حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد
کرد آن بازاریی آشفته کار از سر عجبی سرایی زر نگار عاقبت چون شد سرای او تمام دعوتی آغاز کرد از بهر عام خواند خلقی را به صد ناز و طرب تا سرای او ببینند ای عجب روز دعوت مرد بی خود می ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
کرد آن بازاریی آشفته کار از سر عجبی سرایی زر نگار عاقبت چون شد سرای او تمام دعوتی آغاز کرد از بهر عام خواند خلقی را به صد ناز و طرب تا سرای او ببینند ای عجب روز دعوت مرد بی خود می ...
بط به صد پاکی برون آمد ز آب در میان جمع با خیرالثیاب گفت در هر دو جهان ندهد خبر کس ز من یک پاک روتر پاک تر کرده ام هر لحظه غسلی بر صواب پس سجاده باز افکنده بر آب همچو من بر آب چون ...
بلبل شیدا درآمد مست مست وز کمال عشق نه نیست و نه هست معنیی در هر هزار آواز داشت زیر هر معنی جهانی راز داشت شد در اسرار معانی نعره زن کرد مرغان را زفان بند از سخن گفت بر من ختم شد ا...
بنده ای را خلعتی بخشید شاه بنده با خلعت برون آمد به راه گرد ره بر روی او بنشسته بود باستین خلعت آن بسترد زود منکری با شاه گفت ای پادشاه پاک کرد از خلعت تو گرد راه شه بر آن بی حرمتی...
پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمار خویش بر لب دریاست خوش تر جای من نشنود هرگز کسی آوای من از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی بر لب دریا نشینم دردمند دای...
تاجری مالی و ملکی چند داشت یک کنیزک با لبی چون قند داشت ناگهش بفروخت تا آواره شد بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد رفت پیش خواجه او بی قرار می خریدش باز افزون از هزار ز آرزوی او جگر می ...
مقتدای دین جنید آن بحر ژرف یک شبی می گفت در بغداد حرف حرفهایی کز بلندی آسمانش سرنهادی تشنه دل در آستانش داشت بس برنا جنید راه بر هم چو خورشید او یکی زیبا پسر سر بریدند آن پسر را زا...
چون شد آن حلاج بر دار آن زمان جز انا الحق می نرفتش بر زبان چون زبان او همی نشناختند چار دست و پای او انداختند زرد شد خون بریخت از وی بسی سرخ کی ماند درین حالت کسی زود درمالید آن خو...
خسروی می شد به شهر خویش باز خلق شهر آرای می کردند ساز هر کسی چیزی کز آن خویش داشت بهر آرایش همه در پیش داشت اهل زندان را نبود از جزو و کل هیچ چیزی نیز الا بند و غل هم سری چندی برید...
خسروی می رفت در دشت شکار گفت ای سگبان سگ تازی بیار بود خسرو را سگی آموخته جلدش از اکسون و اطلس دوخته از گهر طوقی مرصع ساخته فخر را در گردنش انداخته از زرش خلخال و دست ابرنجنش رشته ...
یوسفی کانجم سپندش سوختند ده برادر چون ورا بفروختند مالک دعرش چو زیشان می خرید خط ایشان خواست کار زان می خرید خط ستد زان قوم هم بر جایگاه پس گرفت آن ده برادر را گواه چون عزیز مصر یو...
یک شبی خفاش گفت از هیچ باب یک دمم چون نیست چشم آفتاب می شوم عمری به صد بیچارگی تا بباشم گم درو یک بارگی چشم بسته می روم در سال و ماه عاقبت آخر رسم آن جایگاه تیز چشمی گفت ای مغرور م...
چون خلیل الله درنزع اوفتاد جان به عزراییل آسان می نداد گفت از پس شو بگو با پادشاه کز خلیل خویش آخر جان مخواه حق تعالی گفت اگر هستی خلیل بر خلیل خویشتن جان کن سبیل جان همی باید ستد ...
خواجه زنگی را غلامی چست بود دست پاک از کار دنیا شست بود جمله شب آن غلام پاک باز تا به وقت صبح می کردی نماز خواجه گفتش ای غلام کارکن شب چو برخیزی مرا بیدار کن تا وضو سازم کنم با تو ...
خواجه ای کز تخمه اکاف بود قطب عالم بود و پاک اوصاف بود گفت شب در خواب دیدم ناگهی بایزید و ترمدی را در رهی هر دو دادندم به سبقت سروری پیش ایشان هر دو کردم رهبری بعد از آن تعبیر آن ک...
خواجه ای از خان و مان آواره شد وز فقاعی کودکی بی چاره شد شد ز فرط عشق سودایی ازو گشت سر غوغای رسوایی ازو هرچ او را بود اسباب و ضیاع می فروخت و می خرید از وی فقاع چون نماندش هیچ بس ...
خونیی را کشت شاهی در عقاب دید آن صوفی مگر او را به خواب در بهشت عدن خندان می گذشت گاه خرم گه خرامان می گذشت صوفیش گفتا تو خونی بوده ای دایما در سرنگونی بوده ای از کجا این منزلت آمد...
خسروی کافاق در فرمانش بود دختری چون ماه در ایوانش بود از نکویی بود آن رشک پری یوسف و چاه و زنخدان بر سری طره او صد دل مجروح داشت هر سرمویش رگی با روح داشت ماه رویش مثل فردوس آمده و...
دردمندی پیش شبلی می گریست شیخ پرسیدش که این گریه ز چیست گفت شیخا دوستی بود آن من از جمالش تازه بودی جان من دی بمرد و من بمردم از غمش شد جهان بر من سیاه از ماتمش شیخ گفتا چون دلت بی...
بود درویشی ز فرط عشق زار وز محبت همچو آتش بی قرار هم ز تفت عشق جانش سوخته هم ز تاب جان زفانش سوخته آتش از جان در دلش افتاده بود مشکلی بس مشکلش افتاده بود در میان راه می شد بی قرار ...
شهریاری دختری چون ماه داشت عالمی پر عاشق و گمراه داشت فتنه را بیداریی پیوست بود زآنک چشم نیم خوابش مست بود عارض از کافور و زلف از مشک داشت لعل سیراب از لبش لب خشک داشت گر جمالش ذره...
آن دو روبه چون به هم هم بر شدند پس به عشرت جفت یک دیگر شدند خسروی در دشت شد با یوز و باز آن دو روبه را ز هم افکند باز ماده می پرسد ز نر کی رخنه جوی ما کجا با هم رسیم آخر بگوی گفت ا...
بود آن دیوانه دل برخاسته برهنه می رفت و خلق آراسته گفت یا رب جبه ای ده محکمم همچو خلقان دگر کن خرمم هاتفش آواز داد و گفت هین آفتاب گرم دادم درنشین گفت یا رب تا کیم داری عذاب جبه ای...
گفت آن دیوانه تن برهنه در میاه راه می شد گرسنه بود بارانی و سرمایی شگرف تر شد آن سرگشته از باران و برف نه نهفتی بودش و نه خانه ای عاقبت می رفت تا ویرانه ای چون نهاد از راه در ویران...