بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
بیدلی را گفت آن پیر کهن حق بود ظالم روا هست این سخن گفت ظالم نیست اما دایم او صد هزاران بنده دارد ظالم او هرچه جمع آری بظلم این جایگاه جمله برخیزد بیک ساعت ز راه

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بیدلی را گفت آن پیر کهن حق بود ظالم روا هست این سخن گفت ظالم نیست اما دایم او صد هزاران بنده دارد ظالم او هرچه جمع آری بظلم این جایگاه جمله برخیزد بیک ساعت ز راه
بود اندر مطبخ جم ای عجب دیگ و کاسه در خصومت روز و شب دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد کاسه زرین بود قصد سنگ کرد هر دو تن از خشم در شور آمدند سنگ وزر بودند در زور آمدند دیگ گفتش گر اباگر ر...
رفت سنجر پیش زاهر ناگهی گفت از وعظیم ده زاد رهی شیخ زاهر گفت بشنو این سخن چون شبانت کرد حق گرگی مکن خانه خلقی کنی زیر و زبر تا براندازی سرافساری بزر خون بریزی خلق را در صد مقام تا ...
بود مجنونی بدست آیینه چون بکردی جمعه هر آدینه برگشادی پرده از آیینه باز تا چو بیرون آمدی خلق از نماز آینه در روی مردم داشتی چون شدی مردم بسی بگذاشتی خلق چون بسیار در چشم آمدیش آینه...
بر پلی میشد نظام الملک شاد چشم او ناگه بزیر پل فتاد بیدلی در سایه پل رفته بود فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود گفت اگر عاقل اگر آشفته هرچه هستی فارغ و خوش خفته بیدل دیوانه گفتش ای ن...
بر سر منبر امامی رفته بود گرم گشته این سخن میگفته بود کو خداوندیست بی چون و چرا هرگزش بر دامن آن کبریا از مذلت ذره ننشست گرد نه نشیند نیز کو پاکست و فرد بیدلی را این سخن آمد بگوش ب...
مرغکی بانگی زد و لختی بجست سر بجنبانید و بر شاخی نشست چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود گفت میدانید تا او را چه بود میکندبرشاخ از دنیا گله زار میگرید که چند از مشغله کز همه دنیای عالم س...
پادشاهی دختری دلبند داشت هر دو عالم وقف یک یک بند داشت هر سر موییش خونی کرده بود سرکشان را سرنگونی کرده بود عاشقی آتش فشانش اوفتاد شور در دریای جانش اوفتاد بیقراری کرد در جانش قرار...
کاملی گفته ست دانی مرد کیست نیست مرد انک او تواند شاد زیست مرد آن باشد که جانی شادمان خوش تواند برد آزاد از جهان ای درین چنبر همه تاب آمده همچو شاگرد رسن تاب آمده چون گذر بر چنبر آ...
بود درویشی یکی خانه تهی دزد در شد یافت درویش آگهی کرد بسیاری طلب تا هیچ هست هیچ جز بادش نمیآمد بدست کرد صد لاحول کار خویش را خنده آمد زان سبب درویش را دزد گفتش با چنین خانه تهی خند...
آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله ست ای پسر گفت اگر هستی کلوخی بیخبر اینکت کعبه ست در سنگی نگر کعبه عشاق مولی آمدست آن مجنون روی لیلی آمدست چون تو نه اینی نه آن هستی کلو...
عاشقی روزی مگر خون میگریست زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست گفت میگویند فردا کردگار چون کند تشریف رؤیت آشکار چل هزاران ساله بدهد بر دوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا بخود آ...
بود بهلول از شراب عشق مست بر سر راهی مگر بر پل نشست میگذشت آنجایگه هارون مگر او خوشی میبود پیش افکنده سر گفت هارونش که ای بهلول مست خیز از اینجا چون توان بر پل نشست گفت این با خویش...
بود ملاحی معمر کار دان زو کسی پرسید کای بسیار دان از عجایبهای دریا بازگوی گفتش آن ملاح کای اسرار جوی این عجبتر دیدهام من کز بحار در سلامت کشتی آید باکنار کشتیی بر روی غرقابی مدام م...
آن یکی دیوانه را می تاختند کودکانش سنگ می انداختند درگریخت او زود در قصر عمید بود او در صدر آن قصر مشید دید در پیشش نشسته چند کس باز می راندند از رویش مگس بانگ بر وی زد عمید از جای...
مرگ را مردی بجان مشتاق شد پیش خواجه بوعلی دقاق شد گفت من از دست شیطان رجیم می ندارم ذره از مرگ بیم هر دمم جان گوییا شیطان برد مرگ نیکوتر بود گر جان برد خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخ...
آن یکی دیوانه سرافراشته سر بسوی آسمان برداشته خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار گر ترا نگرفت دل زین کار و بار دل مرا بگرفت تا چندت ازین دل نشد سیر ای خداوندت ازین
سایلی پرسید از آن شوریده حال گفت اگر نام مهین ذوالجلال می شناسی بازگوی ای مرد نیک گفت نان است این بنتوان گفت لیک مرد گفتش احمقی و بی قرار کی بود نام مهین نان شرم دار گفت در قحط نشا...
ناقلی در پیش آن شیخ کبیر گفت هر روزی یکی داننده پیر میکند ختمی و در عمری دراز کار او انیست گفتم با تو باز شیخ گفتش زان همه قرآن دمی دامنش نگرفت یک آیت همی گر گرفتی آیتی زان دامنش ن...
خواجه را طوطی چالاک بود زهر با سر سبزیش تریاک بود مدت یکسال میدادش شکر تا بنطق آید شکر ریزد مگر روز و شب در کار او دل بسته بود ز اشتیاق نطق اودل خسته بود گرچه میدادش شکر سالی تمام ...
کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این ...
مالک دینار شب بیدار بود روز نیز از سوز دل در کار بود چون بروز آورد شبهای دراز همچو شبها در گرفت از روز باز روز و شب صبر وقرارش رفته بود این چنین کس چون تواند خفته بود دختری بودش جگ...
آن غریبی را وزارت داد شاه یافت عمری در وزارت آب و جاه عاقبت چون پیری آمد کارگر خواست آن دستور دستوری مگر گفت خواهم کرد عزلت اختیار زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار منع نکند پادشاه سرفر...
بود مجنونی همه در دشت گشت گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر خوش باستادی و میکردی نظر صد هزاران خلق بودی پیش و پس میدویدندی همه سر پر هوس او نظر میکردی استاده خم...