بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم
بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت طلسم گنج جان هردو جهان ساخت جهانداری که پیدا و نهانست نهان در جسم و پیدا در جهانست چو ظاهر شد ظهور او جهان بود چو باطن شد بطونش نور جان بود زپنهانیش در...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت طلسم گنج جان هردو جهان ساخت جهانداری که پیدا و نهانست نهان در جسم و پیدا در جهانست چو ظاهر شد ظهور او جهان بود چو باطن شد بطونش نور جان بود زپنهانیش در...
بنام آنکه نور جسم و جانست خدای آشکارا و نهانست خداوندی که جان در تن نهان کرد ز نور خود زمین و آسمان کرد فلک خرگاه تخت لامکان ساخت زکاف و نون زمین و آسمان ساخت ز یک جوهر پدید آورد ا...
تعالی الله از این دیدار پرنور که در ذرات عالم گشت مشهور تعالی الله زهی ذات مصور تعالی الله تویی ذات منور تعالی الله از این فیض دررپاش که میپاشد چه زاهد را چه اوباش تعالی الله از ای...
حمد وافر و ثنای متکاثره آفریدگاری را که نوع انسان را بر دیگر حیوانات مرتبت نطق تفضیل کرامت فرموده و زبان ایشان را در قفس دهان عندلیب آسا بگفتار درآورد و آخشیجانرا که ضد یکدیگرند در...
آن سلطان ملت مصطفوی آن برهان حجت نبوی آن عامل صدیق آن عالم تحقیق آن میوه دل اولیاء آن جگرگوشه انبیاء آن ناقد علی آن وارث نبی آن عارف عاشق جعفر الصادق رضی الله عنه گفته بودیم که اگر...
حمد پاک از جان پاک آن پاک را کو خلافت داد مشتی خاک را آن خرد بخشی که آدم خاک اوست جزو و کل برهان ذات پاک اوست آفتاب روح را تابان کند در گل آدم چنین پنهان کند چون گل آدم به صحرا آور...
کسی از زهد و تقوی شد مسلم که پشت پا زد او بر هر دو عالم نباشد غیر حق اندر دل او مقام قرب وحدت منزل او شناسد از ره وحدت خدا را امیر خویش داند مرتضی را نباشد یک نفس بی امر آن شاه ز ن...
یک دمی ای ساربان عاشقان در چرا آور زمانی اشتران اندرین صحرای بی پایان درآی تا درین ره بشنوی بانگ درای تا در آنجا جمع گردد قافله سوی حج رانیم ما بی مشغله کعبه مقصود را حاصل کنیم در ...
نوح پیغامبر چو از کفار رست با چهل تن کرد بر کوهی نشست بود یک تن زان چهل کس کوزه گر برگشاد او یک دکان پر کوزه در جبرییل آمد که می گوید خدای بشکنش این کوزه ها ای رهنمای نوح گفتش آن ه...
زین گدایی بر ایاز آشفته شد این سخن در پیش سلطان گفته شد پیش خویشش خواند حالی شهریار گفت ازین پس با ایازت نیست کار گر بود کاریت بیم کشتن است تو نمیدانی کایاز آن من است مرد گفت ای پا...
شاه دین محمود سلطان جهان داشت استادی بغایت خرده دان بود نام او سدید عنبری ای عجب کافور مویش بر سری شاه یک روزی بدو گفت ای مقل وتعز من تشاء و تذل آیت زیباست معنی بازگوی از عزیز و از...
عهد پیشین را یکی استاد بود چارصد صندوق علمش یاد بود کار او جز علم و جز طاعت نبود فارغ او زین هر دو یکساعت نبود بود اندر عهد او پیغامبری وحی حق بگشاد بر جانش دری گفت با آن مرد گوی ا...
یک کلیچه یافت آن سگ در رهی ماه دید از سوی دیگر ناگهی آن کلیچه بر زمین افکند سگ تا بگیرد ماه بر گردون به تگ چون بسی تک زد ندادش دست ماه باز پس گردید و باز آمد به راه آن کلیچه جست بس...
بود شهری بس قوی اما خراب پای تا سر شوره خورده زآفتاب صد هزاران منظر و دیوار و در اوفتاده سرنگون بر یکدگر دید مجنونی مگر آن شهر را درعمل آورده چندان قهر را در تحیر ایستاد آنجایگاه ش...
پیش حیدر آمد آن درویش حال کرد ازان دریای دانش سه سؤال گفت از هفتاد فرسنگ آمدم هین جوابم ده که دلتنگ آمدم چیست درویشی و بیماری و مرگ داد حیدر سه جواب او ببرگ گفت درویشی تو جهل آمدست...
کرد ازمکه عمر عزم سفر در سرای آبستنی بودش مگر گفت الهی ای جهان روشن بتو رفتم و طفلم سپردم من بتو چون عمر القصه بازآمد ز راه مرده بود آبستنش از دیرگاه از سر گور زن آوازی رسید کانچه ...
آن یکی دیوانه پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد روز و شب در دست...
برد مجنون را سوی کعبه پدر تادعا گوید شفا یابد مگر چون رسید آنجایگه مجنون ز راه گفت اینجا کن دعا اینجایگاه گو خداوندا مرا بی درد کن عشق لیلی بر دل من سرد کن تو دعا کن تا پدر آمین کن...
کرد مجنونی بگورستان نشست مرده را سر در آورده بدست موی از آن سر پاک برمیکند زود در میان خاک می افکند زود سایلی گفتش چه میجویی ازین گفت ای غافل چرا گویی چنین می نگنجیدست این سر در جه...
بامدادی شد بر سلطان ایاس خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس صد شکن در گرد ماه افکنده بود هر شکن صد پادشاه افکنده بود شاه را پیوسته رو با روی او حاجبی نزدیکتر ابروی او شاه درچشم سیاهش خیره ب...
گفت اندر پیش افلاطون کسی کان فلانی حمد میگفتت بسی در هنر بستود بسیاری ترا تا فلک بنهاد مقداری ترا زان سخن بگریست افلاطون بدرد روی آورد از سر دردی بمرد گفت میگریم که در دل مشکلیست ت...
در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا
در رهی میرفت بس زیبا زنی دید مردی چشم زن چون رهزنی چشم زن در چشم زخمی ره زدش تیر مژگان برجگر ناگه زدش زن روان شد مرد بر پی شد روان زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان چیست حالت گفت چشم ...
کری بر ره بخفت از خرده دانی که تا وقتی درآید کاروانی درآمد کاروان و رفت چون دود کجا آن خفته کر را خبر بود چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت بدو گفتند ای کر کاروان رفت چرا خفتی که کرد ...