بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
در رهی محمود میشد با سپاه دید پیری پشته در بسته براه پیش اوشد خسرو صاحب کمال گفت ای پیر این چه داری در جوال گفت تا شب ای شه پیروز من خوشه بر میچیده ام امروز من این جوال از خوشه پر ...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
در رهی محمود میشد با سپاه دید پیری پشته در بسته براه پیش اوشد خسرو صاحب کمال گفت ای پیر این چه داری در جوال گفت تا شب ای شه پیروز من خوشه بر میچیده ام امروز من این جوال از خوشه پر ...
آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم گوییا جست آن زمان از زیر تیغ گفت کاو مردی و سنگی ای دریغ نیست نامردی تو در دست تو خود ندارد زور تیر از شست تو گرچه بسیاری نمایی...
در رهی محمود میشد با سپاه از سپاه و پیل او عالم سیاه هم زمین همچون فلک بود از شرار هم فلک همچون زمین بود از غبار گاو گردون و زمین از بانگ کوس هردو قانع گشته از یک من سبوس بود پیش ر...
بود دزدی دولتی در وقت خفت در وثاق احمد خضرویه رفت گرچه بسیاری بگرد خانه گشت می نیافت او هیچ از آن دیوانه گشت خواست تا بیرون رود آن بیخبر کرد دل برنا امیدی عزم در شیخ داد آواز و گفت...
دید روزی بوسعید دیده ور مبرزی پرداخته در رهگذر پس عصا در سینه زد آنجایگاه همچنان میبود و میکرد آن نگاه هرکه آن میدید انکاریش بود خاصه منکر بود و بسیاریش بود کرد آخر یک مرید از وی س...
نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره ب...
صوفیی رادید یک روزی نظام در وفا و عهد و در صفوت تمام گفت از من هرچه میخواهی بخواه زآنکه تو محتاجی و من پادشاه گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز گفت اگر چیزی...
خواجه اکافی درآمد در سخن خلق میبالید ازو چون سرو بن منبرش گویی ورای عرش بود آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندی سخن چندان برفت کان زمان از خلق گویی جان برفت چون بلندی سخن میداد دس...
خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بال...
بیدل دیوانه در حال شد پیش دکان یکی بقال شد گفت بر دکان چرا داری نشست گفت تا آید مرا سودی بدست گفت چبود سود گفتا آنکه زود گر یکی داری دو گردد اینت سود گفت کورست آن دلت دو ماحضر گر ی...
شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپر...
موسی عمران یکی شاگرد داشت کو به استادی بسی سر میفراشت شد به شهری دور از موسی مگر مینیامد دیرگاه از وی خبر جست بسیاری ازو موسی نشان محو شد گفتی نشانش از جهان در رهی یک روز موسی میدو...
بامدادی رفت ابلیس لعین تا به درگاه نبی العالمین هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست برنیامد کوژ رو را کار راست گفت پیغامبر که او را بار نیست گو برو کو را بر من کار نیست کی بود ابلیس ملعو...
بود مجنونی عجب نه سر نه بن کز جنون گستاخ میگفتی سخن زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد این مگوی و گرد گستاخی مگرد بس خطاست این ره که میجویی مجوی هم روا نیست اینچه میگویی مگوی گفت ایزد چون ...
گشت محمود و ایاز دلنواز هردو در میدان غزنین گوی باز هر دو با هم گوی تنها باختند گوی همچون عشق زیبا باختند گاه این یک اسب تاخت و گاه آن گاه این یک گوی باخت و گاه آن ز آرزوی آن غلام ...
آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد هست دنیا بر مثال کشتزار هم شب و هم روز باید کشت و کار زانکه عز و دولت دین سر ب...
مرغکیست استاده چست افتاده کار نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار جمله شب تا بروز او نعره زن می در آویزد به یک پا خویشتن جمله شب بی قراری میکند ناله خوش خوش به زاری میکند چون همه شب بر نی...
پادشاهی بود مجنون را بخواند پیش تخت خویش بر کرسی نشاند گفت چندین درجهان صاحب جمال تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال پس بتان را خواند از هر سوی او عرضه شان میداد پیش روی او گفت ای مجنون ...
نوح منصور آن شهشنشاه جهان یک پسر داشت ای عجب ماه جهان یوسفی کز نوح یعقوبیش بود بیش از اندازه بسی خوبیش بود رخش حسن او چو گرد انگیختی از نفسها باد سرد انگیختی چون بشیرینی جمال افروخ...
با رفیقی شب روی فرزانه شد بدزدی نیم شب درخانه ناگهی آن یار خود راگفت زود پای بیرون نه ازین خانه چو دود یار ازو پرسید کآخر حال چیست نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست گفت میکردم طلب تا هیچ...
از اکابر بود شیخی نامدار دید در خواب آن بزرگ کامگار کو براهی میشدی روشن چو ماه یک فرشته آمدی پیشش براه پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست گفت عزم من بدرگاه خداست آن فرشته گفتش آخر شرم دا...
غافلی میشد بصحرا روز برف دید مردی را ز مردان شگرف برف میرفت آن بزرگ و میگذشت دانه میپاشید در صحرا ودشت برف در گرمی چو آتش میفشاند مرغکان را دانه خوش میفشاند غافل او را گفت ای بس بی...
بلعمی کو مرد عهد خویش بود چارصد سالش عبادت بیش بود کرده بود او چار صد پاره کتاب جمله در توحید و در رفع حجاب چارصد روز و شبش در یک سجود غرقه کرده بود دریای وجود یک شب از شبها شبی بس...
خسروی کاعجوبه آفاق بود خسروی او علی الاطلاق بود دختری چون ماه زیر پرده داشت از غمش خورشید ره گم کرده داشت پای تا سر لطف و زیبایی و ناز دلفروز و دلفریب و دلنواز آفتاب روی او افروخته...