شمارهٔ ۳۰
چون دل غم تو به جان توانست کشید خوش خوش ز همه جهان توانست برید در راه تو آب روی بفروخت همه تا آتش مهر تو توانست خرید

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چون دل غم تو به جان توانست کشید خوش خوش ز همه جهان توانست برید در راه تو آب روی بفروخت همه تا آتش مهر تو توانست خرید
اندهگن توییم از دیری گاه در ما نگر ای مرا ز اندوه پناه کانها که به حسن گوی بردند زماه کردند در اندوهگن خویش نگاه
چون یار نمیکند دمی همدمیم زین غم نفسی نیست سر آدمیم ور در همه عمر یک دم آید بر من با گوشه نشاندم ز نامحرمیم
هر لحظه همی بیشترم میسوزی هر روز به نوعی دگرم میسوزی چون با من بی دل بنمی سازی تو از بهر چه چندین جگرم میسوزی
عشقت ز ابد تا به ازل میبینم یک سایه او علم و عمل میبینم هر اشکالی که در همه عالم هست در نقطه شین عشق حل میبینم
دی گفت کجا شدی چنین میباید از دوست جدا شدی چنین میباید روزی دو ز بهر آنکه دور افتادی بیگانه زما شدی چنین میباید
ماهی که ز رخ یک سر مویم ننمود راهم زد و راه سر کویم ننمود صد معنی بکر در صفات رویش چون روی نماید ز چه رویم ننمود
گفتم شکریم ده مسلمانی نیست گفتا جان ده که نرخ پنهانی نیست یک بوسه به جانیست مرا گو بمخر آن را که بدین گرانی ارزانی نیست
دل در غم تو غرقه خون جگر است جانم متحیر و تنم بیخبر است در هر بن مویم ز تو صد نوحهگر است تا بنیوشی تو یا نه کاری دگر است
بس قصه که بر خلق شمردم ز غمت بس قصه که زیر خاک بردم ز غمت گر شادی تو در غم این مسکین است تو شاد بزی که من بمردم ز غمت
پر کن شکمی به اشتها ای ساقی از قاف قرابه تابهها ای ساقی خون شد دل من به ابتدا باده بیار تاتوبه کنم به انتها ای ساقی
گل گفت چو نیست هفتهای روی نشست از کم عمری پشت امیدم بشکست هر چند چو آتشم بدین سیرآبی بر خاک فتاده میروم باد به دست
ای صبح اگر تو یاریی خواهی کرد آنست که پرده داریی خواهی کرد من خود ز سیه گری شب میترسم تو نیز سفیدکاریی خواهی کرد
امشب به صفت شمع دلفروزم من میگریم و میخندم و میسوزم من ای صبح بدم که عمر شب خوش کندم زیرا که چو شمع زنده تا روزم من
شمع آمد و گفت می بر افروزندم تا کشتن و سوختن در آموزندم هرگز چون شمع سایه نبود کس را از بهر چه میکشند و میسوزندم
تا روی چو آفتاب دلدار بتافت در یک تابش جمله اسرار بتافت گفتم همه کار در عبارت آرم خود گنگ شدم چو ذرهای کار بتافت
یا رب همه اسرار تو میدانی تو اندازه هر کار تو میدانی تو زین سر که در نهاد ما میگردد کس نیست خبردار تو میدانی تو
آن بحر که موجش گهر انداز آید در سینه عاشقان به صد ناز آید یک بار درآمد و مرا بیخود کرد این بار گمم کند اگر باز آید
امروز چو من شفیته و مجنون کیست بر خاک فتاده با دلی پرخون کیست این خود نه منم خدای میداند و بس تا آنگاهی که بودم و اکنون کیست
تا کی غم یک قطره خوناب خوریم زهری به گمان چند به جلاب خوریم پنداری را وجود میپنداریم تا چند ز کوزه تهی آب خوریم
راهی که درو پای ز سر باید کرد ره توشه درو خون جگر باید کرد خواهی که ازین راه خبردار شوی خود را ز دو کون بیخبر باید کرد
نه در سفرم یک دم و نی در حضرم نه خواب و خورم هست و نه بیخواب و خورم نه باخبرم ز خویش و نه بیخبرم چون حیرانی نشستهام مینگرم
آنجا که فروغ عالم جان بینی خورشید و قمر را اثری زان بینی در عالم جان چو قدسیان خوان بنهند طاووس فلک را مگس خوان بینی
در حیرانی بنده وآزاد هنوز با خاک همی شوند ناشاد هنوز بنگر تو که چرخ صد هزاران سال است کاین حلقه زد و درش بنگشاد هنوز