شمارهٔ ۱۹
چون غمزه تو جادویی آغاز نهد ممکن نبود که هیچ غماز جهد بر هم زدهای همه جهان در نفسی آخر که جهان به دست تو باز دهد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چون غمزه تو جادویی آغاز نهد ممکن نبود که هیچ غماز جهد بر هم زدهای همه جهان در نفسی آخر که جهان به دست تو باز دهد
از خجلت خط رخت اگر پر عرق است بر جمله خوبان جهانت سبق است گر از ورق گلت خطی پیدا شد خط را ورقی باید و خط بر ورق است
چون گشت لبت به یک شکر ارزانی از لعل لبت شکر چه میافشانی من در عوض یک شکر از پسته تو دل دادم نقد و قلب مینستانی
گفتم که اگر دل تو یک رنگ آید در بر کشیم گرچه ترا ننگ آید گفتی تو که در قبای من کی گنجی در برکشمت قبای من تنگ آید
در راه تو دانش و خرد مینرسد با عشق تو نام نیک و بد مینرسد هستی ترا نهایتی نیست از آنک هر هست که در تو میرسد مینرسد
بی عشق نفس زدن حرام است مرا کان دم که نه عشق اوست دام است مرا با قربت معشوق مرا کاری نیست اندیشه فکر او تمام است مرا
گر مملکت درد مسلم بکنم هر لحظه تماشای دو عالم بکنم خواهم که هر آن ذره که در عالم هست من بر هر یک هزار ماتم بکنم
خون شد جگرم بیار جام ای ساقی کاین کار جهان دم است و دام ای ساقی می ده که گذشت عمر و بگذاشته گیر روزی دو سه نیز والسلام ای ساقی
گل گفت کسم عمر به دریوزه نداد داد دل من گنبد فیروزه نداد ایام اگر چه داد صد برگ مرا چه سود که برگ عمر یک روزه نداد
ای صبح دمی به خنده بگشای لبی تا باز رهم من از چنین تیره شبی چون از خورشید در دل آتش داری گر درگیرد دم تو نبود عجبی
آن دل که چو موم نرمم آمدبی تو از بس که بسوخت شرمم آمد بی تو تادیدهام از دور ترا شمع توام زان در دهن آب گرمم آمد بی تو
شمع آمد و گفت چند باشم سرکش بر پای بمانده به که تا سوزم خوش چون هر نفس از کشتن خویش اندیشم بیرون شود از پای به فرقم آتش
از دفتر عشقم ورقی بنهادم وز درس وجودم سبقی بنهادم هر چند که آفتاب در دل دارم همچون گردون بر طبقی بنهادم
ما مست شراب جان فزاییم سرخوش ز می گره گشاییم در کنج شرابخانه گنجی است ما طالب گنج کنجهاییم آنها که هوای می ندارند زنهار گمان مبر که ماییم هر جا که صراحیی ز جامی است گر جان طلبد درآ...
در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفت جان تن زد و با عجز به هم خانه گرفت چون شمع تجلی تو آمد به ظهور طاووس فلک مذهب پروانه گرفت
صدری که ز هرچه بود برتر او بود مقصود ز اعراض و ز جوهر او بود آنجا که میان آب و گل بود آدم در عالم جان و دل پیامبر او بود
آن پیشروی که شرع از او نام گرفت دیو از بیمش جهان به یک گام گرفت از هیبت او زلزله در خاک افتاد وز دره او زلزله آرام گرفت
آن بحر که در یگانگی اوست یکی یک قطره در آن بحر نسنجد فلکی گر هژده هزار عالم افتد در وی حقا که از او برون نیاید سمکی
چون ما به وجود خود هویدا باشیم چون ما به وجود خود هویدا باشیم تو هیچ نهیی ولیک میپنداری تو هیچ نهیی ولیک میپنداری
این سودایی که میدواند ما را هرگز نتوان نشاند این سودا را گویند که خویش را فرود آر آخر دربند چگونه آورم دریا را
میپنداری که در همه کون کسی است کس نیست که دید تو غلط یا هوسی است هر جوش که از ملایک و انسان خاست در حضرت او کم از خروش مگسی است
هرچیز که آن برای ما خواهد بود آن چیز یقین بلای ما خواهد بود چون تفرقه در بقای ما خواهد بود جمعیت ما فنای ما خواهد بود
هر ذات که در تصرف دوران است اندر طلب نور یقین حیران است هر ذره که در سطح هوا گردان است سرگشته این وادی بیپایان است
ای روح تویی به عقل موصوف آخر عارف شو و ره طلب به معروف آخر چون باز سفید دست سلطانی تو ویرانه چه میکنی تو چون کوف آخر