(۵) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام
چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر ...
چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت نمازش را بخون باید وضو ساخت بدو گفتند ای شور...
چنین گفته ست آن پاکیزه گوهر که دینی دوست از سگ هست کمتر چو مرداریست این دنیای غدار سگان هنگامه کرده گرد مردار چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا که تا یک سگ دگر بردارد آنرا ذخیره نهد او ...
یکی دیوانه کو بود در بند بلب می گفت رازی با خداوند یکی بر لب نهادش گوش حالی که تا واقف شود زان سر عالی بحق می گفت این دیوانه تو که بود او مدتی هم خانه تو چو در خانه نگنجیدی تو با ا...
مگر چون رابعه صاحب مقامی نخورده بود یک هفته طعامی در آن یک هفته هیچ از پای ننشست صلوة و صوم بودش کار پیوست چو جوع افتادگی در پایش آورد شکستی سخت در اعضایش آورد یکی مستوره بودش در ح...
یکی پرسید ازان دیوانه ساری که ای دیوانه حق را چیست کاری چنین گفت او که لوح کودکان را اگر دیدی چنان می دان جهان را که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز گهی آن نقش کلی بسترد باز درین اشغال با...
مگر می رفت محمود جهاندار بره درگازری را دید در کار کشیده پشته کرباس دربند بدو گفت این همه کرباس را چند جوابش دادگازر کای شهنشاه ترا کرباس ده گز بس درین راه چو زین جمله ترا ده گز پس...
مگر شبلی به مجلس بود یک روز یکی پرسید ازو کای عالم افروز بگو تا کیست عارف گفت آنست که گر در پیش او هر دو جهان است به یک موی مژه برگیرد از جای که عارف آورد هم بیش ازین پای یکی پرسید...
شقیق بلخی آن شیخ مدرس مگر می گفت در بغداد مجلس سخنها در توکل پاک می گفت برفعت برتر از افلاک می گفت بمردم گفت در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل که من در بادیه دلشاد رفتم توکل کر...
یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز بمی خوردن شد آن جاهل دگر روز چو مادر مست دید او را ز دردی بدو گفت ای پسر آخر چه کردی که شد آزرده عیسی زود ازتو محمد ناشده خشنود از تو مخنث وار رفتن ره ن...
حریصی در میان مست و هشیار بسی جان کند و هم کوشید بسیار بروز و شب زیادت بود کارش که تا دینار شد سیصد هزارش فزون از صد هزارش بود املاک فزون از صد هزارش نقد در خاک فزون از صد هزار دیگ...
چنین گفت آن یکی با خاک بیزی که می آید شگفتم ازتو چیزی که گم ناکرده می جویی تو عاجز نیابی چیز گم ناکرده هرگز عجبتر گفت زین چیزی دگر هست که گم ناکرده گر ندهدم دست بغایت می برنجم وین ...
فرس می راند نوشروان چو تیری به ره در چون کمانی دید پیری درختی چند می بنشاند آن پیر شهش گفتا چو کردی موی چون شیر چو روزی چند را باقی نمانی درخت اینجا چرا در می نشانی بشاه آن پیر گفت...
یکی صاحب جمال دلستان بود که از رویش عرق بر بوستان بود بهاری بود در صحرا بمانده بزیر خیمه تنها بمانده ازو خیمه سپهری معتبر بود که زیر خیمه خورشیدی دگر بود جوانی را نظر ناگه بیفتاد ز...
نشسته بود روزی پیر اصحاب ز پنداری و شهرة پیش محراب درآمد از در مسجد یکی زال ولی همچون الف با قد چون دال بدو گفتا که در عین هلاکی پلیدی می کنی دعوی پاکی بدین شیخی شدی مغرور اصحاب بر...
مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز می گشت از شکاری یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش می نهادند بره در شاه پیری ناتوان دید که بارش پشته هیزم گران دید بر او رفت محمود از تر...
چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار بهم دیگر رسیدند آخر کار پدر گفتش که ای چشم و چراغم چو از گریه بپالودی دماغم مرا در کلبه احزان نشاندی جهانی آتشم در جان فشاندی بچندین گاه خوش دم درکشی...
مگر یوسف در آیینه نگه کرد بسی تحسین آن روی چو مه کرد ولی آیینه پنداشت اینت نااهل که او را می کند تحسین زهی جهل چه گر یوسف جمال تهنیت داشت ولی آیینه جای تعزیت داشت اگر معشوق آیینه ن...
به پیش پاک بازان دلفروز چنین گفت احمد غزال یک روز که چون بهر جمال یوسف خوب بمصر آمد زبیت الحزن یعقوب درآمد تنگ یوسف پیش او در گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر فغان در بسته بد یعقوب ناگا...
عمر یک جزو از توریت بگرفت پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت که با توریت ممکن نیست بازی مگر خود را جهود صرف سازی جهود صرف باید بود ناکام که بهتر آن جهود از مردم خام نه اینی و نه آن اینت ...
به حربی رفت فاروق و ظفر یافت وزآن کفار هر کس را که دریافت شهادة عرضه کردی گر شنیدی نکشتی ورنه حالی سر بریدی جوانی بود دل داده به معشوق بیاوردند او را پیش فاروق عمر گفتش به اسلام آر...
بزرگی گفت ایوب پیمبر که چندین سال گشت از کرم مضطر ز چندان رنج آهی بود مقصود چو کرد آهی نجاتش داد معبود زکریا اره بر سر بزاری بدوگفتا اگر آهی برآری کنم از انبیا بسترده نامت مزن دم ت...
مگر شوریده دل بهلول بغداد ز دست کودکان آمد بفریاد پیاپی سنگ می انداختندش ز هر سویی بتگ می تاختندش چو عاجز گشت سنگی خرد از راه بایشان داد وخواهش کرد آنگاه که زین سان خرد اندازید سنگ...
سه بار آن کافر اندر آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون تنش شد ذره ذره چون غباری ز خاک او برآمد لاله زاری میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزت خطابش که هرگز دوستی ما زند لاف نخو...