شمارهٔ ۱۴
رفتی و مرا خار شکستی در دل در دیدهنیی اگرچه هستی در دل بر خاک تو برخاست دل پرخونم کز دیده برفتی و نشستی در دل

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
رفتی و مرا خار شکستی در دل در دیدهنیی اگرچه هستی در دل بر خاک تو برخاست دل پرخونم کز دیده برفتی و نشستی در دل
ای دل هر دم دست به خون نتوان برد ور دل بردی ز غم کنون نتوان برد وی دیده تو کم گری که چندینی آب در هیچ زمین به پل برون نتوان برد
آن دل که سراسیمه عالم بودی یک ذره ندید از همه عالم سودی هر سودایی که بود بسیار بپخت حاصل نامد زان همه سودا دودی
از عشق تو در جگر ندارم آبی چون بنشانم ز آتش دل تابی از خواب غرور خویش یکبار آخر بیدار شوم گرم ببینی خوابی
در پرده درون دل ریشت بینم از پرده برون نشسته بیشت بینم هر روز هزار بار بیشت بینم تا کی بود آن نفس که خویشت بینم
گر روشنی جمال خودب نمایی دلها ببری و دیدهها بربایی چون بند وجود ما ز هم بگشایی آنگاه ز زیر پرده بیرون آیی
اندر طلب حضرت جاوید آخر ماندی تو میان بیم و امید آخر یک ذره وجود تست و در یک ذره چندی تابد فروغ خورشید آخر
تا کی رانی از در خود دربدرم تا کی سوزی ز آتش هجران جگرم آخر نظری کن که اگر بعد از این خواهی که نظر کنی نیابی اثرم
من عاشق روی تو ز دیری گاهم در عشق تو نیست هیچ کس همراهم گر خلق جهان شادی عشقت خواهند تا جان دارم من غم عشقت خواهم
دوش آمد و گفت در بلا پیوستی آن لحظه که در چون و چرا پیوستی گفتم چکنم تا به تو در پیوندم گفتا که ز خود ببر به ما پیوستی
ای گم شده درحسن تو هر دیدهوری گویی که ز حسن خود نداری خبری خلقی به نظاره تو میبینم مست تو از چه نظاره میکنی در دگری
گر عفو کنی به لطف جرمی که مراست آسان ز سر وجود برخواهم خاست با قد تو راست است هر چیز که هست با ابرویت هیچ نمیآید راست
اندیشه ابروی تو پیوسته مراست وز حلقه زلفت دل بشکسته مراست چون خط تو رسته است و دهانت بسته عشقی است که بر رسته و بر بسته مراست
از وعده کژ دل به غمت میافتد وز کژگویی راست کمت میافتد جانا سخن شکسته زان میگویی کز تنگی جان برهمت میافتد
آن است همه آرزویم عمر دراز تا پیش از اجل ببینم ای شمع طراز تو تیغ کشیده از پسم میآیی من جان بر کف پیش تو میآیم باز
ای ابر هوای عشق تو بس خون بار وی راه غم تو وادیی بس خونخوار در راه تو از ابر تحیر شب و روز باران دریغ و درد میبارد زار
تا کی طلبم ز هر کسی پیوستت یک ره تو طلب اگروفایی هستت چون بر دل همچوآتشم دست تراست دستی برنه گرچه بسوزد دستت
گر مرد رهی همدم و همدردم باش پس زن صفتی مکن یکی مردم باش انکار چه میکنی بیا گر مردی هم زانوی من دمی درین دردم باش
تا چند ز زاهد ریایی آخر دردی درکش که مرد مایی آخر ما را جگر از زهد ریایی خون شد ای رند قلندری کجایی آخر
گل گفت که رفتنم یقین افتادست یک یک ورقم فرا زمین افتادست از عمر عزیز اگرچه صد برگم من بی برگ فتادهام چنین افتادست
ای صبح مرا به صد عذاب اندازی کرجست طلب در آفتاب اندازی از گریه من همه جهان آب گرفت گر خنده زنی سپر بر آب اندازی
کارم که چو زلف تو مشوش دارم از دست بشد چگونه دل خوش دارم گر چون شمعم پای بر آتش چه عجب زیرا که چو شمع سر در آتش دارم
شمع آمد و گفت هر زمان چون قلمم گاز از سرکین سرافکند در قدمم بسیار به عجز گاز را دم دادم هم درگیرد که آتشین است دمم
پروانه به شمع گفت کم سوز مرا شمعش گفتا شیوه میاموز مرا شب میسوزم تا برهم روز آخر چون روز آید خود برسد روز مرا