شمارهٔ ۲
هرگه که تو طالب گهر خواهی بود باکوه چو سنگ در کمر خواهی بود هرچند که دیده تیزتر خواهی یافت در نقطه کنه کورتر خواهی بود

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
هرگه که تو طالب گهر خواهی بود باکوه چو سنگ در کمر خواهی بود هرچند که دیده تیزتر خواهی یافت در نقطه کنه کورتر خواهی بود
اول میلم چو از همه سویی بود و آورده به روی هر کسم رویی بود آخر گفتم بمردم از هستی خویش خود فرعونی در بن هر مویی بود
هر دل که بجان طریق دمساز نیافت در ذل بماند و هیچ اعزاز نیافت اقبال دو کون ره بدو یافتن است بیچاره کسی که ره بدو باز نیافت
دریاست جهان که تخت اینجا بنهد دل مردم شوربخت اینجا بنهد در هر قدمی هزار سر خاک ره است خاکش بر سر که رخت اینجا بنهد
دل را همه عمر محرمی دست نداد دلخسته برفت و مرهمی دست نداد من در همه عمر همدمی میجستم عمرم شد و همدمی دمی دست نداد
تدبیر تو چیست بغض با حب کردن با هستی خویشتن تعصب کردن چون مینتوان قصد بدان لب کردن بنشستن و دایما تعجب کردن
فرخ دل آن که مرد حیران و نگفت صد واقعه داشت کرد پنهان و نگفت درد تو نگاه داشت در جان و نگفت اندوه تو کرد ورد پایان و نگفت
هر چند که در ره دراز استادی غبن است که از سر مجاز استادی چون روح ترا نهایتی نیست پدید آخر تو به یک پرده چه باز استادی
تا تفرقه میبود به هر سوی از تو بیزار بود فقر به صد روی از تو تا بر جای است یک سر موی از تو کفرست حدیث این سر کوی از تو
گر جان ببرد عشق توام جان آنست ور درد دهد جملهدرمان آنست هر ناکامی که باشد این طایفه را میدان به یقین که کام ایشان آنست
می نرهانی مرا ز من من چکنم سیر آمدهام ز جان و تن من چکنم من میخواهم که راه یابم سوی تو تو ره ندهی به خویشتن من چکنم
گر مرد رهی رخت به دریا انداز سربار برو بر سر غوغا انداز با رنج وبلا و محنت امروز بساز ناز و طرب و عیش به فردا انداز
گاه از سر طاعتی برون آیی تو گه در کف معصیت زبون آیی تو نومید مشو هرگز و امید مدار تا آخر دم ز کار چون آیی تو
گیرم که ترا لطف الاهی آمد در ملک تو ماه تا به ماهی آمد در هر وطنی سرای و باغی چه کنی میپنداری که باز خواهی آمد
ماهی که چو برق کم بقا آمده بود چون رفت چنین زود چرا آمده بود هر کس گوید کجا شد آن در یتیم من میگویم خود ز کجاآمده بود
در عشق مرا چه کار با پرده راز کار من دل سوخته اشک است و نیاز هر چند که جهد میکنم در تک و تاز از دیده من اشک نمیاستد باز
گردل گویم به منتهایی نرسید پوسید به درد و در دوایی نرسید ور جان گویم که دو جهانش قدمی است بس دور برفت و هیچ جایی نرسید
تا دولت برگشته چه خواهد کردن وین چاک دگر گشته چه خواهد کردن وین قطره خون که زیر صد اندوه است یعنی دل سرگشته چه خواهد کردن
جز تشنگی تو هوسم مینکند میمیرم و سیرآب کسم مینکند چه حیله کنم که هرنفس صد دریا مینوشم و میخورم بسم مینکند
اول بنگر به جان چون برق همه و آخر به میان خاک و خون غرق همه میمیراند به زاری و میگوید چون ما هستیم خاک بر فرق همه
کس از می معرفت ندادست نشان کز عین نشان بروست وز عین عیان آن می به قرابه سر به مهرست مدام مردم به قرابه می برآرند زبان
چون من به خلاف تو نکردم کاری از بنده چرا گرفتهای آزاری هر روز جهان بر من مسکین مفروش بازم خر ازین فروختن یکباری
ای هر نفسی جلوهگری افزونت گه رد خاکست جلوه گه در خونت همچون متحیری فرو ماندهام از لطف حجابهای گوناگونت
دوش آمد و گفت روز و شب میجوشی تادین ندهی ز دست در بیهوشی چون من همهام به قطع و دنیا هیچ است آخر همه را به هیچ مینفروشی