شمارهٔ ۲۵
نفست چه کند چو بند نگشایندش با ره که شود که راه ننمایندش با نفس مکن ستیزه کاین نفس ترا فرمان نبرد تا که نفرمایندش

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
نفست چه کند چو بند نگشایندش با ره که شود که راه ننمایندش با نفس مکن ستیزه کاین نفس ترا فرمان نبرد تا که نفرمایندش
دل از طرب زمانه برداشتنیست و افزون طلبی ما کم انگاشتنیست تا چند چو کرم پیله بر خویش تنیم چون هر چه تنیدهایم بگذاشتنیست
چون نیست سری این غم بیپایان را وقت است که فرش درنوردم جان را ای جان به لب آمده ازتن بگسل انگار ندیدی من سرگردان را
بس خون که دلم اول این کار بریخت تا آخر کار چون گل از بار بریخت سر سبزی شاخ از چه سبب میبایست چون زرد شد و بزاری زار بریخت
بی روی تو در ماه سیاهی آمد مرگت به جوانی و پگاهی آمد خفتی نه چنان نیز که برخواهی خاست رفتی نه چنان که باز خواهی آمد
ای از رخ چون گلت گلاب دیده خار مژه تو برده خواب دیده چون آتش عشقت از دلم برخیزد میننشیند مگر به آب دیده
جانان آمد قصد دل و جانم کرد بنمود ره و سلوک آسانم کرد با این همه جان میکنم و میکوشم وین میدانم که هیچ نتوانم کرد
یا در پیشم چو شمع بنشان و بکش یا در خونم به سر بگردان و بکش گر بود هزار دل زخویشم بگرفت من آن توام آن خودم خوان و بکش
تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو با اشک چو سیم و رخ چون زر بی تو تو بر سر کار و سر به کار آورده من بر سر خاک و خاک بر سر بی تو
تا جان دارم همچو فلک میپویم وز درد وصال او سخن میگویم آن چیز که کس نیافت آن میطلبم آن چیز که گم نکردهام میجویم
تا چند من سوخته را رنجانی تاکی کشیم به تیغ سرگردانی نه با خودم و نه بیخود از حیرانی گر هیچ نگویم تو نکو میدانی
در عشق تو جان قویم میباید وز خلق تنی منزویم میباید چون در ره من وجود من سد من است در راه تو تنهارویم میباید
دوش از سر لطفی بنشاندست مرا چون مست شد از پیش براندست مرا چون میرفتم به خشم پس بازم خواند این کار نگر که باز خواندست مرا
تا روی چو آفتاب جانان بفروخت ازحسن جهان بر مه تابان بفروخت از رشک رخت کمال بسیار خرید تا بفروزد جمله به نقصان بفروخت
زان پسته که شیرینی جان میخیزد شوری است که از شکرستان میخیزد چون خنده پسته تو بس با نمک است این شور ز پسته تو زان میخیزد
گر جان خواهد از بن دندان بدهم جان خود چه بود هزار چندان بدهم دل میخواهد تا به بر من آید آری شاید دل چه بود جان بدهم
دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد وز ناله او قیامتی برخیزد ور با تو دمی نشستنم دست دهد از یک یک ذره قامتی برخیزد
چون گل بشکفت در بهار ای ساقی تاکی نهدم زمانه خار ای ساقی در پیش بنه صراحی و بر کف جام با سبز خطی به سبزهزار ای ساقی
گل گفت چنین که من کنون می آیم حقا که خلاصه جنون می آیم شاید اگر آغشته خون می آیم چون از رحم غنچه برون می آیم
امشب اگر از تو بی قراری نرود از روز دگر سفیدکاری نرود من زلف دراز تو به شب پیوندم کز روی تو صبح را به یاری نرود
تا آتش عشق او برافروخت مرا در اشک چو شمع غرقه میسوخت مرا عمری میگفت رخ به تو بنمایم چون رخ بنمود دیده بر دوخت مرا
شمع آمد و گفت من نیم عهد شکن یک ذره نبود بیوفایی در من آتش بر من همه جهان کرد سیاه من از آتش همه جهان را روشن
موج سخنم ز اوج پروین بگذشت وین گوهر من زطشت زرین بگذشت نتوان کردن چنین سخن را تحسین کاین شیوه سخن ز حد تحسین بگذشت
گردون زتو بی سر و بنی بیش نبود وین هر دو جهان از تو تنی بیش نبود گفتند بسی از تو بزرگان جهان اما همه بیشک سخنی بیش نبود