شمارهٔ ۱۰
ماییم که با ما نبود هیچ روا چون هیچ نباشد نبود هیچ سزا تو هیچ مباش تا نباشد هیچت چون هیچ نباشی نبود هیچ ترا

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ماییم که با ما نبود هیچ روا چون هیچ نباشد نبود هیچ سزا تو هیچ مباش تا نباشد هیچت چون هیچ نباشی نبود هیچ ترا
هر گه که دلم ز پرده پیدا آید عالم همه در جنبش و غوغا آید دریای دلم اگر به صحرا آید از هر موجش هزاردریا آید
هر دل که به توحید ز درویشان است بیگانه عشق نیست کز خویشان است تا کی بینی خیال معدود آخر آن پیشان را نگر که در پیشان است
چندین امل تو ای دل غافل چیست چون رفتنییی درین سرا منزل چیست چون عاقبت کار همه گم شدن است آخر ز پدید آمدنت حاصل چیست
ماییم در اوفتاده چون مرغ به دام دلخسته روزگار و آشفته مدام سرگشته درین دایره بی در وبام ناآمده برقرار و نارفته به کام
بر جان و تن بیش بها میگریم بر فرقت این دو آشنا میگریم ای جان و تن به یکدگر یافته انس بر روز جدایی شما میگریم
نه در صف صاحبنظران خواهی مرد نه در صفت دیدهوران خواهی مرد از سر دو کون اگر خبر خواهی یافت چه سود که از بیخبران خواهی مرد
نفسی دارم که هر نفس مه گردد گفتم که ریاضت دهمش به گردد چندان که به جهد لاغرش گردانم از یک سخن دروغ فربه گردد
ای جان تو در ذل جدایی قانع گشته دل تو به بی وفایی قانع این سخت نیایدت که میباید بود سلطان بچه ای را به گدایی قانع
دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بود درخون همه خلق خدا خواهد بود گیرم که بقاء نوح یابی در وی آخر نه به عاقبت فنا خواهد بود
کی باشد و کی که من مانم و او وین قصه که کس نخواند من خوانم و او آن روز که جان من برآید از تن او داند و من دانم و من دانم و او
زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت کلی کم آشنا و بیگانه گرفت چون شادی خویش زهر قاتل میدید در کوچه اندوهگنان خانه گرفت
ای دل به سخن مگرد در خون پس ازین از نطق مرو ز خویش بیرون پس ازین عمریست که تا زبانی از سر تا پای وقتست که گوش گردی اکنون پس ازین
از غیب گرت هست نشان آوردن از عیب نشاید به زبان آوردن کان چیز که ازدست بشد گر خواهی دشوار به دست میتوان آوردن
او را خواهی از زن و فرزند ببر مردانه همی ز خویش و پیوند ببر چون هرچه که هست بند راهست ترا با بند چگونه میروی بند ببر
امروز منم نه کفر و نه ایمانی نه دانایی تمام و نه نادانی شوریده دلی شیفته ای حیرانی بر سر گردن فتاده سرگردانی
جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش بدو راه نیابی هرگز هم زو سوی او راه همی باید برد
تو بیخبری و تا خبر خواهد بود از جمله عالمت گذر خواهد بود برخیز که اینجا که فرو آمدهای آرامگه کسی دگر خواهد بود
عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم بگذشت چو باد و پیری آمد به سرم شد روز جوانی و درآمد شب مرگ وز بیم شب نخست خون شد جگرم
ره بس دور است توشه بردار و برو فارغ منشین تمام بردار وبرو تا چند کنی جمع که تا چشم زنی فرمان آید که جمله بگذار و برو
دی بر سر خاک دلبری با دل ریش میباریدم خون جگر بر رخ خویش آواز آمد که چند گریی بر ما بر خویش گری که کار داری در پیش
چون دریایی کنار من از جا خاست کز چشمه چشم لؤلؤ لالا خاست گویند بسی چشمه ز دریا خیزد چونست که از چشمه مرا دریا خاست
عمری به هوس نخل معانی بستم گفتم که مگر ز هر حسابی رستم اکنون لوحی که لوح محفوظم بود از اشک بشستم و قلم بشکستم
عمریست که شرح حال تو میگویم واندوه تو با خیال تو میگویم چون هست محال آنکه کسی در تو رسد باری سخن وصال تو میگویم