(۸) سؤال مرد درویش از جعفر صادق
مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا با...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا با...
بمجنون گفت آن یاری ز یاری که لیلی را تو چندین دوست داری بدو گفتا بحق عرش و کرسی که گر من دوستش دارم چه پرسی رفیقش گفت چندین شعر گفتن شبانروزیت نه خوردن نه خفتن میان خاک و خون بودن ...
یکی صوفی گذر می کرد ناگاه عصا را بر سگی زد در سر راه چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد سگ آمد در خروش و در تگ افتاد به پیش بوسعید آمد خروشان بخاک افتاد دل از کینه جوشان چو دست خود بدو بن...
یکی مرغیست اندر کوه پایه که در سالی نهد چل روز خایه به حد شام باشد جای او را به سوی بیضه نبود رای او را چو بنهد بیضه در چل روز بسیار شود از چشم مردم ناپدیدار یکی بیگانه مرغی آید از...
چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد ز بعد آن مگر در نزع افتاد یکی گفت ای بدان عالم قدم زن کجا دفنت کنم جایی رقم زن چنین گفت او که من شوریده ایمان نخواهم در بر جمعی مسلمان چو من نور مسلمان...
چنین گفته ست بوبکر سفاله که با او هست پیوسته حواله همی گویند در آبم نشانده که هرگز تر مگرد ای باز مانده که گرچه غرقه ای اما چنانی که گر تر گردی از تر دامنانی مشو تر گرچه در آبی همی...
برای بایزید آمد ز جایی غریبی در بزد چون آشنایی میان خانه در شیخ نکورای بفکرت ایستاده بوده بر پای بدو گفتا نگویی کز کجا ام غریبش گفت مردی آشناام غریبم آمده بهر لقایی ببوی بایزید از ...
یکی حبشی بر پیغامبر آمد که توبه می کنم وقتش درآمد اگر عفوست وگر توبه قبولست مرا بر پشتی چون تو رسولست پیمبر گفت چون تو توبه کردی یقین می دان که آمرزیده گردی دگر ره گفت آن حبشی که آ...
یکی پرسید ازان دانای فتوی که چه بهتر بود از مال دنیی چنین گفت او که مالی کان نباشد که گر باشد به جز تاوان نباشد که گر مالی ز دنیا افتد آغاز ترا آن مال دارد از خدا باز ولی کی ارزد آ...
مگر محمود با اعزاز می شد بره مردی دوالک باز می شد شهش گفتا که ای طرار ره زن ترا می بیند اینجا چشم درمن که بنشینی میان خاک در راه دوالک بازی آموزی تو با شاه دوالک باز گفتش ای جهاندا...
مگر شبلی امام عالم افروز گذر می کرد در عرفات یک روز فتادش چشم بر ابلیس ناگاه بدو گفتا که ای ملعون درگاه چو نه اسلام داری ونه طاعت چرا گردی میان این جماعت بگو چون شد ازین تاریک روزت...
شعیب از شوق حق ده سال بگریست ازان پس چشم پوشیده همی زیست خدا بیناش کرد از بعد آن باز که شد ده سال دیگر خون فشان باز دگر ره تیره شد دو چشم گریانش دگر ره چشم روزی کرد یزدانش دگر ره س...
مگر بوالقاسم همدانی آنگاه که از همدان برون افتاد ناگاه سوی بت خانه آمد در نظاره ستاده دید خلقی بر کناره بر آتش دید دیگ پر ز روغن که می جوشید چون دریای کف زن زمانی بودترسایی درآمد ب...
قمر گفتا که من در عشق خورشید جهان پر نور خواهم کرد جاوید بدو گفتند اگر هستی درین راست شبانروزی بتگ می بایدت خاست که تا در وی رسی و چون رسیدی درو فانی شوی در ناپدیدی بسوزی آن زمان ت...
چنین گفته ست مجنون آن یگانه که یک تن داد دادم در زمانه دگر بودند مشتی بی سلامت که می کردند در عشقم ملامت زنی پیش من آمد- گفت- یک روز کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز میان خاک و خونم د...
مگر محمود می شد با سپاهی رسیدش پیش درویشی براهی سلامی کرد شاه او را دران دشت علیکی گفت آن درویش و بگذشت بلشکر گفت شاه پاک عنصر که بینید آن گدا با آن تکبر بدو درویش گفت ار هوشمندی گ...
یکی پیری بخاری بود در راه مخنث پیشه را دید ناگاه چو او را دید تر دامن بعالم کشید از ننگ او دامن فراهم مخنث گفت ای مرد بخارا نشد نقد من و تو آشکارا مشو امروز نقدت را خریدار که فردا ...
مگر یک روز در بازار بغداد بغایت آتشی سوزنده افتاد فغان برخاست از مردم بیکبار وزان آتش قیامت شد پدیدار بره در پیر زالی مبتلایی عصا در درست می آمد ز جایی کسی گفتش مرو دیوانه تو که اف...
مگر پرسید درویشی ز مجنون که چندست ای پسر سن تو اکنون جوابش داد آن شوریده احوال که سن من هزارست و چهل سال بدو گفتا چه می گویی تو غافل مگر دیوانه تر گشتی تو جاهل پس او گفتا بسی سر وق...
رفیقی گفت با مجنون گمراه که لیلی مرد گفت الحمدلله چنین گفت او که ای شوریده دین تو چو می سوزی چرا گویی چنین تو چنین گفت او که چون من بهره زان ماه ندیدستم نبیند هیچ بد خواه
یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد ن...
پادشاهی بود عالم زان او هفت کشور جمله در فرمان او بود در فرماندهی اسکندری قاف تا قاف جهانش لشگری جاه او دو رخ نهاده ماه را مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را داشت آن خسرو یکی عالی وزیر د...
الا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه چو روح امر ربانی توداری سریر ملک روحانی تو داری جهان هر دو بهم یک مشت خاکست فضای قدس دارالملک پاکست همه عالم به کلی بسته تست زمین ...
بنام آنک ملکش بی زوالست بوصفش نطق صاحب عقل لالست مفرح نامه جانهاست نامش سر فهرست دیوانهاست نامش ز نامش پر شکر شد کام جانها زیادش پر گهر تیغ زبانها اگر بی یاد او بوییست رنگیست وگر ب...