احوال سلطان محمود در آن جهان
پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار...
مالک دینار را گفت آن عزیز من ندانم حال خود چونی تو نیز گفت برخوان خدا نان می خورم پس همه فرمان شیطان می برم دیوت از ره برد و لاحولیت نیست از مسلمانی به جز قولیت نیست در غم دنیا گرف...
جهان گر دیده ای گم کرده یاری سراسیمه دلی آشفته کاری خبر داد از کسی کان کس خبر داشت که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت همه همت بلند افتاده بودند ز سر گردن کشی ننهاده بودند بهر علمی که باش...
ششم فرزند آمد دل پر اسرار ز الماس زبان گشته گهربار پدر را گفت آن خواهم همیشه که باشد کیمیا سازیم پیشه اگر یابم بعلم کیمیا راه شوند از من جهانی کیمیا خواه گر آن دولت بیابم دین بیابم...
سوم فرزند آمد با کمالی پدر را داد حالی شرح حالی که یک جامست در گیتی نمایی من آن خواهم نخواهم پادشایی شنودستم که آن جامی چنانست که در وی هرچه می جویی عیانست اگر باشد بسی سر نهانی ده...
در آمد چارمین فرزند زیبا همه آرام و آسایش سراپا پدر را گفت تا در کایناتم بصد دل طالب آب حیاتم اگر دستم دهد آن آب رستم وگر نه همچنین بادی بدستم ز شوقم آتشین شد جان ازان آب نه خور دا...
پسر گفتش که زن زانست مقصود که فرزندی شود شایسته موجود که چون کس راست فرزند یگانه بماند ذکر خیرش جاودانه اگر فرزند من آگاه باشد مرا فردا شفاعت خواه باشد چو فرزند خلف آید پدیدار بصد ...
پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست بگو باری که سر آن چه چیزست که گر دستم نداد آن خاتم امروز شوم از علم آن باری دلفروز
پسر گفتش بگو تا جادویی چیست که نتوانم دمی بی شوق آن زیست چو سحرم این چنین محبوب آمد چرا نزدیک تو معیوب آمد مرا از سر سحرآگاه گردان پس آنگه با خودم همراه گردان
پسر گفتش اگر جاهم حرامست بگو تا جام جم باری کدامست که گر وجدان جام جم عزیزست ندانم جام جم باری چه چیزست
پسر گفت ای پدر این کیمیا چیست که بی اودست می ندهد مرا زیست بیان کیمیا کن تا بدانم که بی آن دست می ندهد جهانم
پسر گفتش گر این شهوت نباشد میان شوی و زن خلوة نباشد نباشد خلق عالم را دوامی نماند در همه گیتی نظامی اگر این حکمت و ترکیب نبود بساط ملک را ترتیب نبود یکی باید هزار و یک تن آراست که ...
پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم
پسر گفتش بهر پندم که دادی بهر پندی مرابندی گشادی مرا صد مشکل از پند تو حل شد مس من با زر رکنی بدل شد سخنهای تو یکسر سودمندست بغایت هم مفید و هم بلندست ولی زانم هوای کیمیا خاست کزو ...
درآمد پنچمین فرزند هشیار پدر راگفت کای دریای اسرار من آن انگشتری خواهم باخلاص که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص پری و دیو در فرمانش آمد بساط ملک شادروانش آمد زنام آن نگینش شد نه از غی...
دوم فرزند آمد با پدر گفت که من در جادویی خواهم گهر سفت ز عالم جادویی می خواهدم دل مرا گر جادویی آید به حاصل تماشا می کنم در هر دیاری بشادی می زیم بر هر کناری گهی در صلح باشم گاه در...
پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی
پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زاده پریان بماندست چو آن دختر محیا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش پدر گفت این حکایة...
پسر گفتش بر محبوب و معیوب تو می دانی که ملکت هست مطلوب بزرگان و حکیمان زبردست بایشان قوت می جویند پیوست نه هرگز جمع دیدم نه پریشان که فارغ بود از درگاه ایشان
پسر گفتش که هرگز آدمی زاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد نمی دانم من از مه تا بماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی کمال ملک نتوان داد از دست که بهر ملک تن جان داد از دست نکو گفت آن حکیم مشتری فش...
پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خ...
پسر گفتش که این کاری بلندست که داند تا علو عشق چندست بقدر مایه برتر می توان شد بیک یک پایه بر سر می توان شد چنان اوجی که دارد عشق جان سوز کس آنجا کی رسد آخر بیک روز بدان شاخی که نر...
پسر گفتش گرت از جاه عارست که حب جاه مطلوب کبارست چو چشم از منصب و ازجاه برتافت کرا دیدی که او از جاه سر تافت ندیدی آنکه یوسف از بن چاه بتخت سلطنت افتاد و در جاه ندیدم در زمانه آدمی...
پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار بزر چون دین و دنیا می شود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست