(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم
مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز ...
یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ...
جوانی بود سرگردان همیشه نمک بفروختن بودیش پیشه بگرد شهر می کردی تگ و تاز بهر کوچه فرو می دادی آواز ایاز دلستان را دید یک روز بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز جهان در عشق وی بر وی سیه...
یکی بیننده معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه می رفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خردش بخاک عمر خیام بردش بدو گفتا چه می بینی درین خاک مرا آگه ک...
یکی پرسید ازان دیوانه مردی که چه بود درد چون داری تو دردی چنین گفت او که دردآنست پیوست که چون باید بریده دست را دست و یا آن تشنه ده روزه را نیز چگونه آب باید از همه چیز کسی را هم چ...
بپرسید از اویس آن پاک جانی که می گویند سی سال آن فلانی فرو بردست گوری خویشتن را فرو آویخته آنجا کفن را نشسته بر سر آن گور پیوست ز گریه می ندارد یک زمان دست بروز آرام و شب خوابش نما...
بزرگی گفت پر شوقست جانم که شد عمری که من دربند آنم که از من صدقه ای برسد به درویش که آن صدقه نبیند کس کم و بیش چو رفته ست این دقیقه بر زبانش چنین گفته ست هاتف آن زمانش که تو باید ا...
یکی ترسای تاجر بود پر سیم که او را خواجگی بودی در اقلیم یکی زیبا پسر او را چنان بود که آن ترسا بچه شمع جهان بود بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت گل نازک لب خندان ازو یافت نقابش چون ز ر...
چنین گفتند کان مدت که ارواح درو بود آفریده پیش از اشباح شمار مدتش سالی سه چارست که هر یک زان جهان او هزارست چنین نقلست کان جانهای عالی دران مدت که بود از جسم خالی بجمع آن جمله را پ...
بشهر مصر در شوریده ای بود که در عین الیقینش دیده ای بود چنین گفت او که هر شوریده راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیست آن عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز اگر عاشق بماند...
سلیمان با چنان کاری و باری به خیلی مور بگذشت از کناری همه موران به خدمت پیش رفتند به یک ساعت هزاران بیش رفتند مگر موری نیامد پیش زودش که تلی خاک پیش خانه بودش چو باد آن مور یک یک ذ...
سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت...
مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز به راه بادیه می رفت یک روز جوانی دید همچون شمع مجلس به دست آورده شاخی چند نرگس قصب بر سر یکی نعلین در پای خرامان با لباسی مجلس آرای قدم می زد به زیبایی ...
مگر شد آشکارا قحط سالی به پیش خلق آمد تنگ حالی سراسیمه جهانی خلق محبوس شدند از بهر باران پیش طاوس که باران می نیاید آشکارا دعایی کن زحق در خواه ما را پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان نگر...
غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه چو خورشیدی به نیکویی جمالش خلایق جمله مایل بر وصالش خم زلفش که دام عنبرین داشت همه هندوستان در زیر چین داشت بلی گر زلف او در چین نبو...
بسنجر گفت غزالی که ای شاه برون نیست از دو حال تو درین راه اگر بیداری اینجا چون نشینی که تا برهم زنی دیده نه بینی وگر تو خفته این پادشایی نه بینی هیچ تا دیده گشایی بملکی چند نازی چن...
یکی ترسا میان بسته به زنار به پیش بایزید آمد ز بازار مسلمان گشت و کرد از شک کناره پس آنگه کرد آن زنار پاره چو ببرید آن مسلمان گشته زنار بسی بگریست شیخ آنجایگه زار یکی گفتش که شیخا ...
زبیده بود در هودج نشسته بحج می رفت بر فالی خجسته ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد چنان فریاد و شوری در جهان بست که نتوانست او را کس دهان بست ازان صوفی زبیده گشت...
چنین گفته ست نوشروان عادل که گر میری ز درویشی قاتل ترا بهتر بود آن زخم شمشیر که از نان فرومایه شوی سیر مشو با اهل دنیا در ستیزه که مرداریست و مشتی کرم ریزه بیک ره اهل دنیا در ریاست...
در افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی بشهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا چرایی چون گدایی بگو آخر که من شاهم بایشان چرا...
نجومی نیک می دانست آن شاه شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه شود بیچاره در دست بلایی بکرد القصه او از سنگ جایی چو کرد از سنگ خارا خانه راست نگه دارنده بسیار درخواست چو در خانه شد آن را ر...
چنین گفته ست با یاران پیمبر که آن طفلی که می زاید زمادر چو بر روی زمین افکنده گردد بغایت عاجز و گرینده گردد ولی چون روشنی این جهان دید فراخی زمین و آسمان دید نخواهد او رحم هرگز دگر...
بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست که خود با ابن یامین دل کند راست بدل با او یکی گردد باخلاص بتنهایی کند هم خلوتش خاص نهادش از پی آن صاع در بار بدزدی کرد منسوبش زهی کار چنین گفت آن بزرگ...
مسیح پاک کز دنیا علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت مگر می رفت روزی غرقه نور بره در پیر زالی دید از دور سپیدش گشته موی و پشت او خم فتاده جمله دندانش از هم دو چشمش ازرق و چون قیر روی...