بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کای...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کای...
یافت پیری یک درم سیم سیاه گفت بر باید گرفت این را ز راه هرکه او محتاج تر خواهد فتاد این درم اکنون بدو خواهیم داد کرد بسیاری ز هر سویی نگاه کس نبد محتاج تر از پادشاه از قضا آن روز ر...
سجده میکرد ابلیس لعین گفت عیسی در چه کاری این چنین گفت من بیش از همه عمری دراز سجده عادت کرده ام زانگاه باز عادتم گشتست این زان میکنم گرهمه سجده ست تاوان میکنم عیسی مریم بدو گفت ای...
گفت محمود و ایاز سیمبر فخر کردند ای عجب با یکدگر گفت محمود از سر رعناییی کیست چون من در جهان آراییی سند و هند و ترک و روم آن منست هفتصد خسرو بفرمان منست لشگر و پیل مرا اندازه نیست ...
بوسعید مهنه شیخ محترم بود در حمام با پیری بهم سخت حمامی خوش ودمساز بود زانکه آب و آتشش هم ساز بود پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست گ...
صوفیی را گفت مردی از رجال کای جهان گردیده چون داری تو حال گفت سی سال ای اخی بشتافتم نه جوی زر دیدم و نه یافتم وی عجب کردم من این ساعت نشست تا مرا صد گنج زر آید بدست آنکه در عمری جو...
عیسی مریم بخواب افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر دید ابلیس لعین را بر زبر گفت ای ملعون چرا استاده گفت خشتم زیر سر بنهاده جمله دنیا چو اقطاع منست ...
در حرم بادی مگر میجسته بود شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود جمله استار کعبه در هوا خوش همی جنبید از باد صبا شیخ را خوش آمد آن از جای جست درگرفت آن دامن پرده بدست گفت ای رعنا عروس سر فراز...
بود مجنونی همیشه بی کلاه برهنه سر میشدی دایم براه سایلی گفتش که ای شوریده نام برهنه سر از چه میباشی مدام گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد این سؤال بد که تو کردی که کرد گفت پایت از چه با...
رفت با بهلول هارون الرشید سوی گورستان بر خاکی رسید کله ای دیدند خشک آن کسی مرغ در وی خانه بنهاده بسی کرد هارونش ازان کله سؤال گفت بهلولش که پنهان نیست حال بوده است این مرد سر انداخ...
در میان دشمنان پیری کهن دوستی راگفت ای نیکو سخن کاین همه خلقند دایم غم زده ترک شادی کرده و ماتم زده بیشتر غمشان ازان بینم مقیم تا چرا آخر خداوند کریم آن کند جمله که خود خواهد مدام ...
کودکی با خویش تنها ساختی جوز با خود جمله تنها باختی آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز میبازی مدام گفت میری دوست میدارم بسی تا همه من میر باشم نه کسی
آن یکی دیوانه در برفی نشست همچو آتش برف میخورد از دو دست آن یکی گفتش چرا این میخوری چیزی الحق چرب و شیرین میخوری گفت چکنم گرسنه دارم شکم گفت از برف آن نگردد هیچ کم گفت حق را گو که ...
ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال کز کجا سازی تو قوتی حسب حال گفت از روزی دهنده بازپرس روزیم او میدهد زو راز پرس چون بظاهر روزییی بینی حلال میمکن از باطن روزی سؤال ترک جان پاک هر روزی ک...
گشت لیلی پیش از مجنون هلاک بود غایب آن زمان مجنون پاک عاقبت مجنون چو با آنجا رسید آنچه نتوانست دید آنجا شنید آن یکی گفت ای دلت پر شور او خیز تا با تو نمایم گور او گفت حاجت نیست این...
کرد آن دیوانه رامردی سؤال گفت هان چونی تو ای شوریده حال گفت بر هر پهلویی گشتم براه هم بتر من آمدم بیگاه و گاه
گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی...
بود درویشی بغایت غم زده آن یکی گفتش که ای ماتم زده غم به در کن زآنکه من هم کرده ام گفت چندین غم نه من آورده ام این زمان من روز و شب در ماتمم کآن تواند برد کآورد این غمم این همه غم ...
دید شیخی پاک دینی را بخواب چون سلامش گفت نشنود او جواب گفت آخر ای بزرگ نیک نام از چه میندهی جوابم را سلام چون تو میدانی که فرض است این جواب پس جوابم باز ده سر بر متاب گفت میدانم که...
بر زفان میراند یحیی بن المعاد کای خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان هست یکسر قیصری خانه هاتان کسروی نه حیدری جامه هاتان جمله خاتونی شده مرکبانتان جمله قارونی شده رویهاتان گشته ظلمانی ...
آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار می نیارستش همی فرمود کار عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز کرد برخود عیب او کردن دراز حیدرش گفتا برای ذوالفقار بازوی کرار باید وقت کار تا نباشد نقد زور حیدری ...
بود مجنونی بغایت گرسنه سوی صحرا رفت سر پا برهنه نانش میبایست چون نانش نبود دردش افزون گشت درمانش نبود گفت یا رب آشکارا و نهان گرسنه تر هست از من در جهان هاتفی گفتش که میآیم ترا گرس...
بود شوریده دلی دیوانه روی کرده در بن ویرانه همچو باران زار برخود میگریست سایلی گفتش که این گریه ز چیست که بمردت گفت دور از تو دلم دل بمرد و سخت تر شد مشکلم گفت دل چون مردت و چون شد...
موسی عمران همی شد سوی طور زاهدی را دید در ره غرق نور گفت ای موسی بگو با کردگار کآنچه گفتی کرده شد رحمت بیار بعد از آن چون شد از آنجا دورتر عاشقی را دید ازو مخمور تر گفت با حق گوی ک...