شمارهٔ ۲۸
نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کرد نه خرقه نه لقمه نه وطن چتوان کرد از خورشیدی کزو همه کون پرست یک ذره نمیرسد به من چتوان کرد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کرد نه خرقه نه لقمه نه وطن چتوان کرد از خورشیدی کزو همه کون پرست یک ذره نمیرسد به من چتوان کرد
از آه درون کام و زبانم بمسوز وز فرقت خود به یک زمانم بمسوز فعل بدمن بپوش و خونم بمریز بر درد دلم ببخش و جانم بمسوز
کو هیچ رهی که پیش آن سدی نیست کو هیچ قبولی که درو ردی نیست در جلوهگریهای تو حیران شدهام کاین جلوهگریهای ترا حدی نیست
دی میشد و دل رها نمیکرد به کس برخاسته صد فغان هر گوشه که بس امروز همی آمد و هر ذره که هست فریاد همی کرد که فریادم رس
گاهی ز سر زلف سیاهت ترسم گاهی ز کمین گاه کلاهت ترسم گفتی به نهان بر تو آیم یک شب از روشنی روی چو ماهت ترسم
دل مست بتی عهدشکن دارم من با او به یکی بوسه سخن دارم من گفتم شکری گفت که تعجیل مکن بشنو سخنی که در دهن دارم من
ماهی که دلم زو به بلا افتادست در رنجوری به صد عنا افتادست بر بستر ناتوانی افتاد دلم این بارکشی بین که مرا افتادست
جانا غم تو فکند در کوی مرا چون گوی روان کرد به هر سوی مرا گر آه برآرم ازدل پرخونم خونی بچکد از بن هر موی مرا
تا کی گویی ز چار و هفت ای ساقی تا چند ز چار وهفت تفت ای ساقی هین قول بگو که وقت شد ای مطرب هین باده بده که عمر رفت ای ساقی
گل گفت که با گلابگر هر سحری اول پیکان نمودم آخر سپری چون جنگ نداشت سود زر بر کف دست بنمودمش و نکرد این هم اثری
صبحا ندمی تو تا که بندی نکنی یک روز دوای دردمندی نکنی چون شمع مرا گریه هر شب بس نیست گر هر روزیم ریشخندی نکنی
هر دل که ره چنان جمالی یابد گر خورشیدی بود زوالی یابد با هجر بساختم که پروانه ز شمع ناکام بسوزد چو وصالی یابد
شمع آمد و گفت جانم آتشخانه است وز آتش من هزار دل دیوانه است من همچو درخت موسی آتش دارم موسی سراسیمه من پروانه است
در وقت بیان عقل سخن سنج مراست در وقت معانی دو جهان گنج مراست با این همه یک ذره نیم فارغ از آنک گر من منم و اگر نیم رنج مراست
از بس که در انتظار تو گردون گشت تا روز همه شب ز شفق در خون گشت چون راه نیافت از پس و پیش به تو در خویش به صد هزار قرن افزون گشت
صد قطره که یک آب نماید جمله چون روی به اصحاب نماید جمله هر بیداری که در همه عالم هست در پرتو او خواب نماید جمله
چیزی است عجب در دل و جانم که مپرس مستغرق آن چیز چنانم که مپرس زین هرچه که در کتابها میبینی من آن بندانم این بدانم که مپرس
خلقان همه در آینهای مینگرند مشغول خودند و ز آینه بیخبرند کس آینه مینبیند از خلق جهان در آینه از آینه بر میگذرند
یا شادی دو کون غم انگار همه یا ملک جهان مسلم انگار همه خواهی که وجود اصل تابد بر تو کونین بکلی عدم انگار همه
از پای در آمدم ز سرگردانی وز دست شدم ز غایت حیرانی از ملک دو کون سوزنی بود مرا در دریایی فکندم از نادانی
هر چند که کارهای تو بسیاریست از جزو به سوی کل شوی آن کاریست هر خاصیت که در دو عالم نقد است در جوهر تو زان همه انموداریست
این درد جگرسوز که در سینه مراست میگرداند گرد جهانم چپ و راست عمریست که میروم به تاریکی در و آگاه نیم که چشمه خضر کجاست
گاهی به هوس حرف فنا میخوانیم گاهی ز هوس نزد بقا میمانیم تر دامنی وجود خود میدانیم بر خشک بمانده چند کشتی رانیم
هر روز ره عشق تو از سر گیرم هر شب ز غم تو ماتمی درگیرم نه زهره آنکه دل نهم بر چو تویی نه طاقت آنکه دل ز تو برگیرم