شمارهٔ ۱۲
گاهی ز غم نفس وخرد میگریم گاهی ز برای نیک و بد میگریم گر آخر عمر گوشهای دست دهد بنشینم و بر گناه خود میگریم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
گاهی ز غم نفس وخرد میگریم گاهی ز برای نیک و بد میگریم گر آخر عمر گوشهای دست دهد بنشینم و بر گناه خود میگریم
گیرم که جهان به کام دیدی وشدی زلف همه دلبران کشیدی و شدی چیزی که ترا هوا بر آن میدارد انگار بدان همه رسیدی و شدی
ای پشت بداده رفته هم روز نخست برخیز که این گریه ابر از غم تست تا ابر بهار خاک پای تو بشست بر خاک تو سبزه همچو خط تو برست
گفتم ای چشم خواب میباید برد بویی ز دل خراب میباید برد چندین مگری گفت در آتش غرقم وین واقعه را به آب میباید برد
گر من فلکم به مرتبت ور ملخم در حضرت آفتاب حق کم ز یخم صدبار و هزار بار معلومم شد کز هیچ حساب نیستم چند چخم
نی از سر زلفت خبری میرسدم نی از لب لعلت شکری میرسدم از روی توام گر نظری مینرسد در کوی تو باری گذری میرسدم
جانا جانی عاشق روی تو مراست افتادگییی بر سر کوی تو مراست هرگز نتوان گفت –یقین میدانم آن قصه که با هر سر موی تو مراست
با کس بنسازی همه بی کس باشی آری چه کنی نمد چو اطلس باشی بنگر که ز کاینات دیار نماند کشتی همه را و زنده می بس باشی
چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل تو هم نرسی چند کنی آه ای دل می پندار ی که ره توان برد بدو هرگز نتوان برد بدو راه ای دل
شب نیست که دل حزین ندارم از تو در دل دم آتشین ندارم از تو تا چند کنی خون جگر در چشمم من سوخته چشم این ندارم از تو
چون روی تو مینبینم ای شمع طراز چون شمع ز تو سوخته میمانم باز گر بنشینی با تو بسی دارم کار ور بنیوشی با تو بسی دارم راز
دوش آمد و گفت بی یقین مینرسی گاهی ز فلک گه ز زمین مینرسی ساکن شو و تن فرو ده و خوش دل باش ماییم همه به جز چنین مینرسی
چون ماه به قطع آب روی تو نداشت یک ذره ز آفتاب روی تو نداشت خورشید که جمله جهان روشن از اوست شد زرد از آنکه تاب روی تو نداشت
چشم خوش تو که مذهب عبهر داشت بس شور که هر مژه او در سر داشت تیر و مژهات گرچه به هم میمانست اما مژه تو مزه دیگر داشت
تا خط تو پشت بر قمر آوردست عقل از دل من روی به درآوردست طوطی خط زمردینت بر لعل خطی است که بر تنگ شکر آوردست
دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز کانجا دل کس هیچ نسنجد هرگز هرکس سخن دهان او میگوید لیکن سخنی درو نگنجد هرگز
تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت دیوانه و زنجیر گسل خواهی داشت دلدار منی بیا ودل با من دار گر با من دلسوخته دل خواهی داشت
تادل دارم همدم تو باید داشت تا جان دارم محرم تو باید داشت بی تو همه روزم غم تو باید داشت تنها همه شب ماتم تو باید داشت
در عشق تو برخویشتنم فرمان نیست وین درد مرا به هیچ رو درمان نیست گفتی برهی گر ز سرم برخیزی برخاستنم از سر جان آسان نیست
کس را چه خبر ز آه دلسوز دلم وز واقعه قیامت افروز دلم امروز چنانم که به فردا نرسم فردای قیامت است امروز دلم
نه در سر من سرسری بینی تو نه میل دلم به داوری بینی تو اینجا که منم نقطه دردی بفرست تا گمراهی و کافری بینی تو
در پیش رخ تو آفتاب افسانه ست در جنب لبت جام شراب افسانه ست چون گل بشکفت و رونق روی تو دید از شرم تو آب شد گلاب افسانه ست
ای صبح مرو دم پراکنده مزن گر تیغ کشی بر من افکنده مزن از هر مژه سیلی دگرم میریزی آبت ببرد گریه من خنده مزن
ای جان و دلم به جان و دل مولایت از جای شدم ز عشق یک یک جایت تو شمع منی و منت پروانه شدم جز سوخته سر میننهم بر پایت