بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخری...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخری...
گشت یک روز از ایاز نازنین در میان جمع سلطان خشمگین خواند پیش خود حسن را شهریار گفت ازین پس با ایازم نیست کار جان من میجوشد از وی چون کنم تخت بندش بر نهم یا خون کنم یا کنم آزادش و س...
بوعلی طوسی امام قال وحال کرده است از میرکاریز این سؤال کز حق آمد راه سوی بنده باز یا ز بنده سوی حق برگوی راز گفت ره نه زین بدان نه زان بدین لیک راه از حق بحق میدان یقین نیست غیر او...
بود شاهی را غلامی سیمبر هم ادب از پای تا سر هم هنر چون بخندیدی لب گلرنگ او گلشکر گشتی فراخ از تنگ او ماه را خورشید رویش مایه داد مهر را زلف سیاهش سایه داد دام مشکینش چوشست انداختی ...
بود آن دیوانه در اضطرار در مناجاتی شبی میگفت زار کای خدا از تو نخواهم هیچ من یا دهی یا ندهیم بشنو سخن سخت در خود مانده ام جان در خطر تا که از من این چه دادی واببر این وجودم را که د...
بود جامی لعل در دست ایاس قیمت او برتر از حد و قیاس شاه گفتش بر زمین زن پیش خویش بر زمین زد تا که شد صد پاره بیش شور در خیل و سپاه افتاد ازو کان همه کس را گناه افتاد ازو هرکسش میگفت...
خواندمحمود را سر بی خویشیی عاشقی را مانده در درویشیی عاشق درویش بود و سوخته سینه همچون چراغ افروخته گفت ای درویش با من راز گوی نکته از عشق وعاشق بازگوی زانکه میگویند مرد عاشقست هرچ...
به ناموسی قوی می رفت آن شاه یکی را دید خوش بنشسته در راه بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش تو می خواهی که من باشی چنین خوش چنان گفتا که من روشن نباشم من آن خواهم که اصلا من نباشم هر آن ...
شنیدم من که شبلی با گروهی همی شد در بیابان تا به کوهی به ره در کاسه ای سر دید پر باد که از باد وزان می کرد فریاد گرفت آن کاسه سرگشته گشته بر او دید ای عجب خطی نبشته که بنگر کاین سر...
به مسجد در بخفت آن عالم راه ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه یکی ابلیس را دید ایستاده بدو گفتا چه کارست اوفتاده لعین گفتا همی خواهم هم اکنون که جاهل را برم از راه بیرون ولیکن زان ندارم...
شنود آن روستایی این سخن راست که عنبر فضله گاو ان دریا ست گوی پر آب اندر ده فرو کرد بیامد از خری گاوی در او کرد همه سرگین گاو از آب برداشت بدان عنبر فروش آمد که زر داشت بدو گفت این ...
سخن بشنو ز سلطان طریقت سپه سالار دین شاه حقیقت به هر جزوی هزاران کل علی الحق به کل محبوب حق معشوق مطلق شگرفی که آفتاب این ولایت درو می تابد از برج هدایت سلیمان سخن در منطق الطیر که...
غلامی با طبق می رفت خاموش طبق را سر بپوشیده به سرپوش یکی گفتش چه داری بر طبق تو مکن کژی بگو با من به حق تو غلامش گفت ای سرگشته خاموش چرا پوشیده اند این بر تو سر پوش ز روی عقل اگر ب...
شنودم من که جایی بی دلی بود نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود زدندش کودکان سنگی ز هر راه تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه بسوی آسمان برداشت سر را که چون بردی دل این بی خبر را تگرگ و سنگ کردی ...
مگر آن روستایی بود دلتنگ بشهر آمد همی زد مطربی چنگ خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت کشید او لالکا در مطرب انداخت سر مطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند چو سوی ده شد آن بیچاره ...
یکی دیوانه ای را دید شاهی نهاده کاسه سر پیش راهی به مجنون گفت با این کاسه در بر چه سودا می پزی در کاسه سر به شه گفتا که شه اندیشه کردم ترا با خویشتن هم پیشه کردم ندانم کله چون من گ...
یکی پرسید از آن مجنون معنی که کیست این خلق و چیست این کار دنیی چنین گفت او که دوغ است این همه کار مگس بر دوغ گرد آمد به یک بار چه وادی است این که ما در وی فتادیم ز دست خویش از سر پ...
سؤالی کرد آن دیوانه شه را که تو زر دوست داری یا گنه را شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت شکی نبود که زر رادو ستر داشت بشه گفتا چرا گر عقل داری گناهت می بری زر می گذاری گنه با خویشتن در گو...
شنودم من که موشی در بیابان مگر دید اشتری را بی نگه بان مهارش سخت بگرفت و دوان شد که تا اشتر بآسانی روان شد چو آوردش بسوراخی که بودش نبودش جای آن اشتر چه سودش بدو گفت اشتر ای گم کرد...
بپرسیدم ز پیری سال فرسود در آن ساعت که وقت رفتنش بود که همراه تو چیست ای مرد غمناک چه داری زاد راه منزل خاک جوابم داد کز بی آگهی من دلی پر می برم دستی تهی من خدایا من درین دیر تحیر...
یک زمان ای روح روحانی قدس پای بیرون نه ازین دیر سدس خیمه دل ماورای دیر زن بود با نابود کل سیر زن این بت و رهبان طبعی خوار کن بعد از آن تو ترک پنج و چار کن بشکن این بتهای نقش آزری چ...
پس صبا این بیتها بر لوح دل نقش کرد و گفت خود را العجل چون صبا نزدیک گل آمد زراه دید گل در گلستان همچو ماه دید گل در گلستان سرفراز خوش نشسته از سر تمکین و ناز دید گل را در چمن چون خ...
ای برادر حکمت حق گوش دار تا شوی از هر دو عالم مرد کار دست لطف حق چو آدم آفرید از برای سر عشقش پرورید چل صباح او آن گلش تخمیر کرد بعد از آنش برکشید و میر کرد پس بفرمودش بفوق تخت باش...
امانت کلمه توحید می دان که از وی زنده می ماند ترا جان حیات انس و جن دایم بجانست وجود جمله شان قایم بجانست حیات جان بود از نور کلمه مبادا هیچکس مهجور کلمه کتاب چارگانه با صحایف همان...