بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
در مصافی پادشاه حق شناس یافت از خیل اسیران بی قیاس با وزیر خویشتن گفت ای وزیر چیست رای تو درین مشتی اسیر گفت چون دادت خدای دادگر آنچه بودت دوستر یعنی ظفر آنچه آن حق دوستر دارد مدام...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
در مصافی پادشاه حق شناس یافت از خیل اسیران بی قیاس با وزیر خویشتن گفت ای وزیر چیست رای تو درین مشتی اسیر گفت چون دادت خدای دادگر آنچه بودت دوستر یعنی ظفر آنچه آن حق دوستر دارد مدام...
دعویی بد صوفی درویش را سوی قاضی برد خصم خویش را صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه بینت را خواستش قاضی گواه رفت صوفی ودل از بند آورید در گواهی صوفیی چند آورید قاضیش گفتادگر باید گواه برد...
رفت آن غافل سوی مسجد فراز تا کسی دم زد بپرداخت از نماز نه سجودی کرد لایق نه رکوع خواست کز مسجد کند عزم رجوع بود در مسجد یکی مجنون مست بادلی پر شور و با سنگی بدست مرد را گفتا که هین...
در بر دیوانه شد عاقلی دید آن دیوانه را غمگین دلی گفت غمگین از که گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای میبترسم زو و گر دیدن بود جمله را زو روی ترسیدن بود چون نترسند از کسی خلقان ه...
آن یکی پرسید از مجنون مگر کز سخنها تو چه داری دوستر گفت من لا دوستر دارم مدام تاکه جان دارم مرا لا می تمام گفت تا باشد نعم ای بیخبر لا تو از بهر چه داری دوستر گفت وقتی کردم از لیلی...
برفتاد از جان خرقانی نقاب دید آن شب حق تعالی را بخواب گفت الهی روز و شب در کل حال جستمت پیدا و پنهان شصت سال بر امیدت ره بسی پیموده ام طالب تو بوده ام تا بوده ام از وجود من رهایی د...
داشت آن سلطان که محمودست نام سرکش و بی باک و خونی یک غلام عاقبت راهی زد آن بیروی و راه حالیش گردن زدن فرمود شاه لیک اول گفت شاه حق شناس تا از آن مجلس رود بیرون ایاس گفت از ما لطف د...
بود دیوانه مزاجی گرسنه در رهی میرفت سر پا برهنه نان طلب میکرد از جایی بجای هرکسی میگفت نان بدهد خدای اوفتاد از جوع در رنجوریی دید اندر مسجدی مغفوریی زود در پیچید و پس بر سر گرفت قص...
بود آن دیوانه از عشق مست کرد بر بالای خاکستر نشست هر زمانی باز میخندید خوش استخوانی باز میرندید خوش سایلی گفتش که هین برگوی حال گفت درخون گشته ام هفتاد سال تا مرا بر روی خاکستر نشا...
یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد گر مرا بخشند دوزخ در معاد هیچ عاشق را نسوزم تا ابد زانکه صد ره سوختست او از احد هر که او یکبار نه صد بار سوخت چون توان از بهر او آتش فروخت سایلی گفتش ا...
بیامد پیش حیدر مرد دانا که تو سر باز گو اسرار ما را که اندر جنت المأوی بود روز بود این شمس آنجا مجلس افروز علی گفتش نه روز است ونه شب هم نه شمس است ونه بدر است و نه مظلم همین آدم ک...
بپرسید از علی مردی دل افروز که باشد در بهشت ای شیر حق روز نباشد گفت روز خرم آنجا از آن معنی که شب نبود هم آنجا نه شمسی باشد و نه زمهریری نه مظلم بینی آنجا نه منیری همین اجسام کاینج...
یکی پشه شکایت کرد از باد به نزدیک سلیمان شد به فریاد که ناگه باد تندم در زمانی بیندازد جهانی تا جهانی به عدلت باز خر این نیم جان را وگرنه بر تو بفروشم جهان را سلیمان پشه را نزدیک ب...
مگر مردی ز مردان طلب کار به گرد گور مردان گشت بسیار شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی به گوش او رسید آواز پاکی که تا کی گور مردان را پرستی به گرد کار مردان گرد و رستی تو در بیچارگی اول ق...
توکل کرده ای کار اوفتاده به جای آورد چل حج پیاده مگر در حج آخر با خبر بود گذر کردش بخاطر این خطر زود که چل حج پیاده کرده ام من به انصافی بسی خون خورده ام من چو دید آن عجب در خود مر...
چنین گفت آن بزرگ کار دیده که بود او نیک و بد بسیار دیده که خالق هرچه را داده ست هستی چه پیش و پس چه بالا و چه پستی چه انجم چه فلک چه مهر و چه ماه چه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه چه...
حکیمی را یکی زر در بدل زد حکیم اندر حق او این مثل زد که در دامت چنان آرم به مردی که بر یک جست ده گردم بگردی زهی هیبت که گردون یک اثر دید که بر یک جست چندینی بگردید اگر صد قرن دیگر ...
بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن که هر کو شد به کعبه گشت ایمن فراوان تن زد آن دیوانه در راه که تا در مکه آمد پیش درگاه هنوز از کعبه پای او بدر بود که بربودند دستارش ز سر زود یکی اعرابیی...
عزیزی بر لب دریا باستاد نظر از هر سوی دریا فرستاد یکی دریا همی دید آرمیده یکی فطرت بحدش نارسیده بدریا گفت ای بس بی نهایت ز آرام تو می ترسم بغایت که گرموجی برآید یک دم از تو بسی کشت...
وصیت کرد مردی مال بسیار که چون مردم برند این پیش مختار که تا این را بدرویشان رساند که مهتر مستحق را به بداند چو بردند آن همه زر پیش مهتر بقدر نیم جو برداشت زان زر چنین گفت او که گر...
شنودم از یکی صاحب کرامات که شد روزی جهودی در خرابات درون می کده ویرانه ای بود که رندان را مقامر خانه ای بود گرفته هر دو تن راه قماری ببرده سیم و زر هر یک کناری جهود اندر قمار آمد ب...
یکی پرسید از آن شوریده ایام که تو چه دوست داری گفت دشنام که هر چیزی که دیگر می دهندم بجز دشنام منت می نهندم چرا چندین تو اندر بند خلقی بدان ماند که حاجتمند خلقی که گر ناگاه سیمی بر...
به وقت نزع پیری زار بگریست بدو گفتند پیرا گریه از چیست چنین گفت او که اندر قرب صد سال دری می کوفتم من در همه حال کنون خواهد گشاد آن در به یک بار از آن می گریم از حسرت چنین زار که آ...
پرده بازی بود استادی بزرگ چابکی دانا ولی از اصل ترک مثل خود در فن نقاشی نداشت هر کجا می رفت آنجا کار داشت صورت الوان عجایب ساختی دایما با خویش بازی باختی هر صور کان ساختی در روزگار...