حکایت دیوانهای که از مگس و کیک در عذاب بود
بود در کنجی یکی دیوانه خوار پیش او شد آن عزیز نامدار گفت می بینم ترا اهلیتی هست در اهلیتت جمعیتی گفت کی جمعیتی یابم ز کس چون خلاصم نیست از کیک و مگس جمله روزم مگس دارد عذاب جمله شب...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بود در کنجی یکی دیوانه خوار پیش او شد آن عزیز نامدار گفت می بینم ترا اهلیتی هست در اهلیتت جمعیتی گفت کی جمعیتی یابم ز کس چون خلاصم نیست از کیک و مگس جمله روزم مگس دارد عذاب جمله شب...
بود آن دیوانه خون از دل چکان زانک سنگ انداختندش کودکان رفت آخر تا به کنج گلخنی بود اندر کنج گلخن روزنی شد از آن روزن تگرگی آشکار بر سردیوانه آمد در نثار چون تگرگ از سنگ می نشناخت ب...
بود مجنونی عجب در کوه سار با پلنگان روز و شب کرده قرار گاه گاهش حالتی پیدا شدی گم شدی در خود کسی کانجا شدی بیست روز آن حالتش برداشتی حالت او حال دیگر داشتی بیست روز از صبح دم تا وق...
گفت ذو النون می شدم در بادیه بر توکل بی عصا و زاویه چل مرقع پوش را دیدم به راه جان بداده جمله بر یک جایگاه شورشی در عقل بیهوشم فتاد آتشی در جان پر جوشم فتاد گفتم آخر این چه کارست ا...
حق تعالی گفت با موسی به راز کاخر از ابلیس رمزی جوی باز چون بدید ابلیس را موسی به راه گشت از ابلیس موسی رمزخواه گفت دایم یاددار این یک سخن من مگو تا تو نگردی همچومن گر به مویی زندگی...
گر علی بود و اگر صدیق بود جان هر یک غرقه تحقیق بود چون بسوی غار می شد مصطفا خفت آن شب بر فراشش مرتضا کرد جان خویشتن حیدر نثار تا بماند جان آن صدر کبار پیش یار غار صدیق جهان هم برای...
چون بمرد آن مرد مفسد در گناه گفت می بردند تابوتش به راه چون بدید آن زاهدی کرد احتراز تا نباید کرد بر مفسد نماز در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب در بهشت و روی همچون آفتاب مرد زاهد گفت...
گفت چون حق می دمید این جان پاک در تن آدم که آبی بود و خاک خواست تا خیل ملایک سر به سر نه خبر یابند از جان نه اثر گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان سرنهادند آن همه بر...
ناگهی محمود شد سوی شکار اوفتاد از لشگر خود برکنار پیرمردی خارکش می راند خر خار وی بفتاد وی خارید سر دید محمودش چنان درمانده خار او افتاده و خرمانده پیش شد محمود و گفت ای بی قرار یا...
هیچ گوهر را نبود آن سروری کآن سلیمان داشت در انگشتری زآن نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان ...
ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پرشور شد هر کشوری هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هر که دید آن نقش کاری درگرفت آن پر اکنون در نگارس...
وقت مردن بود شبلی بی قرار چشم پوشیده دلی پر انتظار در میان زنار حیرت بسته بود بر سر خاکستری بنشسته بود گه گرفتی اشک در خاکستر او گاه خاکستر بکردی بر سر او سایلی گفتش چنین وقتی که ه...
چونک آن بدبخت آخر از قضا ناگهان آن زخم زد بر مرتضا مرتضی را شربتی کردند راست مرتضا گفتا که خونریزم کجاست شربت او را ده نخست آنگه مرا زانک او خواهد بدن هم ره مرا شربتش بردند او گفت ...
شهریاری کرد قصری زرنگار خرج شد دینار بر وی صد هزار چون شد آن قصر بهشت آسا تمام پس گرفت از فرش آرایش نظام هر کسی می آمدند از هر دیار پیش خدمت با طبقهای نثار شه حکیمان و ندیمان را بخ...
شیخ بوبکر نشابوری به راه با مریدان شد برون از خانقاه شیخ بر خر بود بی اصحابنا کرد ناگه خر مگر بادی رها شیخ را زان باد حالت شد پدید نعره ای زد جامه بر هم می درید هم مریدان هم کسی کا...
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود در کمال از هرچه گویم بیش بود شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مرید چارصد صاحب کمال هر مریدی کآن او بود ای عجب می نیاسود از ریاضت روز و شب هم عمل هم علم با ...
شیخ نصرآباد را بگرفت درد کرد چل حج بر توکل اینت مرد بعد از آن موی سپید و تن نزار برهنه دیدش کسی با یک از ار دل دلش تابی و در جانش تفی بسته زناری و بگشاده کفی آمده نه از سر دعوی و ل...
شیخ نوقانی به نیشابور شد رنج راه آمد برو رنجور شد هفته ای باژنده در گوشه گرسنه افتاده بد بی توشه ای چون برآمد هفته ای گفت ای اله گرده نان مرا کن سر به راه هاتفی گفتش بروب این لحظه ...
بود شیخی خرقه پوش و نامدار برد از وی دختر سگبان قرار شد چنان در عشق آن دلبر زبون کز دلش می زد چو دریا موج خون بر امید آنک بیند روی او شب بخفتی با سگان در کوی او مادر دختر از آن آگا...
صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست من نه پر دارم نه پا نه...
صوفیی می رفت در بغداد زود در میان راه آوازی شنود کان یکی گفت انگبین دارم بسی می فروشم سخت ارزان کو کسی شیخ صوفی گفت ای مرد صبور می دهی هیچی به هیچی گفت دور تو مگر دیوانه ای ای بوال...
صوفیی چون جامه شستی گاه گاه میغ کردی جمله عالم سیاه جامه چون پر شوخ شد یک بارگی گرچه بود از میغ صد غم خوارگی از پی اشنان سوی بقال شد میغ پیدا آمد و آن حال شد مرد گفت ای میغ چون گشت...
بعد از آن طاووس آمد زرنگار نقش پرش صد چه بلکه صد هزار چون عروسی جلوه کردن ساز کرد هر پر او جلوه ای آغاز کرد گفت تا نقاش غیبم نقش بست چینیان را شد قلم انگشت دست گر چه من جبریل مرغان...
طوطی آمد با دهان پر شکر در لباس فستقی با طوق زر پشه گشته باشه ای از فر او هر کجا سرسبزیی از پر او در سخن گفتن شکرریز آمده در شکر خوردن پگه خیز آمده گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس چون ...