بخش ۱۲ - در بیان نیک بختی
شد دلیل نیک بختی چار چیز هرکه این چارش بود باشد عزیز اصل پاک آمد دلیل نیک بخت نیست بی اصل سزای تاج و تخت یک دلیل دیگر آمد قلب پاک گر دلت پاکست نبود هیچ باک نیک بختان را بود رای صوا...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شد دلیل نیک بختی چار چیز هرکه این چارش بود باشد عزیز اصل پاک آمد دلیل نیک بخت نیست بی اصل سزای تاج و تخت یک دلیل دیگر آمد قلب پاک گر دلت پاکست نبود هیچ باک نیک بختان را بود رای صوا...
جنیدا آفتاب جان عیان بین در آن خورشید کل عین عیان بین عیان بین یار در جانت حقیقت دگر بشناس او را در طریقت اگر سیر طریقت کرد خواهی دگر میل شریعت کرد خواهی همه سیرت یکی ذات است بنگر ...
چون صفات او احد آمد مدام غیر نبود جمله او دان والسلام هرچه دیدی ذات پاک او بود اینچنین بینی ترا نیکو بود در همه اشیا ورا ظاهر ببین اولین و آخرین و ظاهرین ظاهر و باطن ورا می بین مدا...
آن مبارز میدان مجاهده آن مجاهز ایوان مشاهده آن عامل کارگاه هدایت آن کامل بارگاه عنایت آن صوفی صافی بشر حافی رحمة الله علیه مجاهدة عظیم داشته است و شانی رفیع و مشار الیه قوم بود فضی...
الا ای کارفرمای معانی بگستر سایه صاحب قرانی چو داری عالم تحقیق در راه ز عالم آفرین توفیق در خواه چو تودر وقت خود همتا نداری هنر داری چرا پیدا نیاری چو در باب سخن صاحبقرانی چرا ای خ...
حق تعالی گفت با روح الامین باز پرس از رحمة للعالمین کای نبی خشنودم ازعثمان خویش هست او خشنود از رحمن خویش
چو می رفتند بر بالای کهسار نسیم صبحدم آمد به گلزار به دامانش بزد بلبل به دستان ز بهر دلستان آن هر دو دستان نسیم صبحدم را گفت برخیز برو در دامن معشوقم آویز بگو با من ترا آرام چونست ...
علوم دین بگویم با تو ای یار تو این اسرار از من گوش میدار علوم باطنی را گوش میدار علوم ظاهری فرموش میدار ز علم باطنی ای یار انور چنین گفتند دانایان رهبر که علم دین بود دانستن راه شو...
گفت با بلبل که شادی کن کنون زانکه دولت مر ترا شد رهنمون چون بسی گفتیم از دستان تو گل بیامد بر سر پیمان تو بعد ازین شکرانه می باید مرا زانکه کردم درد جانت را دوا گفت معشوقت که از رف...
چون سکندر را مسخر شد جهان وقت مرگ او درآمد ناگهان گفت تابوتی کنید از بهر من دخمه سازید پیش شهر من کف گشاده دست من بیرون کنید نوحه بر من هر زمان افزون کنید تا زمال و لشکر و ملک و شه...
داشتی در راه ایاز سیمبر خانه هر روز بگشادیش در در درون خانه رفتی او پگاه پس از انجا آمدی نزدیک شاه این سخن گفتند پیش شهریار شهریار آنجایگه شد بی قرار خواست تا معلوم گرداند تمام تاد...
بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود همچو آب زر سخن میگفته بود عاقبت چون روز بس بیگاه شد گفت دردا کاین سخن کوتاه شد زانکه روزی را که شب در پی بود لایق این حرف هرگز کی بود صبر باید کرد تا روز...
میگریست آن بیدل دیوانه زار آن یکی گفتش چرایی اشکبار گفت گیرم میشکیبم برهنه چون نگریم زانکه هستم گرسنه گفت اگرچه میکند نانت هوس چون زگرسنگی بگرید چون تو کس گفت آخر چون نگریم ده تنه ...
سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده ...
چون تجلی بر رخ موسی فتاد شور ازو در جمله دنیا فتاد هرکه را بر رویش افتادی نظر پیش او در باختی حالی بصر چون تجلی از رخش پیدا شدی هرکه دیدی زود نابینا شدی گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب ...
این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان دشمنت نشناسد از زشتی که اوست تو به نیکویی مگو در پیش دوست گر درین پرده نگهداری نفس هم نفس باشی و گرنه هیچکس صبح اگر کشتی ن...
نازنین شوریده درگاه بود پیشش آمد زاهدی در راه زود گفت میگوید خداوندت سلام نازنین گفتش که تو برگیر گام از فضولی دست کن کوتاه تو زانکه هیچ از حق نه آگاه تو کار حق بر تو کجا مبنی بود ...
بود محمود و حسن در بارگاه گشته هم خلوت وزیر و پادشاه نه یکی آمد نه یک تن راه خواست نه گدایی قرب شاهنشاه خواست هیچکس در دادخواهی ره نجست هم رعیت هم سپاهی ره نجست بود بر درگاه آرامی ...
مگر باز سپید شاه برخاست بشد تا خانه آن پیرزن راست چو دیدش پیرزن برخاست از جای نهادش در بر خود بند برپای سبوسی تر خوشی در پیش او کرد نهادش آب و مشتی جو فرو کرد کجا آن طعمه بود اندر ...
عزیزی گفت از عرش دل افروز خطاب آید بخاک تیر هر روز که آخر از خدا آنجا خبر نیست خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست همه حیران و سرگردان بماندیم درین وادی بی پایان بماندیم که می داند که ح...
زنی بد پارسا شویش سفر کرد نه شویی و نه برگی داشت در خورد یکی گفتش بتنهایی و خواری نه نانی نه زری چون می گذاری زنش گفتا که تنها نیستم من که اندر قربت مولیستم من مرا بی شوی روزی به ش...
عافیت را گر بجویی ای عزیز می توانش یافتن در چار چیز ایمنی و نعمت اندر خاندان تندرستی و فراغت بعد از آن چونکه بانعمت امانی باشدت عافیت را زان نشانی باشدت با دل فارغ چو باشی تندرست د...
کسی کو صاحب این درد باشد درونش از دو عالم فرد باشد هر آنکو طالب این کار نبود مقامش اندرین ره یار نبود نمایش باشد از اول قدمگاه پس آنگه گردشش باشد بناگاه چو گردید او روش پیدا کند زو...
هیچکس زین راه تقریری نکرد همچو احمد هیچ تفسیری نکرد هرچه خواهم گفت او بودست و بس بهترین کل بدو بودست و بس عاقبت آدم چو این دنیا بدید یک زمان سوی وی آمد بنگرید بیخبر از عشقبازی بود ...