بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
رفت شبلی ابتدا پیش جنید گفت هستم پای تا سر جمله قید می چنین گویند در هر کشوری کآشنایی را تو دادی گوهری یا ببخش و گوهرم همراه کن یا نه بفروش و مرا آگاه کن گفت اگر بفروشم این گوهر تر...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
رفت شبلی ابتدا پیش جنید گفت هستم پای تا سر جمله قید می چنین گویند در هر کشوری کآشنایی را تو دادی گوهری یا ببخش و گوهرم همراه کن یا نه بفروش و مرا آگاه کن گفت اگر بفروشم این گوهر تر...
کرد در کشتی یکی گبری نشست موج برخاست و شد آن کشتی ز دست سخت میترسید گبر هیچ کس گفت ای آتش مرا فریاد رس گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای آتش اینجا کی شناسد سر ز پای موج چون هم مردکش هم سرک...
بامدادی بود محمود از پگاه برنشست از بهر حربی با سپاه موج میزد لشکرش از کشورش جمع بود از چند کشور لشکرش قرب پانصد پیل در زنجیر داشت عالمی القصه دار و گیر داشت دید در کنجی یکی دیوانه...
بوعلی دقاق آن شیخ جهان شد بنزدیک مریدی میهمان آن مرید از عشق او میسوخت زار کرده بودش روزگاری انتظار شیخ بنشست آن مرید نونیاز گفت شیخا کی بخواهی رفت باز گفت ناافتاده وصلی اتفاق پیش ...
رکویی زی نظام آورد آن پیر که پر زر کن مکن زنهار تقصیر نظامش گفت این رکوه بزرگست که در من می فتد گویی که گرگست ندارد گفت سودت پر زرش کن مکن نیمه ولیکن تا سرش کن گشادند آن دم از درجی...
چنین گفت آن عزیزی بادیانت که تا حق عرضه دادست این امانت زمین و آسمان زان در رمیدست که بار عهده آن سخت دیدست تو تنها آمدی تا آن کشی تو از آن ترسم که خط در جان کشی تو اگر اینست امانت...
سرای خود به غارت داد شاهی درافتادند غارت را سپاهی غلامی پیش شاه ایستاد بر پای در آن غارت نمی جنبید از جای یکی گفتش که غارت کن زمانی که گر سودی بود نبود زیانی بخندید او که این بر من...
سیاهی کرد در آبی نگاهی بدید از آب رویی پرسیاهی چو رویی دید نامعلوم و ناخوش از آن زشتی دویدش بر سر آتش چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ که هست آن مردم آب سیه رنگ زفان بگشاد گفت ای صورت...
شنودم من که بودست اوستادی که خر گم کرده را آواز دادی چو کرد این کار سال شصت و هفتاد پس هفتاد و یک در نزع افتاد چو عزراییلش اندر پرده آمد مگر پنداشت خر گم کرده آمد بجست از جای بودش ...
سبویی می ستد رندی ز خمار که این ساعت گرو بستان و بردار چو خورد آن باده گفتندش گرو کو گرو گفتا منم گفتند نیکو زهی نیکو گرو برخیز و رو تو نیرزی نیم جو وقت گرو تو اگر ارزنده ای داری ت...
حکیم هند سوی شهر چین شد به قصر شاه ترکستان زمین شد شهی می دید طوطی هم نشینش قفس کرده ز سختی آهنین ش چو طوطی دید هندو را برابر زفان بگشاد طوطی همچو شکر که از بهر خدا ای کار پرداز اگ...
یکی دیوانه ای استاد در کوی جهانی خلق می رفتند هر سوی فغان برداشت این دیوانه ناگاه که از یک سوی باید رفت و یک راه به هر سویی چرا باید دویدن به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن تویی با یک دل...
خراسی دید روزی پیر خسته که می گردید اشتر چشم بسته بزد یک نعره و در جوش آمد که تا دیری از آن باهوش آمد به یاران گفت کین سرگشته اشتر زفان حال بگشاد از دلی پر که رفتم از سحرگه تا شبان...
یکی پرسید از آن مجنون پرغم که رمزی بازگوی از خلق عالم چنین گفتا که خلق این خرابه همه هستند کالوی قرابه بنادانی چو آن حجام استاد دمی خوش می کشند از خون وزباد سزد گر از جهان بسیار گو...
مگر بیمار شد آن تنگ دستی که دایم کونه هیزم شکستی بپرسش رفت غزالی بر او نشست از پای اما بر سر او بدو گفتا که بهتر گردی این بار مخور غم زین جوابش داد بیمار که بهتر گشته گیرم ای خردمن...
مگر می رفت استاد مهینه خری می برد بارش آبگینه یکی گفتش که بس آهسته کاری بدین آهستگی بر خر چه داری چه دارم گفت دل پر پیچ دارم که گر خر می بیفتد هیچ دارم چو پی بر باد دارد عمر هیچ اس...
یکی چندانک در ره ژنده دیدی جز آن کارش نبودی ژنده چیدی شبی چون پرشدش از ژنده خانه فتادش اخگری اندر میانه همه ژنده بسوخت او در میان هم کرا در هر دو عالم بود از آن غم الا یا ژنده چین ...
بدید از دور پیری را جوانی خمیده پشت او همچون کمانی ز سودای جوانی گفت ای پیر بچندست آن کمان پیش آی زرگیر جوان را پیر گفت ای زندگانی مرا بخشیده اند این رایگانی نگه می دار زر ای تازه ...
درآمد آن فقیر از خانقاهی نهاده بر سر از ژنده کلاهی یکی گفتش بطیبت ای خردمند کلاه ار می فروشی قیمتش چند جواب این بود آن درویش دین را بکل کون نفروشم من این را بسی خلقم خریدار کلاه ان...
شنودم من که پیری بود کامل نه چون پیران دیگر مانده غافل نه شب خفتی و نه روز آرمیدی بروز و شب کسش خفته ندیدی کسی پرسید کای پیر دل افروز چرا هرگز نه شب خفتی و نه روز بدو گفتا نخسبد مر...
به چین شد پیش پیری مرد هوشیار که ما را از حقیقت کن خبردار جوابش داد آن پیر طریقت که ده جزوست در معنی حقیقت بگویم با تو گر نیکو نیوشی یکی کم گفتن ست و نه خموشی ز خاموشی ست بر دست شه...
مگر می رفت آن دیوانه دل شاد فتادش چشم بر بقال استاد بدو گفتا که ای مرد نکو نام شکرداری سپید و مغز بادام چنین گفتا که دارم هر دو بسیار ولیکن تا پدید آید خریدار بدو دیوانه گفت آخر کج...
بلبلی از گلستان دور اوفتاد وز غم گل سخت مهجور اوفتاد شب همه شب ناله ها میکرد زار صبر از وی کرد عزلت اختیار هیچ آرامش نبودی روز و شب روز و شب بودی میان تاب و تب آه و فریادش بگردون م...
تعالی الله زهی ذات و صفاتت که کی باشد صفاتت غیر ذاتت تعالی الله زهی دیدار رویت نموده خود همه درگفتگویت تویی صنع نهان و آشکارا که بنمودی بیکباره تو ما را تویی صانع تویی جان و تویی ح...