بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
با پسر میگفت یک روزی عمر طعم دین تو کی شناسی ای پسر طعم دین من دانم و من دیده ام زانکه طعم کفر هم بچشیده ام جان چو در خود دید چندان کار و بار در خروش آمد چو ابر نوبهار گفت اگر من ن...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
با پسر میگفت یک روزی عمر طعم دین تو کی شناسی ای پسر طعم دین من دانم و من دیده ام زانکه طعم کفر هم بچشیده ام جان چو در خود دید چندان کار و بار در خروش آمد چو ابر نوبهار گفت اگر من ن...
کشتیی آورد در دریا شکست تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشی بر آن تخته بماند کارشان با یکدگر پخته بماند نه ز گربه بیم بود آن موش را نه بموش آهنگ آن مغشوش را هر دو تن از هول دریا...
خواجه مجنون شد و مبهوت گشت بیدل و بی قوت و بی قوت گشت در گدایی و اسیری اوفتاد در بلا و رنج و پیری اوفتاد کوه نتواند همی هرگز کشید صد یک آن بار کان عاجز کشید یک شبی در راز آمد با خد...
گفت محمود آن خدیو کامگار میخرید از بهر خود برده هزار پس ایاز پاک دل را آن زمان در مکاس جمله بستد رایگان آن غلامان میشدند از دور پیش عرضه میکردند خصلتهای خویش گفت آن یک من کمانکش آم...
کاملی گفته ست کز بیم گناه گر نبودی پیش حاصل رنج راه یا زجان کندن بلا بودی و بس یا عذاب گور بودی پیش و پس یا صراطستی و یا میزانستی هرچه هستی آن همه آسانستی این همه سهل است اگر نبود ...
بشب حلاج را دیدند در خواب بریده سر بکف با جام جلاب بدو گفتند چونی سر بریده بگو تا چیست این جام گزیده چنین گفت او که سلطان نکونام بدست سر بریده می دهد جام کسی این جام معنی می کند نو...
اسیری را به صد درد و ندامت به دوزخ می برند اندر قیامت زند انگشت و دیده برکند زود به خواری دیده بر خاک افکند زود چنین گوید که از دیده چه مقصود نخواهم دیده بی دیدار معبود اگر دیدار م...
یکی پرسید از آن دیوانه مجنون که عالم چیست گفتا کفک صابون به ماسوره بگیر آن کفک و در دم برون آور از آن ماسوره عالم ببین این شکل رنگارنگ زیبا کز آن ماسوره می گردد هویدا اگرچه صورتی ب...
به گورستان یکی دیوانه بگریست بدو گفتند اندر گورها کیست چنین گفت او که مشتی خلق مردار ولیکن اوفتاده در نمک سار چو زیر خاک یکسر خاک گردند نمک گردند و یکسر پاک گردند ولی گر نبود از ای...
یکی را دید آن دیوانه دین که ترکی مرده را می کرد تلقین بدو گفت اعجمی ترک تو آنگاه که زنده بود ناافتاده در چاه نکو نشنود اندر زندگانی که مرده بشنود تلقین چه خوانی چو این ترک اعجمی بد...
چنین گفته ست آن خورشید اسلام که طالع شد ز برج خاک بسطام که من ببریده ام در گاه و بیگاه سه باره سی هزاران سال در راه چو ره دادند بر عرش مجید م هم آنجا پیش آمد بایزید م ندا کردم که ی...
بر محمود شد دیوانه ای خوار که هستم بر ایازت عاشق زار بدو محمود گفت ای خوار مانده ز بهر لقمه ای غم خوار مانده همه عالم مرا زیر نگین است که ملک من همه روی زمین است شمار لشگرم سیصد هز...
شنودم کز سلف درویش حالی هوای قلیه ای بودش به سالی چو سیمی دست داد آن مرد درویش سوی قصاب راه آورد در پیش مگر قصاب ناخوش زندگانی بدادش گوشتی چو نان که دانی چو پیر آن گوشت الحق نه چنا...
مگر دیوانه ای می شد به راهی سر خر دید بر پالیزگاهی بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب چراست این استخوانش بر سر چوب چنین گفتند کای پرسنده راز برای آنک دارد چشم بد باز چو شد دیوانه زان معنی...
یکی پرسید از آن دیوانه در ده که از کار خدا ما را خبر ده چنین گفت او که تا گشتم من آگاه خدا را کاسه گردیدم درین راه بحکمت کاسه سر را چو بربست ببادش داد و آنگه خرد بشکست اگر از خاک ب...
شنودم من که پیری را مقرب به سختی درد دندان خاست یک شب فغان می کرد تا وقت سحرگاه یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه که یک امشب نداری سر به بالین چرا بر حق زنی تشنیع چندین دگر شب نیز از شرم خ...
بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ گهی فریاد می کرد و گهی جنگ چو سگ از ننگ زر فریاد دارد بیک جو خواجه چون دل شاد دارد سگ اندر ننگ زر در جنگ و بانگیست ترا زر می کند بانگ ارچه دانگیست ز جای...
شنودم من که وقتی پادشاهی که رویی داشت درخوبی چو ماهی ز بهر گوی بازی رفت بیرون وزو هر لحظه صد دل خفت در خون چو گوی حسن در میدان بیفکند فلک از گوی او چوگان بیفکند رخش لاف جهان آرای م...
شنودم من که فردوسی طوسی که کرد او در حکایت بی فسوسی به بیست و پنج سال از نوک خامه به سر می برد نقش شاهنامه به آخر چون شد آن عمرش به آخر ابوالقاسم که بد شیخ اکابر اگرچه بود پیری پر ...
زهی دیدار من دیدار یکتا منم پنهان ز عشق خویش و پیدا زهی دیدار من در اول کار نموده در حقیقت عین پرگار زهی دیدار من جان کل نموده در آخر راز من کلی فزوده زهی وصف ثنایت برتر از جان منم...
به اول سه کتب تقریر کردم به آخر یک از آن تحریر کردم جواهر نامه با مختار نامه بشرح القلب من رهبر بخانه ترا معراج نامه پیش حق خواند جواهر نامه ات خود این سبق خواند ترا مختار نامه چون...
ذات چه بودجزو و کل با یکدگر جملگی یک گشته در زیر و زبر روح چه بود پرتوی ازنور ذات مانده سر گردان دریای صفات عین چه بود در تجلی گم شدن قطره نامانده و قلزم شدن عشق چه بود ذات اشیا یا...
آن امامانی که کردند اجتهاد رحمت حق بر روان جمله باد بوحنیفه بود امام با صفا آن سراج امتان مصطفا باد فضل حق قرین جان او شاد باد ارواح شاگردان او صاحبش بویوسف القاضی شده وز محمد ذوال...
امام اهل دین سلطان اول امیرالمؤمنین صدیق افضل ولی عهد سپهر صدق صدیق خلافت را ولی او بود بتحقیق چو یافت از فقر پیغمبر نسیمی همه در باخت جز هیچ و گلیمی نبود از معرفت پروای گفتش ازینج...