شمارهٔ ۱۶
جانا مددی به عمر کوتاهم ده دورم ز درت خلعت درگاهم ده در مغز دلم نشستهای میسوزی یا بیرون آی یا درون راهم ده

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
جانا مددی به عمر کوتاهم ده دورم ز درت خلعت درگاهم ده در مغز دلم نشستهای میسوزی یا بیرون آی یا درون راهم ده
نه چاره این عاشق بیچاره کنی نه غمخوری این دل غمخواره کنی گیرم که ز پرده مینیایی بیرون این پرده عاشقان چرا پاره کنی
نه هیچ کسی به زندگانیش گرفت نه نیز به مرگ جاودانیش گرفت تو پشه عاجزی و او صرصر تند بنشین تو که هرگز نتوانیش گرفت
در عشق تو من گرد جنون میگردم وز دایره عقل برون میگردم دیری است که در خون دل من شدهای در خون توشدی و من به خون میگردم
گر ماه نه زیر میغ میداشتیی بس سر که بر تو تیغ میداشتیی در درد و دریغ جاودان ماندی دل گر درد ز دل دریغ میداشتیی
دوش آمد و گفت در جنون میفکنیم جان میسوزیم و تن به خون میفکنیم بنشین تو برون که در درونت ره نیست تا هرچه درونست برون میفکنیم
گر در همه عمر آرزوییم بود از وصل تو قدر سر موییم بود بی روی تو بر روی ازان میگریم تا پیش تو بو که آب روییم بود
خطت دام است و خالت او را دانه است با دانه تو مرغ دلم همخانه است بیمارستان چشم بیمار ترا در زلف چو زنجیر تو بس دیوانه است
تا خط تو بر خون جگر میخوانم گویی که غم دلم زبر میخوانم از من ببری دلی چو خط آوردی زیرا که من از خط تو بر میخوانم
آن خنده خوش اگرچه پیوسته بهست اما به هزار و به آهسته بهست در بند در پسته شورانگیزت کان شوری پسته نیز در بسته بهست
ای مونس جان همه کس در من خند خوش خوش چوگل از باد هوس در من خند در خون گشتم هزار شبگیر از تو چون صبح برآی و یک نفس در من خند
ای عشق تو عین عالم حیرانی سودای تو سرمایه سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون میدانم که به ز من میدانی
خود را ز تو بیگناه مینتوان داشت دل جز به غمت سیاه مینتوان داشت از درد تو باد سرد من چندان است کز باد کله نگاه مینتوان داشت
اندیشه عالمی مرا افتادست هر جاکه فتد غمی مرا افتادست چون خوش دارم دلت که تا جان دارم تنها همه ماتمی مرا افتادست
زین درد که جز غصه جان میندهد جز درد قلندری امان میندهد آن آه به صدق کز قلندر خیزد در صومعه هیچ کس نشان میندهد
گل گفت که دست زرفشان آوردم خندان خندان سر به جهان آوردم بند از سر کیسه برگرفتم رفتم هر نقد که بود با میان آوردم
ای صبح اگر عزیمت خنده کنی حالم چو جمال خویش فرخنده کنی دایم چو تویی همدم عیسی در دم تا بوکه دل مرده من زنده کنی
هر لحظه در آتش غمم اندازی ور ناله کنم در عدمم اندازی چون شمع اگر زار بگریم بر خویش در حال سر اندر قدمم اندازی
شمع آمد و گفت با چنین کار درشت تاکی دارم نهاده بر لب انگشت آن را که به آتش است زنده که بسوخت و آن راکه به بادی بتوان کشت که کشت
پروانه به شمع گفت غم بیشستی گر سوز من و تو را نه در پیشستی هرچند سر منت نبودست دمی ای کاش که یک دمت سر خویشستی
که کرد چو بازی مگسی را هرگز وین عز نبودست خسی را هرگز آن لطف که با ناکس خود میکند او میبرنتوان گفت کسی را هرگز
نه عقل بدان حضرت جاوید رسد نه جان به سراچه جلال تو رسد گر میجنبد سایه و گر استادست ممکن نبود که درجمال تو رسد
آن بحر که هر لحظه دگرگون آید از پرده کجا تمام بیرون آید یک قطره از آن بحر که ما میگوییم از هژده هزار عالم افزون آید
تا عقل من از عقیله آزادی یافت دل غمگین شد ولیک جان شادی یافت در دانایی هزار جهلش بفزود در نادانی هزار استادی یافت