن بود بر راه راست رستگارست آنکه این خصلت رواست گر تواضع پیشه گیر...
چو جام ما خوری اندر خرابات ترا من محو گردانم سوی ذات چو جام ماخوری در عز و در ناز نقاب هستی از پیشت برانداز چو جام ما خوری و مست گردی تو گردی نیست و آنگه هست گردی مکن هستی و در عین...
آن واعظ اقران آن حافظ اخوان آن زاهد متمکن آن عابد متدین آن قطب افلاک محمدبن سماک رحمةالله علیه درهمه وقت امام بود و مقبول انام بود کلامی عالی و بیانی شافی داشت و در موعظت آیتی بود ...
در گذشت از وی به ساعت برق وار جان خود در راه کرده او نثار تا به سیم پرده او اندر رسید ناگهان یک ماه روی نغز دید دید او یک صورتی بس با کمال رای و دانش ذات او صافی جمال خرمن نورش طنا...
بودم اندر پیش نجم الدین شبی آنکه جز مرغان نبودش هم لبی بد کبیرو او ز حق آگاه بود در طریق اهل معنی شاه بود رازی از سر معانی گفت او من بگویم ز آن یکی در گوش تو خود بیاب این رمزراوگوش...
چنین گفت آنکه بحری بود در گفت که گاهی در فشاند و گاه در سفت که چون هرمز به عشق گل میان بست دل پرخون در آن دلبربجان بست چو شد زان ماه آهو چشم خسته چو شیری مست گشت از بند جسته ز گل ه...