بخش ۱۴ - مطلب در صفت عشاق الهی
جمله مردان زخود فانی شدند در بقای حق بحق باقی شدند نفس خود را در ریاضت داشتند از خدای خود سعادت داشتند یک زمان نه خواب کردند و نه خورد بوده اند از خلقهم آزاد و فرد ترک لذات جهان کر...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
جمله مردان زخود فانی شدند در بقای حق بحق باقی شدند نفس خود را در ریاضت داشتند از خدای خود سعادت داشتند یک زمان نه خواب کردند و نه خورد بوده اند از خلقهم آزاد و فرد ترک لذات جهان کر...
پیرمردی بود سالک همچو من راه عرفان رفته در هر انجمن سالها با اهل دل همراز بود در مقام جان ودل ممتاز بود گفتمش ای سالک راه اله بارها گفتی بمن از سر شاه هرچه گویی تو بمن من بشنوم هرچ...
گفت بلبل و ای ازین جان باختن خویش را اندر بلا انداختن ای گل نوخاسته باری بیا تا به بینی حال مسکین مرا تا به بینی حال این بیچاره را عاشق دل داده غمخواره را من نمی دانم چه سازم در فر...
تو لذات جهان و حشمتش دار حقیقت حشمت دنیا ست آزار زر و زن هم بمعنی نیست لذت بود اندر حقیقت رنج و محنت تو لذات جهان لذات دین دان ز لذات جهان مقصود این دان حقیقت هست لذات جهان علم سخا...
کنیزی بود قیصر را در ایوان که بودش مشتری هندوی دربان نبودی آدمی در روم و بغداد به زیبایی آن حور پری زاد لبش جان داروی دلبستگان بود مفرح نامه دلخستگان بود دهانش پر شکر چون نقل دانی ...
مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر
بیدلی از خویش دست افشانده بود تنگدل از دست تنگی مانده بود چون برو شد دور بی برگی دراز رفت سوی مسجدی دل پر نیاز روی را در خاک میمالید زار همچو زیر چنگ مینالید زار زار میگفت ای سمیع ...
از ارسطالیس پرسیدند راز کان چه میدانی که در عمر دراز بی گنه در خورد زندان آمدست گفت آنچش حبس دندان آمدست آنچه او محبوس میباید مدام آن زفان تست در زندان کام دو در از دندان و دو در ا...
بود در بغداد مردی با خبر زینجهان وزانجهان رفته بدر از هوای نفس خود وارسته بود او کمر در عشق یزدان بسته بود چار تکبیری زده بر کاینات وارهیده ازحیات و از ممات شش جهت را او بدر انداخت...
به شهر ما بخیلی گشت بیمار که نقدش بود پنجه بدره دینار ز من آزادمردی کرد درخواست که او را کرد باید شربتی راست مرا نزد بخیل آورد آن مرد یکی صد ساله ای دیدم در آن درد ز بیماری درد آز ...
از یقینت این سخن را گوش دار بشنو این اسرار و صنع کردگار اول بنیاد بر ذات خدای پادشاه راز دان و رهنمای جوهری از نور خود پیدا بکرد بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد حکم کرد از نیک و بد آنج...
نخستین قسم را گویند ارادت که بستانند از اهل سعادت چنین خرقه ز دست شیخ پوشند بجان در راه تعظیمش بکوشند ز دست هیچکس پوشید نتوان چنین خرقه یقین در راه اخوان بترک اسم دارد قسم ثانی چو ...
آن دگر گفتا ولایت افضل است ز آنکه این قول از کلام مرسل است آن یکی گفتا ولایت زان کیست آن دگر گفتا که در شأن علیست حضرت شاه ولایت نام اوست در جهان جان همه پیغام اوست شاه دین اسرار ح...
از این آیینه بتوانی تو دیدن جمال روی جانان باز دیدن در این آیینه بتوانی جمالش حقیقت دید در عین کمالش از این آیینه بتوانی رخ یار حقیقت دیدن اندر لیس فی الدار از این آیینه موجودست اش...
چارچیز آثار بدبختی بود جاهلی و کاهلی سختی بود بی کسی و ناکسی هرچار شد بخت بد را این همه آثار شد هر که در بند عبادت می شود بی شک از اهل سعادت می شود آنکه در بند عبارت می شود بی شک ا...
دل و جان در رضاشان هر دو در باز پس آنگه تو حجاب از رخ برانداز دل و جان باز اندر راه ایشان اگر هستی تو مر آگاه ایشان دل و جان تو ایشانند دریاب اگر در خانه عشقی تو دریاب ز علم حیدری ...
هر آن نقشی که بنموده است جانان یقین میدان که آن بوده است جانان نمود بود او بسیار پیداست ولی اصلش کنون بردار پیداست نباشد پخته آنکو جان نبازد بجان و جسم اندر عشق نازد وصال عاشقان در...
آن تاج دین و دیانت آن شمع زهد و هدایت آن علما را شیخ و پادشاه آن قدما را حاجب درگاه آن قطب حرکت دوری امام عالم سفیان ثوری رحمةالله علیه از بزرگان دین بود او را امیرالمومنین گفتندی ...
باز برگفتار بلبل شد نسیم همچو شبنم باز بر گل شد نسیم گل صبا را گفت بلبل بیوفاست پیش ما آوردنش عین خطاست مدتی با ارغوان می باخت عشق روز چندی یاسمن پرداخت عشق خواهرم را آنکه نرگس نام...
نور چشم مصطفی و مرتضی شمع جمع انبیاء واولیا جمع کرده حسن خلق و حسن ظن جمله افعال چون نامش حسن روی او در گیسوی چون پر زاغ همچو خورشیدی همه چشم و چراغ در مروت چون جهان پرپیچ دید خواس...
سلیمان گفت ای مرغ سخندان چرا می می خوری مانند رندان گهی سرمست و گه هشیار باشی به گاهی خفته, گه بیدار باشی به ماتم جمله مرغان بر سری خاک نشسته کرده رخها بر سوی خاک همه در ماتم و اند...
بگویم با او سر عدل ای دوست اگر دانی طریق عدل نیکوست کسی را عدل باشد اندر این راه که او باشد ز اصل کار آگاه گزیند او طریق مصطفی را بداند در حقیقت مرتضی را شریعت را شعار خویش سازد طر...
این سخن نقلست از سلطان دین از امام متقیین ایمان دین آن امامی کو حقیقت یاب بود در میان بحر دین گرداب بود اسم او خواهی که دانی ز اولیا هست نام او علی موسی الرضا آن امامی کو طریق دید ...
کنیزک را چو وقت مرگ آمد درخت عمر او بی برگ آمد جهانش دستکاری خواست کردن طریق کژ نمایی راست کردن هنوز آن روی چون گل ناشکفته گل او خواست شد در گل نهفته چو مرگ آمد دلش برخاست از درد ک...