جواب پدر
پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن در حضرت عزت بود راست که گر لایق نباشد آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن در حضرت عزت بود راست که گر لایق نباشد آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی
پدر گنج سخن را کرد در باز پسر را گفت ای جوینده راز
پدر گفتا که جهلت غالب آمد دلت این جام را زان طالب آمد که تا چون واقف آیی از همه راز شوی برجمله عالم سرافراز چو خود را بر فلک این جاه بینی همه خلق زمین در چاه بینی ز عجب جاه خود از ...
پدر گفتش درین شوریده زندان بطاعت می توان شد از بلندان اگر خواهی بلندی بر پر از چاه که آن از طاعتی یابی نه ازجاه پیمبر گفت آخر وصف مستور که آن از مغز صدیقان بود دور بلاشک حب جاه و ح...
پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید
پدر بگشاد الماس زبان را بسفت آنگه گهرهای بیان را پسر را گفت گر داری هدایت همه عمرت تمامست این حکایت
پدر گفتش امل چون غالب آمد دلت عمر ابد را طالب آمد از آنی آب حیوان را خریدار که جانت را امل آمد پدیدار اگر یک ذره نور صدق هستت امل باید که گردد زیر دستت
پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت
پدر گفتش چرا ملکت بکارست که گر دستت دهد ناپایدارست چنین ملکی چنان به هم تو دانی که در باقی کنی چون هست فانی وگر در ملک ظلمی کرده باشی که تا یک گرده روزی خورده باشی جهان چون حسرت آب...
پدر گفتش که ملک این جهانی که ملکی است بی پاداش فانی برای آن چنین بگزیده تو که ملک آخرت نشنیده تو اگر زان ملک تو آگاه گردی هم اینجا بر دو عالم شاه گردی بزرگانی که ملک آن ملک دیدند ب...
پدر گفتش عزیزا چند گویی ز غفلت ملک فانی چند جویی چو باقی نیست ملکت جز زمانی مکن در گردنت بار جهانی چو بار خود بتنها بر نتابی ببار خلق عالم چون شتابی ز درویشی چو مردن هست دشوار ز شا...
پدر بگشاد مهر از حقه لعل در افشان گشت و کرد این قصه را نقل
پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد چه خواهی کرد دنیای دنی را سرای مکر و جای دشمنی را که دنیا هست زالی هفت پرده برای صید تو هر هفت کرده همی بینم ز حرصت رفته آرام بی...
پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دنیی و دین راست هر دو ز حق می دان که نتوان خواست هر دو
پدر گفتش دماغت پر غرورست که این اندیشه از تحقیق دورست که تا هرنیک و هر بد در نبازی نباشی عاشقی الا مجازی اگر در عشق می باید کمالت بباید گشت دایم در سه حالت یکی اشک و دوم آتش سیم خو...
پدر در پیش او کرد این حکایت ز افلاطون یونانی روایت
بأکافی یکی گفت ای سرافراز ز معراج نبی رمزی بگو باز بیان کن سر معراجش که چون بود بگفت او هم درون و هم برون بود یکی بد ذات او در بود آنجا یقین می دید او معبود آنجا مکانش در حقیقت لام...
داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی غرقه شد در آب دریا ناگهی دیدش از خشکی مگر مردی سره گفت از سر برفکن آن توبره گفت نیست آن توبره ریش منست نیست خود این ریش تشویش منست گفت احسنت اینت ریش و ا...
بوسعید مهنه در حمام بود قایمش افتاده مردی خام بود شوخ شیخ آورد تا بازوی او جمع کرد آن جمله پیش روی او شیخ را گفتا بگو ای پاک جان تا جوان مردی چه باشد در جهان شیخ گفتا شوخ پنهان کرد...
بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه مستی آمد اشک ریزان بی قرار تا دران خانقاه آشفته وار پرده از ناسازگاری بازکرد گریه و بدمستیی آغازکرد شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد...
احمد حنبل امام عصر بود شرح فضل او برون از حصر بود چون ز فکر و علم خالی آمدی زود پیش بشر حافی آمدی گر کسی در پیش بشرش یافتی در ملامت کردنش بشتافتی گفت آخر تو امام عالمی از تو داناتر...
گفت چون اسکندر آن صاحب قبول خواستی جایی فرستادن رسول چون رسد آخر خود آن شاه جهان جامه پوشیدی و خود رفتی نهان پس بگفتی آنچ کس نشنوده است گفتی اسکندر چنین فرموده است در همه عالم نمی ...
شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود روزگاری شوق بادنجانش بود مادرش از خشم شیخ آورد شور تا بدادش نیم بادنجان به زور چون بخورد آن نیم بادنجان که بود سر ز فرزندش جدا کردند زود چون درآمد شب س...
باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سر معالی پرده باز سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار چشم از آن بگرفته ام زیر کلا...