شمارهٔ ۱۹
این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز میجوشد و میجوید و میگوید راز چندان که بدین پرده فرو داد آواز دردا که کسش جواب میندهد باز

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز میجوشد و میجوید و میگوید راز چندان که بدین پرده فرو داد آواز دردا که کسش جواب میندهد باز
آنها که مدام از پس این کار شوند در کشتن این نفس ستمکار شوند در پوست هزار اژدها خفته تراست چون مرگ درآید همه بیدار شوند
این کار که عشق تو مرا پیش آورد نه در خور جان من درویش آورد من حوصلهای نداشتم عشق توام چندان کامد حوصله با خویش آورد
گه خسته لن ترانیم موسی وار گه کشته نامرادیم یحیی وار هر لحظه به سوزنی دگر مانده باز در رشته کشم غمی دگر عیسی وار
قومی که زمین به یک زمان بگرفتند دل سوختگان را رگ جان بگرفتند مردان جهان به گوشهای زان رفتند کامروز مخنثان جهان بگرفتند
تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز در زیر قدم شو چو زمین پست نیاز گر صبر کنی صبر کند کار تو راست ور نه پس و پیش می دو و کژ می باز
در عالم توحید به کس هیچ مگوی در سینه نگه دار نفس هیچ مگوی اینجاست کسی کسی که هر کانجا شد هیچ است همه از همه پس هیچ مگوی
مرغ دل من که بود چون شیدایی افتاد ز عشق بر سرش سودایی هر لحظه به صدهزار عالم بپرید اما یک دم فرو نیامد جایی
نابرده می عشق قرارت ای دل چندین چه گرفتهست خمارت ای دل گر میخواهی که جانت در پرده شود پیوند بریدن است کارت ای دل
تا چند به فکر نفس مشغول شوی گه با سر کار و گاه معزول شوی آن روز که مردود همه خلق تویی آن روز درین کارتو مقبول شوی
گر دوزخی و اگر بهشتی امروز پیدا نشودخوبی و زشتی امروز دی رفت قلم آنچه نوشتی امروز فردا ببر آید آنچه کشتی امروز
در عالم محنت به طرب آمدهیی در دریایی و خشک لب آمدهیی آسوده و آرمیده بودی به عدم آخر به وجود از چه سبب آمدهیی
جان رفت و ندید محرمی در همه عمر دل خست و نیافت مرهمی در همه عمر بل تا بسر آید دم بیفایده زانک دلشاد نبودهام دمی در همه عمر
دنیا مطلب مباش مغرور ازو خود را میبین ز مرگ مهجور ازو نزدیکتر از مرگ به ما چیزی نیست وین طرفه نگر که ما چنین دور ازو
ای محرم من کیست کنون محرم تو بیم است که خود را بکشم از غم تو خود از دل ماتم زده چتوانم گفت کو ماتم خود بداشت در ماتم تو
گفتم دل من که خانه جان اینست از دیده خراب شد که طوفان اینست گفتا که چو آب چشم داری بسیار در آب گذار چشم درمان اینست
در آرزوی چشمه حیوان مردم وز استسقا درین بیابان مردم چون دانستم که زندگی دردسرست خود راکشتم به درد و حیران مردم
هم بادیه عشق تو بی پایان است هم درد محبت تو بی درمان است آن کیست که در راه تو سرگردان نیست هر کو ره تو نیافت سرگردان است
گفتم که درین غمم بنگذاری تو خود غم بفزودیم به سر باری تو وین از همه سخت تر که میزارم من وز زاری من فراغتی داری تو
چو مهره مهر بازی ای سرو سهی چون از گهر حقیقتی حقه تهی هرگه که همی حقی به دست تو بود زنهار چنان کن که ز دستش ندهی
امروز چنین بر سر غوغای توام در پای فتاده مست و شیدای توام گفتی پس ازین کار تو رونق گیرد دیدی که گرفت لیک سودای توام
ای بس که دلم بر در تو خون بگریست و آواز نیامد ز پس پرده که کیست گر در من دلسوخته خواهی نگریست گر خواهم مرد جاودان خواهم زیست
دوش آمد و گفت اگر وفا خواهی کرد درد همه ساله را دوا خواهی کرد نه سود طلب نه مایه با هیچ بساز گر کار به سرمایه ما خواهی کرد
در جنب رخت چو ماه میننماید میگردد و میکاهد و میافزاید از غیرت روی همچو خورشید تو ماه دیرست که ماهتاب میپیماید