شمارهٔ ۲۰
آنجا که فنا ی نامدار ان باید بر باقی نفس تیر باران باید یک ذره گرت منی بود دوزخ تو از هفت چه آید که هزاران باید

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آنجا که فنا ی نامدار ان باید بر باقی نفس تیر باران باید یک ذره گرت منی بود دوزخ تو از هفت چه آید که هزاران باید
در بادیه تو منزلی میباید وز واقعه تو حاصلی میباید خون میگردد دلم به هر دم صد بار در راه تو از سنگ دلی میباید
هر روز درین دایره سرگشتهترم چون دایرهای بمانده بی پا و سرم و امروز چنان شدم که آبی نخورم تا هم چندان خون نچکد از جگرم
با قوت پیل مور می باید بود با ملک دو کون عور می باید بود وین طرفه نگر که حد هر آدمی یی می باید دید و کور می باید بود
گر همچو فلک سالک پیوسته شوی آخر چو زمین پست بنشسته شوی ای بس که دویدم من و عشقش می گفت آهسته ترک که زود آهسته شوی
تا برجایی بجای میباش و خموش سر می نه و خاک پای میباش و خموش چیزی چه نمایی که ندانی هرگز نظارگی خدای میباش و خموش
نه جان ره جان فزای خود یابد باز نه دل در دل گشای خود یابد باز مرغ دل شوریده من آرامی وقتی گیرد که جای خود یابد باز
بگذر ز خیال آن و این کار اینست بگشا نظر جمال بین کار اینست گر جیم جمال یافت در جهان تو جای در میم مراقبت نشین کار اینست
هر دل که تمام از سردردی برخاست هستیش ز پیش همچو گردی برخاست آنگاه اگر مخنثی در همه عمر در سایه او نشست مردی برخاست
دی حکم حیات با اجل رانده اند کس را چه خبر تا چه عمل رانده اند خلقان نروند تا بر ایشان نرود هر نیک و بدی که در ازل رانده اند
ای آنکه همیشه نفس خشنود کنی وین کار که نیست کردنی زود کنی از یک یک جو چو بازخواهندت خواست هر روز اگر جوی خوری سود کنی
از مال جهان جز جگری ریشم نیست اینست و جز این هیچ کم و بیشم نیست از خویشتن و خلق به جان آمدهام یک ذره دل خلق و سر خویشم نیست
خلقند به خاک بیعدد آورده از حکم ازل رای ابد آورده ای بس که بگردد در و دیوار فلک ما روی به دیوار لحد آورده
برخیز که ابر خاک را میشوید تا سبزه ز خاک تو برون میروید ای خفته اگر سخن نمیگویی تو این خاک تو گویی که سخن میگوید
از شرم رخت سرخی گل میبشود وز شور لبت تلخی مل میبشود چون با تو به پل برون نمیشد آبم خون میگریم اگر به پل مینشود
چندان که دل من به سفر بیش درست ره نیست چو او به جوهر خویش درست بس وادی سخت و بس ره صعب که ما کردیم ز پس هنوز و ره پیش درست
در عشق تو دل زیر و زبر باید برد ره توشه تو خون جگر باید برد گر روی به روی تو همی نتوان کرد سر بر پایت عمر بسر باید برد
گفتم شب و روز از تو چرا میسوزم هر لحظه به صد گونه بلا میسوزم گفتی که ترا برای آن میدارم تا با تو نسازم و ترا میسوزم
گر بند امید وصل او بست ترا بندیش که هیچ جای آن هست ترا عاجز بنشین و پای در دامن کش در دامن او کجا رسد دست ترا
جانا ره بدخویی ناساز مگیر خشمی که مبادت از سر ناز مگیر من خاک توام که باد دارم در دست چون خاک توام پای ز من باز مگیر
دلها که به جمع آرزوی تو کنند خود را قربان بر سر کوی تو کنند برجمله خلق مرگ ازان واجب شد تا آن همه جان نثار روی تو کنند
دوش آمد و گفت کار ما خواهی کرد جان نعره زنان نثار ما خواهی کرد ور این نکنی نه صبر داری تو نه دل مسکین تو گر انتظار ما خواهی کرد
بی عشق تو زیستن دریغم آید جز از تو گریستن دریغم آید چون نیست ز نازکی ترا تاب نظر در تو نگریستن دریغم آید
دایم گهر وصل تو میجویم باز وز هجر تو رخ به اشک میشویم باز تا نرگس مست نیم خوابت دیدم هم مستم و هم ز خواب میگویم باز