شمارهٔ ۱۳
شمع آمد و گفت در دلم خونم سوخت کاتش همه شب درون و بیرونم سوخت این طرفه که آتشی که در سر دارم چون آب ز سرگذشت افزونم سوخت

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شمع آمد و گفت در دلم خونم سوخت کاتش همه شب درون و بیرونم سوخت این طرفه که آتشی که در سر دارم چون آب ز سرگذشت افزونم سوخت
پروانه به شمع گفت آخر نظری شمعش گفتا ز من نداری خبری پروانه شمعی دگرم من همه شب تو میسوزی از من و من از دگری
از نادره نادر جهانیم امروز اعجوبه آخر الزمانیم امروز سلطان سخن نشسته بر مسند فقر ماییم که صاحب قرانیم امروز
هر نقطه که در دایره قسمت تست بر حاشیه مایده نعمت تست در سینه ذره ای اگر بشکافند دریا دریا جهان جهان رحمت تست
آن ماه که بر هر دو جهان میتابد در مغز زمین و آسمان میتابد یک ذره بود در او همه روی زمین ماهیست کز آسمان جان میتابد
زان روز که ما به زندگانی مردیم گوی طلب از هزار عالم بردیم راهی که در او هزار هشیار بسوخت در مستی خویش و بیخودی بسپردیم
هیچ است همه وسوسه خاطر چند از هیچ بلا چند شود ظاهر چند تو هیچ بدی و هیچ خواهی گشتن بر هیچ میان این دو هیچ آخر چند
گر در هیچی مایه شادی و بقاست ور در همهای قاعده درد و بلاست تا در همهای در همه بودن ز هواست بگذر ز همه و هیچ میندیش که لاست
حال دل باژگونه مینتوان گفت وصفی به هزار گونه مینتوان گفت گفتمای دل چه گونهایگفتخموش کاین حال مرا چه گونه مینتوان گفت
ای آن که در این ره صفت اندیش نه ای بی خویشتنی که عالم خویش نه ای هرگز صفت ترا صفت نتوان کرد صورت مکن اینکه صورتی بیش نه ای
از معنی عشق اسم میبینم و بس وز جان شریف جسم میبینم و بس از گنج یقین چگونه یابم گهری کز گنج یقین طلسم میبینم و بس
از جان سیرم ازانک تن می خواهد بی یوسف مهر پیرهن می خواهد موری که به سالی بخورد یک دانه انبار به مهر خویشتن می خواهد
از مال همه جهان جوی داری تو وز خرمن عالم دروی داری تو تو مرد عیان نهای که از هرچه که هست گر خواهی وگرنه پرتوی داری تو
چون نیست درین چاه بلا دسترسیت بر پشتی کیست هر زمانی هوسیت بر چرخ سیاه کاسه بی سر و بن صد کوزه توان گریست در هر نفسیت
پیوسته زبون روزگار آمده ام سرگشته چرخ بی قرار آمده ام چون نآمده ام به هیچ کاری هرگز سبحان الله پس به چه کار آمده ام
در عالم مرگ زندگانی دور است در رنج جهان گنج معانی دور است خوش باش که دور مرگ نزدیک رسید ناکامی کش که کامرانی دور است
در فقر سیاه پوشیم اولیتر صافی دل و درد نوشیم اولیتر چون صبح دمی اگر برآرم از جان رسواگردم خموشیم اولیتر
کو راه روی که ره نوردش گویم یا سوخته ای که اهل دردش گویم مردی که میان شغل دنیا نفسی با او افتد هزار مردش گویم
تا چند ترا ز پرده بیش آوردن در هر نفسی تفرقه پیش آوردن دانی که عذاب سختتر چیست ترا تنها بودن روی به خویش آوردن
ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد بیچاره تو ای دل که چنین خواهی مرد نه در کفری تمام ونه در دین هم گه این و گه آن مذبذبین خواهی مرد
کارتو نکو او بتواند کردن یک تو و دو تو او بتواند کردن صد عالم هست و نیست گر خواهد بود خود کیست جز او او بتواند کردن
گر مرد رهی حدیث عالم چه کنی از جان بگذر زحمت جان هم چه کنی ای بی معنی اگر چنان جان بخشی جان خواست ز تو این همه ماتم چه کنی
تن کیست که سرنگون همی باید کرد دل چیست که غرق خون همی باید کرد این دم به زمین فرو شدم بس عاجز تا سر ز کجا برون همی باید کرد
بس کس که ز کوچه هوس برنامد تا از دو جهان به یک نفس برنامد از بس که درین بادیه بی سر و پای رفتند فرود و هیچ کس برنامد