(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها
اسامه گفت سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری اگرچه نور چشمی ای د...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
اسامه گفت سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری اگرچه نور چشمی ای د...
حکیمی دید ذوالقرنین در راه بذوالقرنین گفت آن مرد درگاه که آخر گرد عالم چند گردی که عالم جمله پر آشوب کردی سکندر گفت نیمی از اقالیم نهادم راست باقی ماند یک نیم کنون من می روم عزم من...
یکی از خواجه جندی بپرسید که تو به یا سگی وز کس نترسید مریدانش دویدند آشکاره که تا آنجا کنندش پاره پاره بیک ره منع کرد آن جمله را پیر بدو گفتا نیم آگه ز تقدیر نشد معلومم ای جان پدر ...
مگردیوانه شوریده برخاست برهنه بد ز حق کرباس می خواست کالهی پیرهن در تن ندارم وگر تو صبر داری من ندارم خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را زبان بگشاد آن مجنون مضطر که...
مگر روزی ایاز سیم اندام چو جانها سوخت تنها شد بحمام رفیقی گفت با محمود پیروز که محبوبت بحمامست امروز چو شه را این سخن در گوش آمد چو دریایی دلش در جوش آمد چو مردی حال کرده شاه عالی ...
در آن ساعت که محمود جهاندار برون می رفت ازدنیای غدار ایاز سیم بر را کرد درخواست که تا با او بگویم یک سخن راست بدو گفتند یک دم عمر بازست سخن گفتن هنوزت با ایازست چنین گفت او که گر ن...
شبی برفی عظیم افتاد در راه سراپرده زده سلطان ملکشاه ز سرما مرغ و ماهی آرمیده همه در کوشها سر درکشیده براندیشید سلطان گفت امشب غم سلطان که خواهد خورد یا رب بباید رفت تا بینم نهفته ک...
چو مجنون درگه لیلی بدیدی نبودی تاب آنش می دویدی شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویش فتادی بر همه اعضاش لرزه چو روباهی که بیند شیر شرزه بدو گفتند ای در انقطاعی نه ...
سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درو...
حکیمی بود کامل مرزبان نام که نوشروان بدو بودیش آرام پسر بودش یکی چون آفتابی بهر علمی دلش را فتح بابی سفیهی کشت ناگه آن پسر را بخست از درد جان آن پدر را مگر آن مرزبان را گفت خاصی که...
چنین گفته ست آن شمع دل فروز همه دان یوسف همدان یکی روز که یوسف را چنین گفتند احرار که ای کرده زلیخا را دل افگار زنی شد عاجز و بی یار مانده ز بی تیماریت بیمار مانده ببردی دل ازو در ...
چو پیش یوسف آمد ابن یامین نشاندش هم نفس بر تخت زرین نشسته بود یوسف در نقابی که نتوانی نهفتن آفتابی چه می دانست هرگز ابن یامین که دارد در بر خود جان شیرین گمان برد او که سلطان عزیزس...
چنین گفته ست عباسه که دنیی چو مرداریست در گلخن به معنی چو زین مردار شیران سیر خوردند پلنگان آمدند و قصد کردند پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کرد و گرگان در رسیدند چو اندک چیز از ...
یکی پرسید ازان گستاخ درگاه که هان چیست آرزوی تو درین راه چنین گفت او که طوفانیم باید که خلق این جهان را در رباید نماند از وجود خلق آثار شود فانی دیار و دیر و دیار که تا این خلق در ...
ببریدند دزدی را مگر دست نزد دم دست خود بگرفت و برجست بدو گفتند ای محنت رسیده چه خواهی کرد این دست بریده چنین گفت او که نام دوستی خاص بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص کنون تا زنده ام ا...
مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این با کار آن راست به خود می خواندش بهر بوسه آن پیر نمی آمیخت با او چون می و شیر رفیقی داشت پیر سال خورده بدو گفت ای بسی تیمار برده بگو تا حا...
چنین دادند ره بینان دمساز خبر از بوعلی فاربد باز که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندن نه دل ناخوش کن از خسران و راندن قبول خویش را مشمر غنیمت مشو گر رد شوی هرگز هزیمت که چون نفریبی از ن...
یکی اعرابی آمد پیش مهتر کنار خویش محکم کرده در بر بدو گفتا که من اسلام آرم اگر گویی چه دارم در کنارم پیمبر گفت داری یک کبوتر گرفته دو کبوتر بچه در بر ز صدق معجز آن صدر عالی به صدق ...
چنین خواندم که در محشر جوانی درآید وز خدا خواهد امانی بغایت جرم او بسیار باشد ولی قاضی فضلش یار باشد ملایک می کنند آنجا شتابش که پیش آرند در دوزخ عذابش همی حالی خطاب آید ز درگاه که...
یکی دیوانه می ریخت اشک بسیار یکی گفتش چرا گریی چنین زار بگویم گفت ازانم خون فشانی که تا دل سوزدش بر من زمانی یکی گفتش که او را دل نباشد کسی کین گوید او عاقل نباشد جوابش داد آن دیوا...
عزیزی از زلیخا کرد درخواست که چون یوسف ببردت دل بگو راست که گر این دل تو داری می کنی ناز اگر می خواهی از یوسف تو دل باز زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موییم از دل آگهی هست نمی دان...
فرستادست شیخ مهنه سه چیز خلالی و کلاهی و شکر نیز بر معشوق چون معشوق آن دید بنپذیرفت کز مخلوق آن دید بخادم گفت با شیخت چنین گوی که ما را باز شد کلی ازین خوی خلال آن را بکار آید که پ...
بکاری بایزید عالم افروز بصرافان گذر می کرد یک روز یکی قلاش را در پیش ره دید ز سر تا پای او غرق گنه دید چنان می زد کسی حدش بغایت که خون می ریخت بی حد و نهایت دران سختی نمی کرد آه قل...
ز یحیی بن المعاذ آن شمع اسلام خطی آمد به سوی پیر بسطام که شیخ دین چه می گوید در آنکس که خورد او شربتی پاک مقدس که سی سالست تا لیل و نهارش سری بودست بگرفته خمارش رسید از بایزید او ر...