بخش ۱۷ - فی التعصب
ای تعصب بند بندت کرده بند چند گویی چند از هفتاد و اند در سلامت هفتصد ملت ز تو لیک هفتاد و دو پر علت ز تو هست کیش و راه و ملت بیشمار تا تو بشماری نیابی روزگار هر زمان خونی دگر نتوان...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ای تعصب بند بندت کرده بند چند گویی چند از هفتاد و اند در سلامت هفتصد ملت ز تو لیک هفتاد و دو پر علت ز تو هست کیش و راه و ملت بیشمار تا تو بشماری نیابی روزگار هر زمان خونی دگر نتوان...
این سخن نقلست از شیخ کبیر آنکه در آفاق بوده بی نظیر گرچه مولودش بشیراز اوفتاد همچو او مردی ز مادر هم نزاد او تصوف را نکو دانسته بود او زغیریت تمامی رسته بود در تصوف او بسی در سفته ...
من ترا بینم ترا دانم ترا خود ترا کی غیر بینم جان مرا چون جز از تو نیست اندر دو جهان لاجرم غیری نباشد در میان اولین و آخرینی ای احد ظاهرین و باطنینی بی عدد این جهان و آن جهانی در نه...
جوابش داد بلبل کای پیمبر شراب ما ندارد جام و ساغر مرا مستی ار آن صهبای معنی است که جامش را شراب از آب طوبی است دلم پروای آن پروانه دارد که شمعش جز به خود پروا ندارد کسی کو عاشق دید...
ز حال نوح و کشتی بازگویم به پیش عارفان این راز گویم حقیقت نوح دان هادی مطلق بود معنی کشتی دعوت حق کسی کو دعوت حق را پذیرد به کشتی نوح او را دست گیرد کسی کو آفتی آرد بکشتی یقین میدا...
نیک مردی بود از زن پای بست پیش رکن الدین اکافی نشست پس ز دست زن بسی بگریست زار گفت بی او یکدمم نبود قرار نه طلاقش میتوانم داد من نه توانم گشت از او آزاد من زانکه جانم زنده از دیدار...
فاضل عالم فضیل آن ابر اشک گفت از پیغامبرانم نیست رشک زآنکه ایشان هم لحد هم رستخیز پیش دارند و صراطی نیز تیز جمله با کوتاه دستی و نیاز کرده در نفسی زفان جان دراز وز فرشته نیز رشکم ه...
از آن یک جرعه می دادند منصور اناالحق گفت و عالم کرد پر شور چو جام وحدتش بر کف نهادند به خونش مفتیان فتوی بدادند دو صد کس ز آنکه فتوی داده بودند در آن دم از حیات افتاده بودند به باز...
رفت پیش شاه محمود از یقین ناگهی از عشق آن دریای دین معرفت با شاه بحر و بر بگفت هرچه بود ازوی به پیدا ونهفت شاه دادش آنگهی دری نفیس برگرفت ورفت آن شیخ خسیس خویشتن را در بر مردم فکند...
الا ای قمری مست خوش آواز ازین خاشاک دنیا خوی کن باز چو هادی گشتهیی بگذار خانه چه خاشه میکشی بر آشیانه تو تا این آشیان بر خاک دادی ز راه پنج حس خاشاک دادی دمی طوبی لک از زندان غدار ...
ز عهد خویش داد خویش بستان اگر غافل شوی باشی چو مستان نفسهای تو معدود است یکسر کند بر هر یکی حکمی بمحشر موزع کن بخود اوقات و ساعت بروز و شب بانواع عبادت بشرط آنکه چون کوشیده باشی بج...
چو ساقی ازل جامی مرا داد درم از بود خود اینجام بگشاد چو ساقی ازل عین عیان است نشانش در نشان بینشانست چو ساقی دمبدم در جان نمودار کند کردم بسر عشق دیدار مرا ساقی درون جانست بنگر دما...
یکی پرسید از مجنون یکی روز که ای اندر بلای عشق پیروز وصال دوست داری بی بهانه چرا مجنون شدی اینت بهانه چو لیلی در زمانت رخ نماید دم از آیینه ات کلی رباید ترا لیلی چو دیدارست حاصل چر...
فقر خود را پیش کس پیدا مکن محنت امروز را فردا مکن مر تو را آنکس که فردا جان دهد غم مخور آخر تو را یک نان دهد تا به کی چون مور باشی دانه کش گر تو مردی فاقه را مردانه کش بر توکل گر ب...
تویی پاک و منزه در وجودم که من بی بود تو هرگز نبودم تویی پاک و منزه در دل و جان درون جان تو هستی راز پنهان تویی پاک ومنزه در دل من تویی در هر دو عالم حاصل من تویی پاک و منزه در مبر...
آن سلطان شریعت و طریقت آن برهان محبت و حقیقت آن مفتی اسرار الهی آن مهدی اطوار نامتناهی آن وارث و ابن عم نبی وتد عالم شافعی مطلبی رضی الله عنه شرح او دادن حاجت نیست که همه عالم پر ن...
چون محمد این ندا از حق شنید گفت هستی نور حق از عین دید ای تو را حق در کلام خویشتن خوانده صد جایت بنام خویشتن ای ز تو ایوان شرع افروخته جمله بدعتها ز قهرت سوخته ای ز تو راه طریقت آش...
سالها بودم ز عشق گل بدرد با دو چشم پر زخون و روی زرد خوش وصالی بد رخ این باغبان تا چه آمد بر سرش از گرم و سرد برد محبوب مرا از گلستان با دو چشم پر ز خون و روی زرد بعد از این خاک سر...
این چنین رفتند مردان راه دین رهروان حق به پیش حق یقین شیرمردان مرکب خود رانده اند اندر این ره چون خسان کی مانده اند مرد عشقی گر تو تن در راه کن ور نه بنشین دست و تن کوتاه کن شیرمرد...
مسلم گشت او را ملک و خاتم بفرمانش درآمد هر دو عالم بفرمانش همه دیو و پری بود مر او را از بهشت انگشتری بود علی را بود بنده همچو سلمان از آن بر هر دو عالم داشت فرمان بفرما آن که فرما...
رهروی را چون درآمد وقت مرگ لرزه افتاد بر وی همچو برگ اشک میبارید همچون ابر زار پس چو آتش دست میزد بیقرار سایلی گفتش چرایی منقلب در چنین وقتی چه باشی مضطرب دل بخود باز آور و آرام گی...
فاطمه خاتون جنت ناگهی پیش سید رفت در خلوتگهی گفت کرد از آس دستم آبله یک کنیزک از تو میخواهم صله تا مرا از آس رنجی کم رسد تا کیم از آس چندین غم رسد آس گردونم چو یک ارزن بود آس کردن ...
بود منصور ای عجب شوریده حال در ره تحقیق او را صد کمال حال او حال عجب بود ای پسر نی چو حال این خسان بی خبر از رموز سر حق ره برده بود نی چو ما و تو رهی گم کرده بود از شراب وصل حق نوش...
راویم این نکته را از شیخ دین آنکه او را بود خود علم الیقین شیخ دین و پیشوای اهل دید بایزید آن حکمت حق را کلید گفت با من جعفر صادق امام آنکه بد در علم دین حاذق تمام گشت روزی درفشان ...