شمارهٔ ۱۱
جان تشنگی همه جهان میآرد پس روی به بحر دلستان میآرد جانا جانم چگونه سیرآب شود چون بحر تو تشنگی جان میآرد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
جان تشنگی همه جهان میآرد پس روی به بحر دلستان میآرد جانا جانم چگونه سیرآب شود چون بحر تو تشنگی جان میآرد
هان ای دل چونی به چه پشتی ما را کار آوردی بدین درشتی ما را ما از غم تو فارغ و تو در غم او از بس که بسوختی بکشتی ما را
هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافت هر چیز که یافت جامه جانان یافت آن را منشین که یک دمش نتوان دید آن را مطلب که هرگز ش نتوان یافت
خون ناخوردن به از وبالست ترا زان است کزین میوه وبالست ترا آنست که تو حرام خوار افتادی ورنه همه خونها حلالست ترا
با جان چه کنم که عشق تو جانم بس درمان چکنم درد تو درمانم بس در عشق تو صد هزار دردست مرا یک ذره گر افزون کنیم آنم بس
دوش آمد و گفت مرغ دل عاجز نیست در پرده بدارش که جز او را عز نیست چون هر دو جهان به زیر پر دارد دل بیرون شدنش ز آشیان هرگز نیست
ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی با قد چو سرو و با رخ همچو مهی مه چهره و سرو قد بسی هست ولیک تابندهتر است ماه بر سرو سهی
زلف تو به هم در اوفتاده عجب است گه سرکش و گاه سر نهاده عجب است جانا مژه من است در آب مدام تیر مژه تو آب داده عجب است
یا رب چه خط است این که درآوردی تو تادست به بیداد برآوردی تو دی خط به خون من همی آوردی و امروز خطی پر شکر آوردی تو
ای جان همه جهان زکوة لب تو رسته ز شکر برون نبات لب تو دل در ظلمات زلفت از دست برفت آه ار نرسد آب حیات لب تو
بی روی تو مه راه تماشا نگرفت بی زلف تو شب پرده سودا نگرفت گر سرو همه جهان به آزادی خورد بی قد تو کار سرو بالا نگرفت
گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است چون از تو به من رسد مرا یکسان است آن دوستییی کز تو مرا در جان است گر نیست چنانکه بود صد چندان است
زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید صد گونه غمم به جان و تن بی تو رسید ور آب زمین و آسمان خون گردد کی برگویم آنچه به من بی تو رسید
ای شمع چگل تاتو برفتی ز برم من کشته هجر تو چو شمع سحرم دور از تو چنان شدم که در روی زمین گر بازآیی باز نیابی اثرم
بیم است که نه پرده گردون سحری برهم سوزم ز سوز دل چون جگری چون بلبل مست در بهار از غم عشق مینالم و هیچ کس ندارد خبری
ترسابچهای که توبه بشکست مرا دوش آمد و زلف داد در دست مرا در رقص چهار کرد برگشت وبرفت زنار چهار کرد بر بست مرا
چون برگ گلت بدید گلبرگ طری شق کرد قصب به دست باد سحری شد تا به بر گلابگر جامه دران از شرم رخت در آتش افتاد و گری
آواز خروس صبح در سمع افتاد آتش ز فروغ باده در شمع افتاد برخیز و صبوح کن که چون ابر بهار از خنده صبح گریه بر جمع افتاد
تن جز به هوای تو قدم مینزند جان جز به ثنای تو قلم مینزند بیچاره دلم که همچو شمعی همه شب میسوزد و میگرید ودم مینزند
شمع آمد وگفت در دلم خون افتاد کز پرده ز بیم سوز بیرون افتاد من در هوس آتش و کس آگه نیست تا در سر من چنین هوس چون افتاد
پروانه به شمع گفت میسوزم زار شمعش گفتا که سوختن بادت کار زان میسوزی که میپرستی آتش آتش مپرست و کافری دست بدار
گلهای حقیقت بنرفتیم یکی درهای طریقت بنسفتیم یکی از بسیاری که راز در دل داریم بسیار بگفتیم و نگفتیم یکی
گر من زگنه توبه کنم بسیاری تا تو ندهی توبه نیم بر کاری گر نیکم و گر بدم مسلمان توام از کافر نفسم برهان یکباری
ای شمع جهان فروز در هر نفسی از پرتو تو بسوخت پروانه بسی این گرم دماغی از کجا آوردی کس گرم دماغ تر ندید از تو کسی