بخش ۱۱ - مطلب در تنبیه و ترغیب سالک
ای دل آخر یک دمی بیدار شو یک زمان جویای وصل یار شو ای دل آخر یک دمی بگذر ز جان تا رسی اندر مقام لامکان ای دل آخر یک دمی بگذر ز خود تا رهی از ننگ و نام و نیک و بد ای دل آخر بگذر از ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ای دل آخر یک دمی بیدار شو یک زمان جویای وصل یار شو ای دل آخر یک دمی بگذر ز جان تا رسی اندر مقام لامکان ای دل آخر یک دمی بگذر ز خود تا رهی از ننگ و نام و نیک و بد ای دل آخر بگذر از ...
گفت پیر ره که او بیخود شده در ره عرفان حق راشد شده نقطه سر قلم با لوح گوی بعد از آن نقش صور از لوح شوی گفتمش چون علم حق آمد درون غیر حق را ازدلم کردم برون عشق با هستی من شد رهنمون ...
تو ناجی را نمی دانی ز هالک نمی دانی درین ره کیست مالک حدیثی مصطفی گفته در این باب بگویم با تو این اسرار در یاب چنین فرمود کز بعد من امت شوند در دین هفتاد و سه ملت یکی ناجی بود در د...
چون بخوانی این غزل با او بگوی انتظارت می کشم زوتر بپوی تا بخواهم عذر تو یکبارگی زانکه از ما دیده آوارگی هیچ اندیشه مکن از دشمنان زانکه دارم بیعدد من دوستان چون بدانند دوستان احواله...
حق تعالی گفت درخم غدیر با رسول الله ز آیات منیر ایها الناس این بود الهام او ز آنکه از حق آمده پیغام او گفت کن تو با خلایق این ندا هستم این دم خود رسولی بر شما هرچه حق گفته است من خ...
چون برآمد جان باقی از خلیل باز پرسیدش خداوند جلیل کای ز کل خلق نیکو بخت تر در جهان چه چیز دیدی سخت تر گفت اگر کشتن پسر را سخت بود در سقر دیدن پدر را سخت بود در میان آتشم انداختی رو...
سایلی پرسید از آن دانای پاک کاخرت چیست آرزو در زیر خاک گفت آنجا بایدم جان در میان در میان جان جمال حق عیان چشم از هر سویم آورده درو بی تشوش رویم آورده درو تا قیامت همچنان خوش مانده...
عیسی مریم به غاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشه یابی مگر گفت من کار دو عالم کرده ام تا ابد ملکی مسلم کرده ام گفت هین کار تو چیست ای م...
سایلی جوینده راه کمال کرد او از شیخ گرگانی سؤال گفت چون نبود ترا میل سماع گفت ما را از سماع است انقطاع زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر کو زمانی گر ز دل آید به در جمله ذرات عرش و فرش ...
نان پزی دیوانه و بیچاره شد وز میان نان پزان آواره شد شهر میگشتی چو پی گم کرده گرده میخواستی بی کرده سایلی پرسید ازو کای حیله جوی گرده بی کرده چون باشد بگوی گفت تا من پختمی یک گرده ...
مرتضی را گفت مردی نامور تو چه میدانی بعالم بیشتر گفت طاعت بیشتر بر آسمانست زانکه آنجا منزل روحانیانست لیک بر روی زمین از خشک و تر هیچم از غفلت نیاید بیشتر ور ز زیر خاک میپرسیم نیز ...
بود مجنونی نکردی یک نماز کرد یک روزی نماز آغاز باز سایلی گفتش که ای شوریده رای گوییا خشنودی امروز از خدای کاین چنین گرمی بطاعت کردنش سر نمیپیچی ز فرمان بردنش گفت آری گرسنه بودم چو ...
لشکر محمود نیرو یافتند در ظفر یک طفل هندو یافتند طرفه شکلی داشت آن طفل سیاه از ملاحت فتنه او شد سپاه آخرش بردند پیش شهریار عاشق او گشت شاه نامدار همچو آتش گرم شد در کار او یک نفس ن...
خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاس...
کاملی گفته ست میباید بسی علم و حکمت تا شود گویا کسی لیک باید عقل بی حد و قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس دم مزن چون کن مکن مینشنوند با که گویی چون سخن مینشنوند ور کسی میبشنود اسرار ...
بر شره میخورد مجنونی طعام شکر حق میگفت شکری بردوام کای خداوندی که جان و تن ز تست شکر تو از من طعام من ز تست تو طعامم میفرستی ز آسمان شکر من بر میفرستم هر زمان میفرست اینجا فرو هر د...
شد مگر معشوق طوسی ناتوان در عیادت رفت پیشش یک جوان فاتحه آغاز کرد آنجایگاه تا دمد بادی بران مجنون راه گفت اگر دادم بخواهی داد تو چون بخوانی بر حق افکن داد تو هیچ درخور نیست این درو...
ز رب العزه اندر خواست داود که حکمت چیست کآمد خلق موجود خطاب آمد که تا این گنج پنهان که این ماییم بشناسند ایشان چو از بهر شناسایی گنجی بگلخن سر فرو آری برنجی اگر چشم دلت بیننده بودی...
حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی از آن چه آب می جستم که ناگاه فتاد انگشتری از دست در چاه فرستادم یکی را زیر چه سار که چندانی که بینی زیر چه بار همه در دلو کن تا ...
بر آن پیر زن شد مرد مهجور که برگو سرگذشتی گفت هین دور سرکس می ندارم این زمان من که سرگم کرده ام این ریسمان من ببین چندین طلب کار دگرگون زفان ببریده و سر داده بیرون چه گویم چون زفان...
شاه بازی بود پرها کرده باز بود پران در هوای عز و ناز دایما از عشق در پرواز بود گاه با گنجشک و گه با باز بود خوی با مرغان دیگر کرده بود روی در هرجایگه آورده بود هر زمانی در سرایی مس...
جمال حسن یوسف بس لطیف است ولی دل دیدنش را بس ضعیف است چو اهل مصر مر او را بدیدند ز بیهوشی طمع از جان بریدند چو پیدا شد جمال یوسف از دور جهان از پرتو او گشت پر نور اگر داری توطاقت د...
الا تا چند در منزل شتابی تو اندر منزل و منزل نیابی تویی در منزل اینجا راه کرده حقیقت عزم دید شاه کرده تو اندر منزل و منزل ندانی تویی جان و دل من دل ندانی تو اندر منزلی ره کرده ای د...
چو دولت همنشین مرد باشد همیشه او قرین درد باشد چو درد دین نماید وی ترا راه شوی از خواب غفلت زود آگاه پدید آید ترا در سینه شوقی که یابد نفس تو زان شوق ذوقی پس آنگه شوق و ذوقت سوز گر...