شمارهٔ ۱۴
در فقر دلم عزم سیاهی دارد قصد صفتی نامتناهی دارد در ظلمت ازان گریخت چون مردم چشم یعنی که بسی نور الاهی دارد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
در فقر دلم عزم سیاهی دارد قصد صفتی نامتناهی دارد در ظلمت ازان گریخت چون مردم چشم یعنی که بسی نور الاهی دارد
هم گوهر بحر لطف بیپایانی هم گنج طلسم پرده دوجهانی بس پیدایی از آنکه بس پنهانی بیرون جهانی و درون جانی
چیزی که ورای دانش و تمییز است چون هر چیزش مدان که چیزی نیز است بودیست که بودها در او نابود است چیزی است که چیزها در او ناچیز است
روزی که به دریای فنا در تازم خود را به بن قعر فرو اندازم ای دوست مرا سیر ببین اینجا در کانجا هرگز کسی نیابد بازم
تا چند ازین غرور بسیار تو را تا کی ز خیال این نمودار تو را سبحان الله کار تو کاری عجب است تو هیچ نهای وینهمه پندار تو را
دلشاد مشو ز وصل اگر در طربی دل تنگ مکن ز هجر اگر در تعبی از شادی وصل و غم هجران بگذر با هیچ بساز اگر همه میطلبی
دل از همه عالم به کنار آمد باز بگریخت زلشکر به حصار آمد باز با این همه درد و رنج آگاه نیم تا آمدن من به چه کار آمد باز
چیزی که تویی زین تن مسکین تو نه ای زین هشت پسین و چار پیشین تو نه ای زین ده حس و هفت عضو بگریز و سه روح می پنداری که این تویی این تو نه ای
جان گرچه درین بادیه بسیار شتافت مویی بندانست و بسی موی شکافت گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت اما به کمال ذرهای راه نیافت
گاهم ز سگ نفس مشوش بودن گاهم ز سر خشم بر آتش بودن گفتی خوش باش چون مرا دست دهد با این همه سگ در اندرون خوش بودن
کو عقل که قصد آن جلالت کردی کو دل که در آن دایره حالت کردی چیزی که بر او دلالتی خواهد کرد ای کاش که خویش را دلالت کردی
یک حاجت بیدلی روا مینکنند یک وعده عاشقی وفا مینکنند این است غم ما که درین تنهایی ما را به غم خویش رها مینکنند
یک دم دل محنت کشم آسوده نشد تا خون دلم ز دیده پالوده نشد سودای جهان که هر زمان بیشترست ای بس که بپیمودم و پیموده نشد
مردی چه بود رند و مقامر بودن آزاد ز اول و ز آخر بودن یک رنگ به باطن و به ظاهر بودن نظارگی و خموش و صابر بودن
در عشق تو از بس که خروش آوردیم دریای سپهر را به جوش آوردیم چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت رفتیم و دل و زبان خموش آوردیم
جان را که ز تن رحیل می باید کرد بر لشکر غم سبیل می باید کرد دل را که به پر پشه ای مردی نیست هر لحظه شکار پیل می باید کرد
پیوستن تو به یک به یک بسیاریست بگسل که قبول خلق مشکل کاریست میدان به یقین که در میان جانت هرجا که خوش آمدی بود زناریست
خود را به محال خود دچار آیی تو چون خاک رهی چه باد پیمایی تو کم کاستی تو باشد ای بی حاصل هرچیز که از خویش درافزایی تو
عالم چو زکاف و نون توان آوردن پس شخص ز خاک و خون توان آوردن این نقش که هست چون برون آوردند صد نقش دگر برون توان آوردن
ای دل صفت نفس بد اندیش مگیر بر جهل پی صورت ازین بیش مگیر کوتاهی عمر مینگر غره مباش چندین امل دراز در پیش مگیر
گفتم شب و روز از پی این کار شوم تا بوک دمی محرم اسرار شوم زان میترسم که چون بر افتد پرده من در پس پرده ناپدیدار شوم
قومی که به خاک مرگ سر بازنهند تا حشر ز قال و قیل خود باز رهند تا کی گویی کسی خبر باز نداد چون بیخبرند از چه خبر باز دهند
ای کرده شب باز پسین ماتم خویش گل کرده زمین ز دیده پر نم خویش در راحت و رنج غمگسارم تو بدی چون تو بشدی با که بگویم غم خویش
ای دل ز هوای عشق کیفر میبر در کشتن خود دست به خنجر میبر وی دیده تو کردهیی که خون گشت دلم چون خون زتو افتاد تو در سر میبر