بخش ۹۴ - ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر
آن فانی مطلق آن باقی برحق آن محبوب الهی آن معشوق نامتناهی آن نازنین مملکت آن بستان معرفت آن عرش فلک سیر قطب عالم ابوسعید ابوالخیر قدس الله سره پادشاه عهد بود بر جمله اکابر و مشایخ ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آن فانی مطلق آن باقی برحق آن محبوب الهی آن معشوق نامتناهی آن نازنین مملکت آن بستان معرفت آن عرش فلک سیر قطب عالم ابوسعید ابوالخیر قدس الله سره پادشاه عهد بود بر جمله اکابر و مشایخ ...
آن حامل امانت آن عامل دیانت آن عزیز بی زلل آن خطیر بی خلل آن سوخته حب الوطن شیخ ابوالفضل حسن رحمةالله علیه یگانه زمان بود و لطیف جهان و در تقوی و محبت و معنی و فتوت درجه بلند داشت ...
در آن دم گفت تو جان جهانی بکن با من که بیشک میتوانی تو دانایی بهر چیزی که خواهی کنی بنده که حکم پادشاهی تو داری هیچکس جز تو ندارد چنین حکم و یقین جز تو که دارد اگر خواهی بسوزانی بی...
خطاب آمد که بخشیدم دلت را گشایم من بیک ره مشکلت را فراقت با وصال اینجا کنم من ز تاریکی کنم راز تو روشن مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا که به از عجز نبود هیچ ما را چو عجز آوردی اینجا ...
آن حجت اهل معاملت آن برهان ارباب مشاهدت آن امام اولاد نبی آن گزیده احفاد علی آن صاحب باطن و ظاهر ابوجعفر محمد باقر رضی الله عنه به حکم آنکه ابتدای این طایفه از جعفر صادق کرده شد که...
تو داری نور یار از عین توفیق تویی اعیان ذات و هست توفیق تو داری بیشکی از آفرینش بتو پیداست عقل و جان و بینش تو داری قلب هم جانم تو داری که هم پیدا و پنهانم تو داری تو داری پادشاهی ...
ز خود غایب مشو ای دل زمانی همه پرداز هر دم داستانی ز خود غایب مشو ای دل یکی دم که در جانی تو داری هر دو عالم ز خود غایب مشو ای جان بتحقیق بدان کامروز دیدستی تو توفیق چرا بیرون خود ...
دلا بیدار شو از خواب غفلت چراماندی تو درغرقاب غفلت دلا بیدار شو چون عاشقان تو مخفت ای دل در اینجا یک زمان تو دلا بیدار شو از خواب مستی که افتادستی اندر سوی پستی دلا تا چند رانم با ...
بنام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد آدم از کفی خاک خداوندی که ذاتش بی زوالست خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست زمین و آسمان از اوست پیدا نمود جسم و جان از اوست پیدا مه و خورشید نور هستی او...
رابعه در راه کعبه هفت سال گشت بر پهلو زهی تاج الرجال چون به نزدیک حرم آمد به کام گفت آخر یافتم حجی تمام قصد کعبه کرد روز حج گزار شد همی عذر زنانش آشکار بازگشت از راه و گفت ای ذوالج...
بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود می جهد از بی نیازی صرصری می زند بر هم به یک دم کشوری هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود هشت جنت نیز اینجا مرده ا...
بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر ...
بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت آه باشد درد باشد سوز هم روز و شب باشد نه شب نه روز هم ازبن هر موی این کس نه به ...
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود جد و جهد اینجات باید سال ها زآن که اینجا قلب گردد حال ها ملک اینجا بایدت انداختن...
بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید کس درین وادی به جز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود عاقبت اندیش نبود ی...
بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا عین وادی فراموشی بود لنگی و کری و بیهوشی بود صد هزاران سایه جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو بحرکلی چون بجنبش کرد رای نقشها ب...
بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن سالک جان دیگرست باز جان و تن ز نقصان و ...
بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید دهر ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نم...
هدهد رهبر چنین گفت آن زمان کانک عاشق شد نه اندیشد ز جان چون بترک جان بگوید عاشقی خواه زاهد باش خواهی فاسقی چون دل تو دشمن جان آمدست جان برافشان ره به پایان آمدست سد ره جانست جان ای...
پدر گفتش زهی شهوت پرستی که از شهوت پرستی مست مستی دل مردی که قید فرج باشد همه نقد وجودش خرج باشد ولی هر زن که او مردانه آمد ازین شهوت بکل بیگانه آمد چنان کان زن که از شوهر جدا شد س...
پدر گفتش تو زنهار این میندیش که برگیرم خیال شهوة از پیش ولی چون تو ز عالم این گزیدی هم این گفتی و هم این را شنیدی بدان مانست کز صد عالم اسرار نه تو جز ز یک شهوة خبردار منت زان این ...
پدر گفتش که فرزندست مطلوب ولی وقتی که نبود مرد معیوب کسی کو مبتدی باشد درین کار گر آید هیچ فرزندش پدیدار شود معیوب و پس مفعول گردد ز سر معرفت معزول گردد ترا گر دین ابراهیم باشد بقر...
پدر گفتش که دیوت غالب آمد دلت زان جادویی را طالب آمد که از دیوت گر این حاصل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی اگر زین دیو بگذشتی برستی وگرنه مدبری شیطان پرستی نداری از خدا آخر خبر هیچ...
پدر گفتش که ای مغرور مانده ز اسرا رحقیقت دور مانده مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ببابل می روی ای مرد فرتوت که سحر آموزی از هاروت و ماروت هزاران سال شد کان دو فر...