بخش ۳۸ - ذکر حمدون قصار قدس الله روحه العزیز
آن یگانه قیامت آن نشانه ملامت آن پیر ارباب ذوق آن شیخ اصحاب شوق آن موزون ابرار حمدون قصار رحمةالله علیه از کبار مشایخ بود و موصوف بود بورع و تقوی و در فقه و علم حدیث درجه عالی داشت...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آن یگانه قیامت آن نشانه ملامت آن پیر ارباب ذوق آن شیخ اصحاب شوق آن موزون ابرار حمدون قصار رحمةالله علیه از کبار مشایخ بود و موصوف بود بورع و تقوی و در فقه و علم حدیث درجه عالی داشت...
می جان پرورم ده در صبوحی لان الراح ریحانی و روحی یک امشب از قدح می نوش تا لب که فردا را امیدی نیست تا شب چو بادی دی شد و فردا نیامد غم ما را سری پیدا نیامد بهاریخوش بخور با صبح خیز...
ای پاکی تو منزه از هر پاکی قدوسی تو مقدس از ادراکی در راه تو صد هزار عالم گردی در کوی تو صدهزار آدم خاکی
من بگویم آنچه مقصود خداست در نهان و آشکارا عین ماست من بگویم با تو راز سترپوش گر همی خواهی که دانی باده نوش من بگویم هرچه دارم در زبان بشنو و درگوش گیر و خوش بدان من بگویم قصه نوحت...
کنون ای پیر خواهم رفت دریاب تویی صورت به نزد ما تو بشتاب کنون ای باب خواهم رفت دریاب که گشتم من زحیرت عین غرقاب کنون ای باب خواهم شد حقیقت ز دست خود مهل اینجا شریعت شریعت گوش دار ا...
یکی روزی بر احمد شد ابلیس سلامی کرد او بی مکر و تلبیس بزاری مستمند و خوار بنشست بر سید عجب بی خار بنشست صحابه هیچکس او را نه بشناخت بجز احمد که او اینجا سرافراخت سؤالی کرد از احمد ...
عمر مردم را بکاهد پنج چیز یاددارش چون شنیدی ای عزیز شد یکی زان پنج در پیری نیاز پس غریبی وانگهی رنج دراز هرکه او بر مرده اندازد نظر عمر او بی شک بکاهد ای پسر پنجم آمد ترس و بیم از ...
چو راه شرع بسپاری خدایی تو و او هر دو یکی بی جدایی چو قطره سوی این دریا شود زود عیان قطره در دریا یکی بود شریعت قطره تو بحر دارد کسی شاید که این را پاس دارد که در عین شریعت دوست بی...
یکی پیری که او در پشت خم داشت رگ و پی جمله بیرون شکم داشت بسان دختری در پیش مادر شده چون مصلحان در زیر چادر چو مادر دست در خنیاگری برد ازان دختر بناخن دختری برد بسر ناخن ز زیر نیم ...
آن سابق راه معنی آن ناقد نقد تقوی آن نگین خاتم هدایت آن امین عالم ولایت آن مشهور اسرار منصور عمار رحمةالله علیه از کبار مشایخ بود و درموعظه کلماتی عالی داشت چنانکه در وعظ کسی نیکوت...
حقیقت با یزید آن پیر عشاق که بیشک اوست در جان و جهان طاق زبان بگشاد زیر دار منصور که بد از جان ارادت دار منصور بدو گفت ای جهان و جان معنی که هستی بیشکی قربان معنی تو شاهی بر سر دار...
چون پیمبر کرد این معنی ادا دست خود برداشت از بهر دعا گفت الهی دوستش رادوست گیر دشمنانش را بزن بر سینه تیر یا الهی دشمنش را خار کن منزل آن دوزخی در نار کن هرکه او را یار باشد یار با...
در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفت جان تن ز دو با عجز بهم خانه گرفت چون شمع تجلی تو آمد به ظهور طاوس فلک مذهب پروانه گرفت
چه شد منصور مأمور شریعت بمعنی دید اسرار حقیقت مرید جعفر صادق به جان بود ثنای حضرتش ورد زبان بود سجود درگه آن شاه کردی سر خود خاک آن درگاه کردی ز جعفر دید انوار معانی بر او شد کشف ا...
بود عطاری عجب شوریده حال در ره تحقیق او را صد کمال حال با خالق عجب بود ای پسر نی چو حال این خیال بی خبر در امور سر حق ره برده بود نی چو حال ما و من در پرده بود از یقین خویش حاصل کر...
آن یکی درخواند مجنون را ز راه گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه گفت هرگز مینباید زن مرا بس بود این زاری و شیون مرا گفت او را چون نمیخواهی برت این همه سودا برون کن از سرت یاد خوشتر گفت...
کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی ...
آن یکی دیوانه بر گوری بخفت از سر آن گور یک دم می نرفت سایلی گفتش که تو آشفته ای جمله عمر از چه اینجا خفته ای خیز سوی شهر آی ای بی قرار تا جهانی خلق بینی بی شمار گفت این مرده رهم ند...
گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک در قعر چاه هر دو تن را سرنگون آویختند تادرون چاه خون میریختند هر دو تن را تشنگی در جان فتاد زانکه آتش در دل ایشان فتاد تشنگی غالب چنان...
باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد ...
خسروی قصری معظم ساز کرد اوستاد کار کار آغاز کرد در بر آن قصر زالی خانه داشت از همه عالم همان ویرانه داشت شاه را گفتند ای صاحب کمال گر نباشد کلبه این پیر زال قصر نبود چار سو آن را ب...
بود مردی چست خوش خوش نام او حق تعالی کرده نامش دام او گر کسی در جانش آتش میزدی او نرنجیدی و خوش خوش میزدی خانه بودش فرو افتاد پاک ماند فرزند و زنش در زیر خاک ایستاده بود خوش خوش بر...
آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز ا...
چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار با میان آورد عشقش از کنار بر زلیخا شد همه عالم سیاه تا کند یوسف بسوی او نگاه ذره ای یوسف بدو می ننگریست تا زلیخا بر سر او می گریست هر زمان از پیش او برخ...