شمارهٔ ۱۱۱
نه در بتری نه در بهی میمیرم نه مبتدی ونه منتهی میمیرم در من نگر ای هر دو جهان خاک درت کز هر دوجهان دست تهی میمیرم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
نه در بتری نه در بهی میمیرم نه مبتدی ونه منتهی میمیرم در من نگر ای هر دو جهان خاک درت کز هر دوجهان دست تهی میمیرم
ای آتش شمع بر تن لاغر او رحمت کن و بگریز ز چشم تر او وی داده طلاق او و زو ببریده امشب نتوانی که شوی با سر او
چون شمع یک آغشته تنها بنمای در سوز به روز برده شبها بنمای گر بر پهنا برفتی آتش با شمع کی گویندی بدو که بالا بنمای
عالم که فنای محض سرمایه اوست چون شش روزهست لطف تو دایه اوست هر ذره که در سایه لطف تو نشست بر هشت بهشت تا ابد سایه اوست
تا هست ز انگشت تو مه را راهی میبشکافد ماه فلک هر ماهی تا روز قیامت که درآید از پای دستش گیرد چون تو شفاعت خواهی
یک چیز که آن نه یک و چیز است آن چیز کلی همه آنست و عزیز است آن چیز هر چیز که جان حکم کند کاین آنست آنست و ورای حکم نیز است آن چیز
بس سرکش را کز سر مویی کشتم و آلوده نشد به خون کس انگشتم وین کار عجب نگر که با جمله خلق رویارویم نشسته پشتاپشتم
از بس که دلم در بن این قلزم گشت یک یک مویش ز شور چون انجم گشت دی داشتم از جهان زبانی و دلی امروز زبان گنگ شد و دل گم گشت
چون محرم هم نفس نهای تو چه کنی شایسته این هوس نهای تو چه کنی پیوسته به جنگ خویش برخاستهای خود را چو تو هیچ کس نهای تو چه کنی
ای دل همگی خویش در جانان باز هر چیز که آن خوشترت آید آن باز در شش در عشق چون زنان حیله مجوی مردانه درا و همچو مردان جان باز
ای دل هر دم غم دگرگون میخور کم میزن و درد درد افزون میخور سری که ز ذره ذره میجویی باز چون بازنیابی چه کنی خون میخور
دل را که هزار باره در خون کشمش وقت است که در خطه بیچون کشمش وان شاهد پردگی که جان دارد نام مویش گیرم ز پرده بیرون کشمش
دردا که دلم واقف آن راز نشد جان نیز دمی محرم دمساز نشد چه غصه بود ورای آن در دو جهان کاین چشم فراز گشت و آن باز نشد
خون شد جگر م ز غصه خویش مرا وز بیم رهی که هست در پیش مرا هرگز نرسد به نوش توحید دلم تا کژدم نفس می زند نیش مرا
چون مرغ دلم حوصله راز نیافت چون چرخ طریق جز تک و تاز نیافت گویند چرا میننشیند دل تو چون بنشیند چو جای خود باز نیافت
گر هر دو جهان فی المثل انگشتری است وان کرده در انگشت یکی لشکری است گر رحم نیایدت بر آنکس همه روز میدان تو که آن علامت کافری است
در پای بلا فتادهام چتوان کرد سر رشته ز دست دادهام چتوان کرد زان روز که زادهام ز مادر بیکس در گشته به خون بزادهام چتوان کرد
اول دل من بر سر غوغا بنشست هر دم به هزار گونه سودا بنشست و آخر چو بدید کان همه هیچ نبود از جمله طمع برید و تنها بنشست
گر نام ونشان من توانستی بود کس را غم جان من توانستی بود ای کاش که اسرار دل پر خونم مسمار زبان من توانستی بود
خواهی که به عقبی به بقایی برسی باید که به دنیا به فنایی برسی هر چند که راه بر سر آدمی است میرو تو مترس تا به جایی برسی
با عشق وجود خود برانداخته به با سوختگی چو شمع درساخته به زان پیش که در ششدره افتی خود را در باز که هرچه هست درباخته به
نه دین حق و نه دین زردشت مرا بر حرف بسی نهند انگشت مرا کس نیست درین واقعه هم پشت مرا قصه چه کنم غصه تو کشت مرا
آن را که ز حق روزفزون آید کار در پنجه همتش زبون آید کار جان کندن بیفایده کاری نبود باید که زمغز جان برون آید کار
چون پنداری در بنه ما افتاد صد فرعونی ز ما به صحرا افتاد پر مشغله و خروش کردی عالم کافسوس که شبنمی به دریا افتاد