در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام
شبی آمد برش جبریل خرم که هان آگاه باش ای صدر عالم ازین تاریکدان خیز و گذر کن بدار الملک ربانی سفر کن بسوی لامکان امشب قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن جهانی بهرت امشب در خروشند ه...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شبی آمد برش جبریل خرم که هان آگاه باش ای صدر عالم ازین تاریکدان خیز و گذر کن بدار الملک ربانی سفر کن بسوی لامکان امشب قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن جهانی بهرت امشب در خروشند ه...
خواجه دنیا و دین گنج وفا صدر و بدر هر دو عالم مصطفی آفتاب شرع و دریای یقین نور عالم رحمة للعالمین جان پاکان خاک جان پاک او جان رها کن آفرینش خاک او خواجه کونین و سلطان همه آفتاب جا...
ثنایی گو بر ارباب بینش سزای صدر وبدر آفرینش محمد آنکه نور جسم و جانست گزین و مهتر پیغامبرانست حبیب خالق بیچون اکبر درون جزو و کل او شاه و سرور ز نورش ذره خورشید و ماهست همه ذرات را...
سید عالم بخواست از کردگار گفت کار امتم با من گذار تا نیابد اطلاعی هیچ کس بر گناه امت من یک نفس حق تعالی گفتش ای صدر کبار گر ببینی آن گناه بی شمار تو نداری تاب آن حیران شوی شرم داری...
داد از خود پیر ترکستان خبر گفت من دو چیزدارم دوست تر آن یکی اسبست ابلق گام زن وین دگر یک نیست جز فرزند من گر خبر یابم به مرگ این پسر اسب می بخشم به شکر این خبر زانک می بینم که هستن...
می ندانم هیچ کس در کون یافت دولتی کان سحره فرعون یافت آن چه دولت بود کایشان یافتند آن زمان کان قوم ایمان یافتند جان جداکردند ازیشان آن نفس هرگز این دولت نبیند هیچ کس یک قدم در دین ...
گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم و سرگشته و گم کرده راه بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند و آزادش کنند من کنون در بندگیت ای پادشاه همچو برفی کرده ام موی سیاه بنده بس غم کشم شادی...
راه بینی بود بس عالی نفس هرگز او شربت نخورد از دست کس سایلی گفت ای به حضرت نسبتت چون به شربت نیست هرگز رغبتت گفت مردی بینم استاده زبر تا که شربت باز گیرد زودتر با چنین مردی موکل بر...
پاک دینی کرد از نوری سؤال گفت ره چون خیزد از ما تا وصال گفت ما را هر دو دریا نار و نور می بباید رفت راه دور دور چون کنی این هفت دریا باز پس ماهیی جذبت کند در یک نفس ماهیی کز سینه چ...
چون سلیمان کرد با چندان کمال پیش موری لنگ از عجز آن سؤال گفت برگوی ای ز من آغشته تر تا کدامین گل به غم بسرشته تر داد آن ساعت جوابش مور لنگ گفت خشت واپسین در گور تنگ واپسین خشتی که ...
در رهی می رفت پیری راهبر دید از روحانیان خلقی مگر بود نقدی سخت رایج در میان می ربودند آن ز هم روحانیان پیر کرد آن قوم را حالی سؤال گفت چیست این نقد برگویید حال مرغ روحانیش گفت ای پ...
نیم شب دیوانه ای خوش می گریست گفت این عالم بگویم من که چیست حقه ای سر برنهاده ما درو می پزیم از جهل خود سودا درو چون سراین حقه برگیرد اجل هر که پر دارد بپرد تا ازل وانک او بی پر بو...
گفت چون در آتش افروخته گشت آن حلاج کلی سوخته عاشقی آمد مگر چوبی بدست بر سر آن طشت خاکستر نشست پس زفان بگشاد هم چون آتشی باز می شورید خاکستر خوشی وانگهی می گفت برگویید راست کانک خوش...
زو یکی پرسید کای صاحب قبول تو چه می گویی ز یاران رسول گفت من از حق نمی آیم به سر کی توانم داد از یاران خبر گرنه در حق جان و دل گم دارمی یک نفس پروای مردم دارمی آن نه من بودم که در ...
می شد آن سقا مگر آبی به کف دید سقایی دگر در پیش صف حالی این یک آب در کف آن زمان پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن مرد گفتش ای ز معنی بی خبر چون تو هم این آب داری خوش بخور گفت هین آبی...
ابلهی را میوه دل مرده بود صبر و آرام و قرارش برده بود از پس تابوت می شد سوگوار بی قراری وانگهی می گفت زار کای جهان نادیده من چون شدی هیچ نادیده جهان بیرون شدی بی دلی چون آن شنید و ...
پیش تابوت پدر می شد پسر اشک می بارید و می گفت ای پدر این چنین روزی که جانم کرد ریش هرگزم نامد به عمر خویش پیش صوفیی گفت آنک او بودت پدر هرگزش این روز هم نامد به سر نیست کاری کان پس...
زین سخن مرغان وادی سر به سر سرنگون گشتند در خون جگر جمله دانستند کین شیوه کمان نیست بر بازوی مشتی ناتوان زین سخن شد جان ایشان بی قرار هم در آن منزل بسی مردند زار وان همه مرغان همه ...
فداک ابی و امی این تمشی براق آمد مگر بر عزم عرشی تو را چه عالم و چه عرش و چه فرش که صد عالم ورای عرش و فرشی کنون روحانیان عرش را بین چو سر بر خط نهاده انس و وحشی تویی سلطان مطلق در...
ای پاکی تو منزه از هر پاکی قدوسی تو مقدس از ادراکی در راه تو صد هزار عالم گردی در کوی تو صد هزار آدم خاکی
صاحب نظری که هیچ افکنده نبود تا از نظر شفاعتش زنده نبود سلطان دو کون وبنده خاص حق اوست آن بنده که خواجهتر از او بنده نبود
صدری که به صدق صدر ثقلین او بود در شرع نخست قرة العین او بود با خواجه کاینات در خلوت خاص حق میگوید که ثانی اثنین او بود
بحری که در آسمان زمین خواهد بود آنجا وینجا همان همین خواهد بود از فوق العرش تاثری قطره اوست آن دریا را قطره چنین خواهد بود
ماییم که نیست غیر ما اینت کمال مشغول جمال خویشتن اینت جمال میپنداری ما به تو اندر نگریم خود کی بینیم غیر خود اینت محال