شمارهٔ ۳۲
در عشق تو من با دل پرخون چکنم چون افتادم ز پرده بیرون چکنم گفتم نفسی برآرم از دل با تو دل رفت و نفس نماند اکنون چکنم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
در عشق تو من با دل پرخون چکنم چون افتادم ز پرده بیرون چکنم گفتم نفسی برآرم از دل با تو دل رفت و نفس نماند اکنون چکنم
هرگز نه جهان کهنه نو خواهد شد نه کار کسی به کام او خواهد شد ای ساقی گر تو میدهی ور ندهی میدان که سر جمله فرو خواهد شد
گل بر سر پای غرقه خون زانست کاو روز دویی درین جهان مهمانست پیکان در خون عجب نباشد دیدن در غنچه نگر که خون در پیکان است
ای صبح هزار پرده در پیش انداز وان جمله بدین عاشق دل ریش انداز امشب شب خلوت است ما را بمژول هر تیغ که برکشی سر خویش انداز
تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خورد خونابه خصم بی خرد خواهم خورد بر سفره سفلهای اگر بنشینم چون شمع بر آن سفره ز خود خواهم خورد
شمع آمد و گفت چند از افروختنم وز خامی خود سوختن آموختم چون من نزدم اناالحقی چون حلاج فتوی که دهد به کشتن و سوختنم
یا رب ز خور و خفت چه میباید دید وز تهمت پذرفت چه میباید دید بسیار بگفتم و نمیداند کس تا خود پس ازین گفت چه میباید دید
کو عقل که در ره تو پوید آخر کو جان که زعزت تو گوید آخر پندار نگر که ما ترا میجوییم چون جمله تویی ترا که جوید آخر
هر جان که به بحر رهنمون آید زود بیرون رود از خویش و درون آید زود یک ذره شود دو کون در دید ه او و آن ذره ز ذرگی برون آید زود
ما را نه به شهر و نه به منزل کاری است کافتاده چو مرغ نیم بسمل کاری است در پرده پر عجایب دل کاری است با کس نتوان گفت که مشکل کاری است
درویش تو را توانگری میبایست نه روی سیاه بر سری میبایست گویی که تمام نیست ناکامی فقر با سر باریش کافری میبایست
از پس منشین یک دم و در پیش مباش در بند رضای نفس بد کیش مباش تا کی گویی که من چه خواهم کردن تو هرچه کنی به رایت خویش مباش
امروز منم شیفتهای حیرانی نه دین و نه دل نه کفر و نه ایمانی از دست شده بی سر و بی سامانی از پای در اوفتاده سرگردانی
هر راز که هم پرده جان تو شود آنست که نقد جاودان تو شود تا وارد غیبی سفریست آن تو نیست هرگه که مقیم گشت زان تو شود
گاه از شادی چو شمع می افروزم گاهی چو چراغی از غمش می سوزم حیران شده و عجب فرومانده ام گوید بمدان آنچه ترا آموزم
بیچاره دلم که خویش حر میپنداشت با دست تهی کیسه پر میپنداشت بسیار در افشاند ولیکن چو بدید جز مهره نبود آنچه در میپنداشت
هرچند که دریای پرآب آمد پیش بشتاب که کار با شتاب آمد پیش گر غرقه شدی چه سود کاندر همه عمر بیدار کنون شدی که خواب آمد پیش
هم تن ز وجود جان فرو خواهد ماند هم جان ز همه جهان فرو خواهد ماند بگشای زبان لطف با جمله خلق کز نیک و بدت زبان فرو خواهد ماند
یک ذره چو آن حکم دگرگون نشود بیمرگ کسی به راه بیرون نشود خون گشت دلم ز خوف این وادی صعب سنگی بود آن دل که ازین خون نشود
اجزاء زمین تن خردمندان است ذرات هوا جمله لب ودندان است بندیش که خاکی که برو میگذری گیسوی بتان و روی دلبندان است
دردا که بر چون سمنت می ریزد زلف سیه پرشکنت می ریزد ای سی و دو ساله من آخر بنگر کان سی و دو در از دهنت می ریزد
آن ماه مرا چو خاک در کوی افکند و اندر طلب خودم به هر سوی افکند زان است هزار قطره خون بر رویم کان روز که رفت چشم بر روی افکند
ای دل دانی که او سزاوار تو نیست چه عشوه فروشی که خریدار تو نیست ای عاشق درمانده بیندیش آخر دل برکاری منه که آن کار تو نیست
کو کوی تو تا به فرق بشتافتمی پس روی ز هرچه هست بر تافتمی دستم نرسد به جان که بشکافتمی تا بو که ترا میان جان یافتمی