شمارهٔ ۱۰
ما هر ساعت ذخیره جان بنهیم تا آن ساعت که از غم جان برهیم خود را شب و روز همچو پروانه زشوق بر شمع همی زنیم تا جان بدهیم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ما هر ساعت ذخیره جان بنهیم تا آن ساعت که از غم جان برهیم خود را شب و روز همچو پروانه زشوق بر شمع همی زنیم تا جان بدهیم
چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش پیوسته نشستهام دلی پر دردش ناگاه چو برق بگذرد بر در من چندان بناستد که ببینم گردش
عاشق تن خود با غم پیوست دهد هر دم تابی در دل سرمست دهد با هجر بسازد خوش و بیزار شود از معشوقی که وصل او دست دهد
ناکرده به پر پشهای دمسازی چندیم به پای پیل هجر اندازی هر شیر دلی که داشتم باد ببرد از بس که بدیدم از تو روبه بازی
ای یاد تو آب زندگانی جان را اندوه تو عین شادمانی جان را یک ذره تحیر تو در پرده جان خوش تر ز نعیم جاودانی جان را
دوش آمد و گفت گرد اعزاز مگرد خواری طلب و دگر سرافراز مگرد میدان که تو سایه منی خوش میباش هرجا که روم از پی من باز مگرد
ای روی چو آفتاب تو پشت سیاه بی پشتی تو مه ننهد روی به راه از روی توآفتاب را پشت شکست وز روی تو پشت دست میخاید ماه
چون خط رخت هست روان چندینی تا چند کنی قصد به جان چندینی ابروی تو بر من که کمانی شدهام از بهر چه میکشد کمان چندینی
ای زلف تو دامن قمر بگرفته ماه تو به مشک سر به سر بگرفته طوطی خط فستقیت بر عناب حلقه زده و گرد شکر بگرفته
فرسودن لعل آبدارت بر من بنمودن زلف بیقرارت بر من یک بوسه بخواهم و صدم عشوه دهی وآنگه گویی ازین هزارت بر من
وقت است که دل از دو جهان برگیریم صد گنج ز وصل تونهان برگیریم بنشین تو و دست در کمر کن با ما تا ما کمر تو ازمیان برگیریم
آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید مینتواند ترا کنون آسان دید تو چشم منی گرت نبینم شاید زان روی که چشم خویش را نتوان دید
جانا ز رهت نصیب من گردی نیست آری چکنم مخنثی مردی نیست گر مردم و گر نیم مرا در ره تو سرتاسر روزگار جز دردی نیست
جان سوخته پای بست آمد بی تو وز دست شده به دست آمد بی تو تا خیل خیال تو شبیخون آورد بر قلب بسی شکست آمد بی تو
چندان که به جهد اسب جان میرانم چون مینگرم هنوز در زندانم از بس که زدم آه ز درد دل ریش بیم است که با آه برآید جانم
در عشق بزرگیم به خردی بدهم وین سرخی روی خود به زردی بدهم از صافی دین چو قطرهای نیست مرا سجاده گرو کنم به دردی بدهم
گل بی سر و پای خویشتن می انداخت خود را به میان انجمن می انداخت از رشک رخت به خاک ره می افتاد پس خاک به دست با دهن می انداخت
وقت است که ساقی سر می بگشاید مطرب ره چنگ و دم نی بگشاید تاروی چو خورشید تو نبود به صبوح کارم به کلید صبح کی بگشاید
دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود ور زنده شود جان به لب آورده شود اشکی که ز سوز میفشانم چون شمع باز از دم سرد بر رخ افسرده شود
شمع آمد و گفت شخصم آغشته که بود بود ای عجب از آتش سرگشته که بود با آتش سرکشم اگر بودی تاب بازم نشدی ز تاب این رشته که بود
پروانه به شمع گفت میسوزم خویش شمعش گفتا که نیستی دور اندیش یک لحظه تو سوختی و رستی از خویش من شب تا روز سوختن دارم پیش
صد در به اشارتی بسفتیم و شدیم صد گل به عبارتی برفتیم و شدیم گر دانایی به لفظ منگر بندیش آن راز که ما به رمز گفتیم و شدیم
جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت دل دیده براه جز برای تو نداشت یا رب سگ نفس را به صد درد بسوز کاین ناکس بیوفا وفای تو نداشت
در عشق توام شادی و غم هیچ نبود پندار وجودم چو عدم هیچ نبود هر حیله که بود کردم و آخر کار معلومم شد کان همه هم هیچ نبود