شمارهٔ ۱۸
هر روز غمی به امتحانم آمد وز حیرت دل کار به جانم آمد از بس که وجوه مینماید جان را بر هیچ فرو نمیتوانم آمد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
هر روز غمی به امتحانم آمد وز حیرت دل کار به جانم آمد از بس که وجوه مینماید جان را بر هیچ فرو نمیتوانم آمد
آن ذات که جسم و جوهرش اسم بود در جسم مدان که قابل قسم بود فی الجمله یقین بدان که بیهیچ شکی گر جان تو در جسم بود جسم بود
دل خون شد و سررشته این راز نیافت جز غصه ز انجام وز آغاز نیافت مرغ دل من ز آشیان دور افتاد ای بس که طپید و آشیان باز نیافت
هر دل که ز سر کار آگاهی داشت در گوشه نشست و منصب شاهی داشت چون نیست ز نفس تو کسی دشمن تر پس از که امید دوستی خواهی داشت
جانا جانم غرقه دریای تو بود پیوسته چو قطره بی سر وپای تو بود من حوصله ای نداشتم این همه کار از حوصله بخشیدن سودای تو بود
بویی که به جان ممتحن می آید از بهر هلاک جان و تن می آید تا چند کمان کشم که هر تیر که من می اندازم بر دل من می آید
هر انجمنی در انجمن مانده اند دایم تو و من در تو و من مانده اند ذرات زمین وآسمان در شب و روز در جلوه گری خویشتن مانده اند
گر دریایی ز شور بنشانندت ور تیز تکی چو مور بنشانندت بنشین که ز خاستن نخیزد چیزی ور ننشینی به زور بنشانندت
دل در پی راز عشق پویان میدار جان میکن و راز عشق در جان میدار سری که سر اندر سر آن باختهای چون پیدا شد ز خویش پنهان میدار
آن گنج که من در طلب آن گنجم در دیر طلسمات از آن می رنجم آن بحر کزو دو کون یک قطره نیافت آن می خواهم که جمله بر خود سنجم
هر لحظه هزار مشکلم پیوسته است هیچ است ز هرچه حاصلم پیوسته است میباز برد مرا ز یک یک پیوند این درد که در جان و دلم پیوسته است
چون کرد شراب شرک و غفلت مستت عالم عالم غرور در پیوستت چندان که مپرس سرفرازی هستت تاتن بنیوفتی که گیرد دستت
از کار قضا در تب و در تفت چه سود وز حکم ازل بیخور و بیخفت چه سود تا کی به هزار لوح خوانم بر تو کز هرچه همی رود قلم رفت چه سود
ای جان سبک روح گران سنگی چیست نارفته دو گام در ره این لنگی چیست در آمدنت دلخوشی و شادی بود پس در شدنت این همه دلتنگی چیست
در هر دو جهان یک تنه ای می جویم آزاد ز رخت و بنه ای می جویم در حبس جهان بمانده ام سرگردان بر بوی خلاص رخنه ای می جویم
ماتم زدگان عالم خاک هنوز می خاک شوند در غم خاک هنوز چندان که تهی میشود این پشت زمین پر می نشود این شکم خاک هنوز
چون گریه من ابر بهاری نبود چون ناله من ناله بزاری نبود چون من زغم مرگ تو ای یار عزیز در شهر به صد هزار خواری نبود
یک همنفسی کو که برو گریم من گر هم نفسی بود نکو گریم من در روی همه زمین نمییابم باز خاکی که برو سیر فرو گریم من
آن سالک گرمرو که نامش جان است عمری تک زد که مقصدش میدان است آواز آمد که راه بیپایان است چندان که روی گام نخستین آن است
تا کی بی تو زاری پیوست کنم جان را ز شراب عشق تو مست کنم گاهی خود را نیست و گه هست کنم وقت است که در گردن تو دست کنم
بی چهره تو در نظری نتوان دید بی سایه تو در گذری نتوان دید حالی است عجب که با تو یک لحظه بدان نه با خود و نه با دگری نتوان دید
هر چند نیم به هیچ رو محرم تو تو جان منی چگونه گیرم کم تو زاندیشه آن که فارغی از غم من من خام طمع بسوختم از غم تو
ای مانده به زیر پرده او کی باشی گه خفته و گاه خورده او کی باشی کفرست حلول چند از کفر و فضول او هست و تو هست کرده او کی باشی
دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم به زان که هوای عقل دلگیر کنم در عشق تو هر حیله که میاندیشم از پیش نمیرود چه تدبیر کنم