شمارهٔ ۲۹
با نااهلی که نان خورم خون شمرم افسانه او را بتر افسون شمرم با ناجنسی اگر دمی بنشینم حقا که ز هفت دوزخ افزون شمرم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
با نااهلی که نان خورم خون شمرم افسانه او را بتر افسون شمرم با ناجنسی اگر دمی بنشینم حقا که ز هفت دوزخ افزون شمرم
چون تو غم بی شمار خود خواهی داشت درد دل بی قرار خود خواهی داشت در خاکستر نشین و در خون می گرد گر ماتم روزگار خود خواهی داشت
چون بحر دلی هزار جوش است مرا تن در غم عشق سخت کوش است مرا گر زهد کنم زبان خموش است مرا کاین زهد نه از بهر فروش است مرا
تا چند کنم گناه در گردن خویش وز بیم گنه قصد به خون خوردن خویش بی ما چو گنه کردن ما راندهاند ما را چه گنه درین گنه کردن خویش
هر دیده که روی در معانی آورد بیشک ز کمال زندگانی آورد بر باد مده عمر که هر لحظه ز عمر صد ملک به دست میتوانی آورد
جانا چو به نیستی فتادم برهم در پیش درش چو جان بدادم برهم گر نیست شدن در ره تو چیزی نیست آخر ز تقاضای نهادم بر هم
بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشت بس کافر کفر و مؤمن دین که گذشت ای مرد به خود حساب کن تا چندند چندین که درآمدند و چندین که گذشت
تا خاک تو گشت غم گسارم بی تو بس خون که ز دیده میببارم بی تو از روی چو گلبرگ و خط سبز تو ماند برگ گل و سبزه یادگارم بی تو
چون شمع ز بس سوز خور و خوابم شد و آرام و قرار دل پرتابم شد از بس که ز دیده ریختم آب چو ابر از دیده ز پیش مردمان آبم شد
جانی که به راه رهنمون دارد رای وز حسرت خود میان خون دارد جای عقلی که شود به جرعهای درد از دست در معرفت خدای چون دارد پای
جان رسته ازین قالب صد لون به است دل جسته ازین نفس چو فرعون به است جز آتش تو هیچ نمیباید تیز انس تو یکی ذره ز دو کون به است
ای خون شده در غمت دل پاک همه ز هر غم عشق تست تریاک همه اول همه را ز عشق خود خاک کنی وانگاه به باد بردهی خاک همه
تا چند غم این ره پر بیم کشیم بر چهره ز خون جدول تقویم کشیم گردست به دامن وصالش نرسید کو پای که در دامن تسلیم کشیم
در ششدره غمم بمگداز آخر لطفی بکن و حجاب بردار آخر چون شمع بسوختم ز عشقت صد بار یکبارگیم بسوز یکبار آخر
از خود برهان مرا که بس ممتحنم جان و تن من باش که بیجان و تنم خویشی خودم بخش که تا خوش بزیم با خویشتنم گیر که بیخویشتنم
دوش آمد و گفت مردم دوراندیش از خویش به جز هیچ نیابد کم و بیش می بر نتوان گرفت این پرده ز پیش گر برگیرم ز خویش من مانم و خویش
کوثر که لب ترا ندیم افتادهست سر بر خط سبز تومقیم افتادهست آفاق ز روی تست روشن همه روز خورشید بهانهای عظیم افتادهست
گفتم که چنان شیفته آن دهنم کز تنگی او تنگدل و ممتحنم گفتا که دهان تنگ من روزی تست سبحان الله چه تنگ روزی که منم
ماهی که به قد سرو روانم آمد دلتنگی او آفت جانم آمد دلتنگ چنان شد که اگر جهد کنم گرد دل او برنتوانم آمد
زان روز که عشق تو به من درنگریست خلقی به هزار دیده بر من بگریست هر روز هزار بار در عشق توام میباید مرد زار و میباید زیست
گل روی نمود از چمن ای ساقی بلبل ز فراق نعره زن ای ساقی میکش که بسی کشند می بی من و تو ما روی کشیده در کفن ای ساقی
گل گفت منم فتاده صد کار امروز در آتش و خون مانده گرفتار امروز چه بر سر آتشم نشانید آخر در پای تمامست مرا خار امروز
امشب بر ماست آن صنم جان افروز ای صبح مشو روز و مرا جان بمسوز گرچه همه شب به لطف زاری کردم هم بر دم بامدادی ای صبح امروز
با دل گفتم که راه دلبر گیرم چون راه به پای شد ز سر درگیرم واکنون که چو شمع ره به پای آوردم در سوز بمردم چه ره از سر گیرم