بخش ۹ - الحکایه و التمثیل
به منبر بر امامی نغز گفتار ز هر نوعی سخن می گفت بسیار یکی دیوانه گفتش می چه گویی ز چندین گفت آخر می چه جویی جوابش داد حالی مرد هشیار که چل سال ست تا می گویم اسرار به هر مجلس یکی غس...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
به منبر بر امامی نغز گفتار ز هر نوعی سخن می گفت بسیار یکی دیوانه گفتش می چه گویی ز چندین گفت آخر می چه جویی جوابش داد حالی مرد هشیار که چل سال ست تا می گویم اسرار به هر مجلس یکی غس...
شنودم من که موشی تیز دیده ز چنگ گربگان خون ریز دیده برون آمد ز سوراخی چنان تنگ که با تنگی او بودی جهان تنگ به کنج خانه ای کاو را گمان بود قضا را خایه مرغی نهان بود بسوی بیضه آمد پا...
نه اصل خون ز حیوان و نباتست نبات از فیض و فیض از نور ذاتست نه اصل جان و دل از قطره خونست ولی این معنی از گفتار بیرونست ز فیض نور میروید نباتی ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی منم عین نب...
جوابش داد هشیار سخنگوی مگو ما را از این معنی بر این روی برو ما را سر و سودای کس نیست ز عشقم یک نفس پروای کس نیست تو هرگز بر کسی عاشق نبودی هنوز آتش نه مانند دودی تو نادر بی خودی بی...
بدو منصور گفت ای ذات بی چون اناالحق می زند از ذات بی چون اناالحق می زند در خون او باز وگرنه خون کجا این دم زند باز اناالحق چون نیارد زو تو دریاب بگویم نکته ای دیگر تو دریاب اناالحق...
چار خصلت ای برادر در جهان پادشاهان را همی دارد زیان پادشه چون در ملا خندان بود بی گمان در هیبتش نقصان بود باز صحبت داشتن با هر فقیر پادشاهان را همی دارد حقیر با زنان بسیار اگر خلوت...
حال خود بشنوز من ای مرد نیک روغن ایمان مریزان تو به دیک چون پدر این پند را تعلیم کرد اوستادم هم مراتعظیم کرد گفت ای نور دو چشم صالحان وز معارف نقد اسرار زمان همچو تو فرزند درگیتی ن...
گوش کن ای هوشمند راز بین در حقیقت خویشتن را باز بین گفته بیهوده را چندین مخوان مرکب بیهودگی چندین مران چشم دل را بر یقینت باز کن مجلسی دیگر ز نو آغاز کن پیرو درد دل عطار شو از هزار...
جهان را هم امام و هم خلیفه کرا میدانی الا بوحنیفه جهان علم و دریای معانی امام اول و لقمان ثانی اگر اعدای دین بسیار جمعند ز کار بوحنیفه سر چو شمعند چراغ امت آمد آن سرافراز چراغی کو ...
خدا را یافتم در شرع بیخویش نمود صورتم رفتست از پیش خدا را یافتم در جان حقیقت که بسپردم طریقت در شریعت خدا را یافتم چون ره سپردم ز نام وننگ خودبینی بمردم خدا را یافتم در جوهر جان حق...
آن مخدره خدر خاص آن مستورة ستر اخلاص آن سوختة عشق و اشتیاق آن شیفته قرب و احتراق آن گمشده وصال آن مقبول الرجال ثانیه مریم صفیه رابعه العدویه رحمةالله علیها اگر کسی گوید ذکراو در صف...
آن حکیم پر خرد در آینه جمله یکتا دید او معاینه آن حکیم پر هنر را روح دان نفس شومت احول آمد در میان روح اندر عالم وحدت بود نفس شومت عالم کثرت بود دل بدان آیینه از روی کمال اندر او م...
ای چون من صد بنده و چاکر ترا تا بکی باشم چنین غم خور ترا من چنین دور از وصال روی تو باغبان شب تا سحر در بر ترا ای مسلمان بر من مسکین ببخش تا نگوید هیچکس کافر ترا رحمتی کن بر من بی ...
آنکه خاک پای او عیوق بود خواجه هر دو جهان فاروق بود عارفی در امر معروف آمده واقفی اما نه موقوف آمده حق تعالی جمله دادش داد بود لاجرم حق آنچه دادش داد بود عین دلش خلق را عین الحیات ...
بدان ای دل اگر هستی تو عاقل که یک دم می نشاید بود غافل بروز و شب عبادت کرد باید دل و جانت قرین درد باید از آن بخشیدت ای جان زندگی را که تا بندی کمرمر بندگی را براه بندگی چون اندر آ...
جوابش داد آن دم صاحب راز که اندر عشق ما میسوز و میساز بسوزان خویشتن ماننده شمع که تا گردی فنا نزدیکی جمع بسوزان خویشتن پروانه کردار که تا گردی بیک ره ناپدیدار بسوزان خویشتن مانند ذ...
آن قبله امامت آن کعبه کرامت آن مجتهد طریقت آن منفرد حقیقت آن آفتاب متواری شیخ عالم ابوالعباس سیاری رحمةالله علیه از ایمه وقت بود و عالم به علوم شرایع و عارف به حقایق و معارف و بسی ...
حقیقت چون ز عزت دم نهانی ز دید اینجا کمال جاودانی مر ایشان گشت حاصل در یکی باز یقین دیدند هم انجام و آغاز در این دم چو تو در عزت درآیی حقیقت این گره را برگشایی یقین از عزت اینجا را...
آن ادب خورده ریاضت آن پرورده عنایت آن بیننده انوار طرایق آن داننده اسرار حقایق آن به حقیقت وارث نبی شیخ وقت عثمان مغربی رحمةالله علیه از اکابر ارباب طریقت بود و ازجمله اصحاب ریاضت ...
یکی شد پیش آن پیر طریقت بپرسد این سؤالش در حقیقت که ای سکان دین و شیخ اکبر نداند هیچ خلقی ازتو بهتر ره شرعت نمودار اناالحق مراگویی تو اینجاراز مطلق بگو تا کیست اندر نطق هر کس سخن گ...
آن دانای عشق و معرفت آن دریای شوق ومکرمت آن پخته سوخته آن افسرده افروخته آن بنده عالم آزادی قطب وقت محمد نصر آبادی علیه الرحمه سخت بزرگوار بود در علو حال و مرتبه بلند داشت و سخت شر...
آن محتشم روزگار آن محترم اخیار آن کعبه مروت آن قبله فتوت آن اساس خردمندی شیخ ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیه یگانه عهد و معتبر اصحاب بود و در تمکین قدمی راسخ داشت و در ورع و معرفت ...
یکی منصور را پرسید ناگاه که ای گشته ز سر جمله آگاه یقین اینجا تو داری راز مطلق که دیدستی تو حق را عین مطلق یقین داری عیان جمله آفاق که هستی دمدمه در کل آفاق نمود عشق جانان کل تو دا...
چنین گفته ست اینجا پاکبازی که میکردم طلب از خویش رازی بسی سال اندر این سر بودم اینجا حقیقت جزو و کل پیمودم اینجا طلب میکردم اینجاگه یکی من بدیدم ناگهانی بیشکی من درون میجستم اسرار ...