شمارهٔ ۲۷
نرد هوس وصال می باید باخت اسب طمع محال می باید تاخت یک لحظه سپر همی نباید انداخت می باید سوخت و کار می باید ساخت

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
نرد هوس وصال می باید باخت اسب طمع محال می باید تاخت یک لحظه سپر همی نباید انداخت می باید سوخت و کار می باید ساخت
تا با تو تویی بود کجا گیری تو از کس سخنی به صدق نپذیری تو هر لحظه که بیحضور او خواهی بود کافر میری آن دم اگر میری تو
خود را چو زخواب و خور نمیداری باز پس چه تو چه آن ستور در پرده راز آخر ز وجود خویشتن شرمت نیست معشوق تو بیدارو تو خوش خفته به ناز
جانی اگر از حق خبری میداری جسم ار ز سرخود نظری میداری هر چند که مهره میزنم لیک چه سود چون نقش ز مهرهی دگری میداری
جانی است درین راه خطرناک شده تن زیر زمین ز نیک و بد پاک شده بس رهگذری که بگذرد بر من و تو ما بیخبر از هر دو جهان خاک شده
امروز منم خسته ازین بحر فضول سیر آمده یکبارگی از جان ملول کردند ز کار هر دو کونم معزول خود را بدروغ چند دارم مشغول
تن از دو جهان بس که حجابی برداشت امی شد و دل ز هر کتابی برداشت چون مرگ ملازمست از هرچه که هست مینتوانم هیچ حسابی برداشت
از ناز چه سود چون بسودی آخر بی شمع شبی چون نغنودی آخر اکنون به کفن در بغنودی در خاک رفتی و تو گویی که نبودی آخر
تن خاک نشین چشم یار آمده گیر جان بسته بند انتظار آمده گیر چون دیده ز خون دل کنارم پر کرد دل نیز ز دیده بر کنار آمده گیر
ای دل تو چو مردان به ره پرخطری زان درویشی که از خطر بی خبری بسیار برفتی نرسیدی جایی وین نادرهتر که همچنان در سفری
خورشید رخ تو در نظر خواهم داشت چون ذره دلم زیر و زبر خواهم داشت تا من هوس روی تو دارم از دل خورشید میان ذره در خواهم داشت
ای آمده از شوق تو جان بر لب من چون روز قیامت است بی تو شب من آخر سخنی از من بی دل بشنو تاکی ز خموشی من و یارب من
دردا که ز بی نشان نشانم نرسید وز بحر عیان عین عیانم نرسید عمری من تشنه بر لب دریایی بنشستم و قطرهای به جانم نرسید
هر کاو نه به جان کناره جوید از تو در روز همی ستاره جوید از تو هر چاره که جستم از تو بیچاره شدم بیچاره کسی که چاره جوید ازتو
از بس که شدم ز عشق تو دور اندیش اندیشه ندارم از دو عالم کم و بیش در هر چیزی که بنگرد این دل ریش آن چیز ز پس بیند و روی تو ز پیش
دل دوش ز لعل همچو قندش میسوخت جان نیز ز زلف چون کمندش میسوخت خورشید سپر فکنده میرفت خجل تا روز و شب تیره سپندش میسوخت
عشق رخ تو که کیمیای خطرست از یک جو او دو کون زیر و زبرست چون سرپیچم از تو چو هر روز مرا همچون رخ تو عشق رخت تازهترست
گفتم شکری از دهنت درگذری ناگه ببرم تا که بیابم دگری گفتا دهنی چو چشم سوزن دارم بیرون نشود زچشم سوزن شکری
تا از غم تب دلش به صد درد افتاد شد زرد رخ و بر رخ او گرد افتاد گفتم که چه بود کافتابت شد زرد گفتا مگر آفتاب بر زرد افتاد
هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود هم فتنهآن زلف سیه خواهم بود بر باد مده مرا که من در ره تو تا خواهم بود خاک ره خواهم بود
سلطان تو به می دهندگی ای ساقی ما بسته میان به بندگی ای ساقی ما مرده محنتیم و امروز به تست جان را ز شراب زندگی ای ساقی
گل گفت گلابگر چو تابم ببرد در زیر جلیل غنچه خوابم ببرد من میشکفم گلابگر میآید تا بر سر آتش همه آبم ببرد
ای چرخ ز دریوزه تو میگریم وز خرقه پیروزه تو میگریم وی صبح چو بر همه جهان میخندی از خنده هر روزه تو میگریم
تا روی به روی دلفروز آوردیم چون شمع گداختیم و سوز آوردیم بس شب که میان جمع اندوهگنان چون شمع به صد سوز به روز آوردیم